حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۸۹ بهمن ۸, جمعه

ماه تو به سیاهی شب باخت

بار‌ها به هر که راز دل‌ گفتم
دلم را به باد داد همچون زلف پریشانم
بعد از این نه زلف شانه میزنم
نه راز دل‌ به کسی‌ میگویم
به هر تار زلف که پریشان کردم
...دلم هزاران بار شکست
میترسم
تو بگو
حال چه فرقی‌ می‌کند
که تو راز شرقی‌ زلفهایم را بدانی
یا
چون ماه فراموشم کنی‌.

دلکم

بگذار در پریشانی خاطرات
در تاریکی بی‌ انتهای شب
در هق هق پیچک به عزای ساقهٔ‌ای شکسته
میان سکوت دلتنگی‌
...و
در تنهایی خویش بمانم
سالهاست که این ماه
در آب تصویر خویش را نمی‌بیند
تو نیز فراموش کن

که ماه تو به سیاهی شب باخت


صبح عاشقی بخیر

با من نشسته
می‌پرسم:
کدام شب را شاهدی
که از شب من گریزانی
به نور کدامین ستاره چشمانت درخشید
که ماه مرا نمیخواهی؟

آسمانم همیشه آبی بود
چشمانم همیشه پر باران،
برایت غزل گریه می‌کردم
دستانم،
گرمای سوزان تابستان بود

در برکه لبهایم
همیشه نیلوفر شعر شناور بود
تو غزل میشدی
من
همیشه ترانه‌اش بودم
تو خواب میشدی
من
قصه لالایش بودم
کجا بودی 
انگار سالهاست
از من بدوری
بودنت حالا،
رو برویم
توّهم است؟
یا خواب

چرا؟
چرا حالا؟
اه
گرما
اه
نور
اه
بوسه
خاموشم کرد
در آغوشم گرفت

در خویش مرا به بیراهه کشاند
رو برویم که نبود
او در آغوشم بود
گفت
اه‌ای دلکم
چشم بگشا
صبح عاشقی بخیر

میدونی‌؟

ببین چه عاشقونه مینویسم برات
هیچ دقت کردی؟
حرفهام یه جور دیگن
حوصلم زیاده
همیشه میخندم
وقتی‌ نیستی‌ دیگه اخمو نیستم
چون می‌دونم باز میایی پیش خودم
حالا همه اینا بکنار
صدام دیگه در نمیاد!!!
اگه گفتی‌ چرا؟
باشه
اذیتت نمیکنم
یادته اولش خجالتی بودم و
فقط زمزمه می‌کردم شعرات‌رو؟
حالا دیگه شعرأئی رو که واست گفته بودم
ترانه کردم
کجایی تا ببینی‌ چند تا
عاشق با این ترانه ها
هر شب تو خیابونا میرقصند
و دم صبح که می‌شه
چشماشون
صورت ماه دلدارشون رو میبینه
یادم باشه ایندفعه که تنها شدیم
یکی‌ دو دهن آواز هم واسه تو بخونم
آخه میدونی‌؟
بیا نزدیک، تو گوشت می‌خوام بگم
هیسسسس من عاشقت شدم




تکرار خویش

مسکون بودنت
تکرار خویش کردنت
در قاب تو خالی‌، خویش را دیدنت
شاکی‌ از لحظات بودنت
خود را دوباره دیدنت
خبری تازه نیست برای من که سالیانیست طولانی
درون تو به سکوت دلیل عاشقانه  نوشتنت گشته ام 
انقلابی تازه نیست
تو به دنبال خویش میگردی
و در هر تکرار، من خویش را در تو پیدا می‌کنم.
بیا و اینبار
مرا تکرار کن
که این قاب تو خالی‌
لیاقتش عکسی‌ از من و توست.



پروانه نبودی

سالی‌ که تو را از من گرفت
هیچ وقت از
تنهایی من نترسید
هیچ وقت نگران نبود
به سر من
بعد از تو چه خواهد آمد
هیچ دلش به حال من نسوخت
و تو باید می‌رفتی

سالی‌ که تو را از من گرفت
چیزی جز
غصه
دلواپسی
ترس
و
چه شد؟ چکنم‌ها نبود

سالی‌ که ترا از من گرفت،
مردابی بیش نبود
هوایش از درد مسموم بود
پرستو‌هایش کوچ کرده بودند و قصدشان بازگشت نبود
چه سال بدی بود............

اما امسال
هوا آبیست،
نم باران هم طراوت خاصی‌ دارد

امسال

با طناب آرزو هایم
تابی‌ بلند به درخت امید‌هایم بسته ام

داستان لطیف و مهربان خیالم
مرا تا اوجِ آسمانِ بودن میبرد

چقدر زیباست امروز

زیر پاهایم قاصدک‌ها با گلهای عروس عشقبازی میکنند
به دستانم نگاه می‌کنم

پروانه‌ای با بالهأی چون رنگین کمان
روی دستم نشسته است

با هر رفتنِ ‌ به اوج
با تمام قوایش
به پوستم چنگ می‌اندازد
که بماند
با من بماند و لذت
پرواز به اوجِ را مزه کند

می‌خواهد بماند
به رفتنِ فکر نمیکند
و
امسال
برای همین قشنگ است

و تو
پروانه نبودی

تو از ابتدا فکر رفتنِ در سرت بود
و سالی‌ که ترا از من گرفت
فقط یک بهانه بود
ببین
پروانه هنوز با من است
و تو به اندازه صد‌ها هزار سال از من دوری