حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۸۹ اسفند ۲۷, جمعه

دلم مُرده، دلش مُرده

آخرین شمع در دستم
توری سیاه پوشانده چهره‌ام را
به سوی‌ گور عزیزی پیاده در راهم
.
آخرین روز‌ زمستانیست
هوا سرد است
طوفانیست
دلم از درد میلرزد
شب هفت است، میترسم

هوا تاریک و نمناک است
تمام صورتم خیس
و دلم در فکر باران است
نه پاهایم توان دارد
نه آغوشم دگر صبری

کجا و کی‌ چه بی‌ معناست
زمان ثابت
دلم تنهاست

کنارش روی خاک سرد
نشسته زانو غم را بغل کردم
سر من روی سنگ سرد
به سینه میفشارم سنگ را
در حسرت آغوش گرم او

چرا اینگونه شد انجام
هنوز هم در عجب ماندم

شعله‌ای از دور میسوزد
میان دود و آه من
چهره‌ٔ مردی نمایان شد
نمیخندید، غمگین بود

شمع در دستش
برای من دعا میکرد

چشم باز کردم
درون این چهار دیوار سرد و خیس
کسی‌ جز من نیاسوده

منم اینجا باز تنها
منم آنکه ز غم مرده

شب هفت است
 میدانم
منم اینجا به زیر خاک
که از مرگ دلش مرده

شب هفت من و یار است‌
ای دوست
برآیم شمع بر پا کن
بسوزان
خاطراتم را

که عشقش مُرد در قلبم،
دلم مُرده، دلش مُرده









عشق، بازی نیست

به صد ستاره بسته‌ام دنباله امیدم را
که شاید یکی‌ با وفا باشد

شاید یکی‌ از این
همیشه روشن ها
قلبش به تو نزدیکتر باشد

کدامین راه را
باید طی‌ کرد
که سهیل را نشانی‌ نیست

کدامین شب را باید ستاره شد
که در او قصهٔ رسیدن یک خیال نیست

به کجا باید سفر کنم که ترا
وحشت از کوله بار بستن نیست

ساکن کدام قبیله‌ شوم
کدامین دین را باور کنم
که در آن سزای عاشقی جدائی نیست

بگو
به کدام کتاب قسم‌ات بدهم
که بدانی عشق، بازی نیست

نه تو بگو چگونه باور کنم
اینکه از ما میگریزد، کسی‌ جز تو نیست






خنده‌ای در قاب

هر گوشه را که نگاه می‌کنم
قابی‌ تو خالی‌
از خاطرات
خاطراتی سرد، یخ زده
درست مثل قلب توست

به کدام چهار دیوار ذهنم
بیاویزمت
که دیگر خیالم سراغی از تو نگیرد؟

ای کاش شهامتم قد میداد
و آنها را میشکستم

کاش هوس دوباره آمدنت
به روی بوم قلبم نقش نمیبست
تا خود را درون این همه
چند ضلعی
اسیر نمیکردم

من به امید دوباره به قاب گرفتن
خنده هایت
این تخته پاره‌ها را
هنوز قاب عکس می‌خوانم

خبرت نیست ولی‌
من هنوز در خفا
صورتت را نقش میزنم
و به انتظار آمدنت
نشسته ام
تا لبخندت را
به چهار چوب بکشم







از خود گریزانی

به خویش باورت نیست
از خود گریزانی
پرواز را دوست داری اما
از پرتابگاه میترسی
روز‌ها را در حسرت شیرین پرنده بودن
شب میکنی‌
و شبها
در خواب, کابوس لب بام
ترا رها نمیکند

و این حدیث هر روز توست

ملامتت نمیکنم
تو به این قفس عادت کردی
جز اسیری نمیدانی

راست میگویی
طعم پرواز را
فقط پرنده میداند
نه پرنده نما
و تلاش من پرنده
برای گشودن بالهایت
همیشه بی‌ ثمر بود

فقط
ای کاش
تو هم
با پر پرواز آشنا بودی

ای کاش
اگر پرنده بودن
وحشت داشت
......قاصدک بودی
.....خوش خبر بودی



ساده

آفتاب را به بهانه ای.........ساده
ماه را به دلیلی‌............مجهول
زمین را با دلی‌..................پُر
ترک خواهم کرد

دیشب مهتاب
در گوش قاصدک
زمزمه میکرد
که
در سرزمینی دور دست
برای روئیدن گندم
آفتاب لازم نیست

ماه هر وقت
به منبر آسمان میرود
دعایی جز برکت
برای شبها ندارد

هوا سرخ است ولی‌
در غیاب ماه
او هر ثانیه، هر روز
کرم شبتاب را سجده می‌کند

غنچه‌ها برای باز شدن
هیچ عجله‌ای ندارند
و هر یاس سپید
ماه‌ها روی شاخ مهمان است

مردمانش
همه زحمتکش
بی‌توقع،
اما شادند
هنوز
در بند بند هستیشان
برای عشق
حرمت دارند
و سوکوت تنها هنگام بوسیدن مجاز است

در این شهر
خورشیدی نیست که آفتابی باشد
اما مردمش
دلی دارند که رسم عاشقی را   خوب میداند

می‌خواهم
مسافر شوم و
به آن دیار سفر کنم
من از کاشتن گندم عشقم
در این آشوبه بازار سخت دلتنگم

گندمم خرمن شدن را
دوست میدارد

!!!!!!!!!! من که رفتم
....................شما هم فکر خود باشید







۱۳۸۹ اسفند ۲۴, سه‌شنبه

مجالم بده

ای آنکه دفترم پر شده ازخط خطی گناه تو
یک شب  مجالم بده که بیایم به بزم نگاه تو

 ترس گر به تو آورده از بی‌کسی پناه
بگذار که لشکر کشم به غمت با سپاه تو

عشقم تبه مکن به شبی که در تو هست
من خود ستاره میشوم به میان آسمان سیاه تو


فرش زیر پای تو

تا شود امشب سحر، این دل دما دم در غم و سودای توست
ای همه بودن، بیا بنگر که مرگ امشبم فردای توست

بسکه از جور و جفایت کوچه‌ها را ره زدم دیوانه وار
هر که می‌بیند مرا گوید که این دیوانه هم رسوای توست

از کجا پیدا شدی کین قلب مسکین گم شده در بودنت
این همه خامی که میبینی‌ ز قطره از سر دریا‌‌ی توست

چون صدای آهن و زنجیر میاید ز شرق و سمت تو
من به مغرب سربدارم،  چون دلم شیدای توست

من نمی‌دانم هنوز جرمم چه بوده در طریق عاشقی
کین سر بر دار رفته زینت شبهای پر رویای توست

باشد این جان هم فدای عشق و ناکامی عزیز
چون فراموشم کنی‌؟ من آسمانم فرش زیر پای توست




بیت اول

بیت اول را که خواندم
احتیاجی به ادامه نبود

چقدر زیبا می‌نویسی
حرف دلم را میزنی

انگار پیش از من میدانی چه می‌خواهم

شاعرانه ای
دیوانه ای
درست مثل خود من

وقتی‌ می‌نویسی
تمام تمناهای دلم سیراب میشوند

شمع و پروانه میشوم
لیلی و مجنون میشوم
و
راه هزار ساله عاشقی را
یک شبه مسافری کوچک میشوم
اما بزرگوار میرسم

آری عاشقت شدم
دیوانه ات شدم
آنقدر که نفهمیدم
تمام این شعر‌ها که سرودی
بیت اولش را تو نوشتی
و این من بودم
که غزلش کردم

و تو از تمامی‌ غزل
فقط بیت اول را دوست داشتی














نامردی

گریه نمیکند
داد نمیزند
اما
از لرزش لبانش
می‌فهمی که بغض همین روز هاست که دردش را فرش اتاق کند
وقتی‌ همه سیر از روی بغضش گذشتند
خوب که لگدمال شد
آنوقت خودش
در گوشه‌ای از اتاق جان خواهد داد
چه بی‌ درمان است
زجری که گَرد و خاک دلم
از باد نامردیت کشید




ترکت کردم

وقتی زبانه میکشیدی از آتشفشان قلب من
خاکستری از درد به رویم مینشست

اشکم عادت کرده بود به شستن این غبار
صورتم به آرایشی‌ اینچنین
تیره و شبانه
درست مثل آرایش عربها هم خو گرفته بود

با تو بودن سمی بود
ذره ذره در خونم جا کرده بودی
انگار سالها بود سرطانی بودم و
از حال خرابم خبرم نبود

چند روزیست دوستان
مرا در خانه حبس کرده‌اند
بیرون رفتن قدغن شده
دیدنت ممنوع
می‌گویند که حالم خوب نیست

چند روز شده نمیدانم
اما
امروز از پنجره به بیرون نگاه کردم

قلبم درد نداشت
پنجه خورشید
چشمانم را داشت از کاسه درمیاورد

اما

لذت بردم

هوا لطیف بود مثل گلبرگ
بوی بهار داشت همه جا
شاهپَرَک میرقصید
و من لبخند میزدم
مثل قبل نبود

دیگر صدایت نبود
تا به گوشم دروغ زمزمه کند
قلبم تند تند میزد اما
وقتی‌ فرو نشست
وجودم را
نور احاطه‌ام کرده بود

فکر کنم ترکت کردم

هوا بی‌ تو به مشامم رسید
آتشفشان قلبم طغیان کرد
خون بود که در رگهایم میدوید

و اینبار آتشفشان
گلبوسه بود که به صورتم میپاشید

چقدر زیباست امروز
دوست دارم بی‌ تو بودن را

اه من ترکت کردم و نشانی‌ از درد و سرطان دیگر نیست







از شب دیگر نمی‌ترسم

از شب دیگر نمی‌ترسم
دیشب ستاره ای
در آسمان پر از آبی من مُرد

سایه‌های وحشت
مرا در تنگنای کوچه
به صلابه کشیدند

حالم اصلا خوش نبود
دستانم میلرزید
و فریاد در گلویم ضجه میزد
همه جا سیاهی بود و بس

خودم را دیدم
که نطفه وار به خود پیچیده‌ام
سر در گریبان بودم
و جسم خودم را میدیدم
و روحم را که در عذاب بود

هیچ امیدی به روشنی شب نداشتم

از میان آسمان من
شهابی گذشت
و من او را به آغوش کشیدم
هر چند عمرش طولانی نبود
اما
چنان با من کرد
که فراموش کردم
در میان آسمانی تاریک
نشسته و نطفه وار به خودم پیچیده‌ام

و اینگونه شب از من گریزان شد

آسمانم ستاره ندارد اما
شهاب هایئ که میگذارند هم کم نیستند