میتوان ساعتها از گذشت لحظاتی شعر گفت
که
در آن ماهی از آب میترسد
کودکان گرسنه اند
اما
میترسند از غریبهها نان بگیرند
یا
از گُلی گفت که تنها دوستش خار است
از دلی گفت
که زود رنج است
اما زود باور نیست
اما
من از اینها نمیخواهم دیگر بنویسم
برگهای کهنه دلتنگی را
از دفترم، اینبار
پاره کرده ام
و در بخاری کهنه زمستانی
انداخته و
سوختن آنها را به نظاره نشسته ام
گرمای مطلوبیست
نمیگویم کاش
به یقین
میدانم که
این گرما
تا رسیدن بهاری دیگر
باید گرمای زمستان امسال من باشد
و به همین گرما قسم
با آمدن بهار
سال که تحویل شد
ماهی از تنگ به بیرون میپرد
بچهها گرسنگی را از یاد خواهند برد
گلها با چمن اشنا خواهند شد
و دل زود باور مرا دلش باور خواهد کرد
زمزمهی خار در گوش گٔل خبر خبر از دوستی اشنا میداد
ندا.م
2011. 19ژانویه

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر