حــــریر سبـز خـیال
www.harir-sabz-khial.com
۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه
بی اجازه
این دشت
در خیال توست،
با خنده جان میگیرد
دوباره باز
با نسیم برقص،
پرونده را به حکم خود ببند
و ز نو شروع کن
بی اجازه باز
خنده را به دشت سینهات دعوت کن
با ستارگان امشب محفلی به پا کن
در این میان،
قدحی ز شراب سرخ
در غیاب من
بنوش.
رقص آتش
به درونم بنگر
دختری نیم عریان
مستانه و و بی شرمانه
پای میکوبد و هیچ باکش نیست
چرخش چین واچین دامنش
هزار چشم گستاخ
که به امید
کمی مرمر تن نشستهاند
کور میکند
به التماس منشینید
،
در عزای عشقی به پایکوبیست
که مصادف شده
با آمدن عشقی دگر
قلب او لبریز از خوشبختیست
،
التماسش نکنید
این کولی که شما
میبینید
رقص آتش به دامان دارد
هیچ نزدیک نشو
میسوزی.

شعر هرجأیی
های مردم شهر
سپیده نزدیک است
واژهها را غسل دهید
،
آب توبه به سر دخت فحشا بریزید
سجّاده و سوزنی بدوزید
و سر به مهر بسایید
صد صلوات به تسبیح بکشید
به طواف کعبه عشق میرود
دخت هرجأیی شعرم
ندا. م
۱۳۸۹ دی ۲۲, چهارشنبه
برف
هوا برفیست میگویی
،
دلت لبریز از شوق است خوشحالی
مبارک باد این شادی
.
.
.
و من در حسرت این برف،
سالیانیست شال و کلاه کرده
از پنجره بیرون را نگاه میکردم
...
چه زیبا مینشیند این برف
بر خیابان تنم،
گونههای سرخ کودکیم
دستهایم باز، به دور خود میچرخم
و لبهایم سیراب میشود
از ذرههای کوچک اما بسیار برف.
من عاشق برفم،
روزهای بارانی بس است
ببارای ابر، ببارم برف، ببارم برف
من
قسم
به آسمانی که هرگز چشم سیر ستارهگانش را نشمردم،
من از دیار توام،
آسمانت یک روز آسمان من بود،
حال چنان زمانه مرا به دور دستها انداخت
که تنها وقتی پرندهای بال پروازش میشکند
به خود جسارت پرواز میدهم.
.
.
گوشوارههای بادبادک شعرم
زینت گوش هایی باد
که در دور دست
صبورانه نشسته اند به انتظار نسیم
قرقره و نخ بادبادک
دستان توست
کاغذ سفید پروازم،
بزرگ قلب توست،
نسیم که رسید،
طغیان کن،
بر سیو سه پل با قامت بلند بایست،
و
بادبادک را به آسمان ببخش
گوشوارهاش هدیه من به دختر شعرهای تو
.
.
اما
خورشید نیستم
که بگویم
از ابرها سراغم را بگیر
ابر نیستم
که از کوهها بپرسی مرا
و نه آن شبنمم
که در گلبرگها خانهام باشد
من تمنای لحظه ها
سایه نیلوفر به روی آب
شقایقم به دشت آرزو
خشخاشم
دامن پهناور زاگرس را
شنزارم
بی انتها ساحل خزر را
حیرانم
پیچیدهام البرز را
چشم دل باز کن
ذرات وجودم زیر پای توست
.
ندا.م
برگ پاییزی
چه راحت جان باخت
به باد وحشی
برگ هایم
قرمز
زرد و نارنجی
چه آسان دستهایم خالی ماند
در این ویرانه بازار
.
چه آسان تمام شد
برای دستانم چیزی نمانده
خستگی جمع کردن برگها از یک سو
دیوانگی از سوی دیگر
و پاییز بی رحم از از طرفی
.آه
ببین چگونه آشفته میسازد
باد گیسوانم را
که برای دیدارت
بافته بودم
چه خصمانه وزید
رقص برگم اکنون
در هیاهوی زمستانی چشمان شما
گریهام میگیرد
از هیاهوی بی حاصل برگ
آخرش میافتد
پاییز است
و
برگ ریزان
.
بهار دوباره از
ساقهای نو جوان
خواهم روئید
چه حکایت غریبیست
جان دادن برگ
در یک صبح پاییزی
.
به امید روئیدن در فصلی دگر
ندا. م
۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه
نمیخواهم
دو دستت را نمیخواهم
نگاهت را نمیخواهم
چنان آزرده دل هستم
...
که لبهایت نمیخواهم
شراب در جام بی مهری
برایم پر نکن جانم
که از مستی چنان منگم
که درد سر نمیخواهم
هوایت را نمیخواهم
صدایت را نمیخواهم
من آن شبهای بی پایان
چونان یلدا نمیخواهم
نمیدانم چه میخواهم
ولی عشقت نمیخواهم
ندا. م.
03,01,2011
نگاهت را نمیخواهم
چنان آزرده دل هستم
...
که لبهایت نمیخواهم
شراب در جام بی مهری
برایم پر نکن جانم
که از مستی چنان منگم
که درد سر نمیخواهم
هوایت را نمیخواهم
صدایت را نمیخواهم
من آن شبهای بی پایان
چونان یلدا نمیخواهم
نمیدانم چه میخواهم
ولی عشقت نمیخواهم
ندا. م.
03,01,2011
پشیمانم
به تو گفتم نمیخواهم، ولی حالا پشیمانم
به آن پیغام پر مهرت، قسم، جانا پشیمانم
نوشتی دل برایم تنگ، نفسهایت شده بیرنگ
به هر جا چهرهام بینی، شدم گوش ترا آهنگ
دلت را بردهام گویا، به اعماق سیاهی ها
ولی گفتی خدا را شکر، نمیخواهی سپیدی را
برایت شعرها گفتم، که شاید در دلت افتم
ز عشق تو ببین حالا، غلط کردم، غلط گفتم
همان یک خط پر مهرت، چنان دیوانهام کرده
که گویم هر چه بادا باد، غمت ویرانهام کرده
پشیمانم و میدانم، به عشق تو گرفتارم
به آن نازک دلت سوگند، منم چون تو گنهکارم
بیا با یک دو صد بوسه، برایت بزم شب دارم
به آغوشت کشم تا صبح، عزیزم دوستت دارم
ندا.م
جایی دگر
تو را جایی دگر، یاری دگر، کارت دگر شد
مرا زهر جدایی، شربت و شیر و شکر شد
چوو دنیا را غریبم، خویش میدانی توای دوست
که هق هق مونسم، اشکم، گناهم را سِپر شد
خیالت من همان طوطی خوش آوازم امروز؟
ببینای دوست، این شعر حزین، مارا هنر شد
به هفتاد و دو ملت من قسم خوردم پریروز
دگر نامش نیارم، عشق او چون درد سر شد
ندا م.
هیچستان
دوستی گفت:
"آدرسم معلوم است پشت هیچستانم"
.
.
....
کلبهای دارم من
که در آن دلگرمم،
همه روزها روشن،
شبهایم آرام
و به هر
گوشه که تو مینگری،
پر ستاره،
آسمانم زیباست
بید زیبای تنومندی هست
گوشه باغ دلم
سایهای انداخته
پر رنگ و سیاه
تو فقط نام ببر،
هر چه گٔل خواهی در باغم هست،
سوسن و نرگس،
زنبق و یاس سفید
لالههای هفت رنگ،
گٔل سرخ،
اطلسی
زیر آن سایه پر رنگ سیاه
من و دل میشینیم
هر صبح وقت سحر
سبد از زلفک بید میبافیم
گٔلها را دسته
کرده با ناز
در سبد میچینیم
باقیش را تو خودت میدانی،
آدرسم هیچستان
سبد گلهایم؟
هیچ هیچستان نیست.
آدرسم را بنویس
کوچه امید
زیر بید مجنون
"پشت هیچستانم"
نه خود هیچستان
ندا. م
"آدرسم معلوم است پشت هیچستانم"
.
.
....
کلبهای دارم من
که در آن دلگرمم،
همه روزها روشن،
شبهایم آرام
و به هر
گوشه که تو مینگری،
پر ستاره،
آسمانم زیباست
بید زیبای تنومندی هست
گوشه باغ دلم
سایهای انداخته
پر رنگ و سیاه
تو فقط نام ببر،
هر چه گٔل خواهی در باغم هست،
سوسن و نرگس،
زنبق و یاس سفید
لالههای هفت رنگ،
گٔل سرخ،
اطلسی
زیر آن سایه پر رنگ سیاه
من و دل میشینیم
هر صبح وقت سحر
سبد از زلفک بید میبافیم
گٔلها را دسته
کرده با ناز
در سبد میچینیم
باقیش را تو خودت میدانی،
آدرسم هیچستان
سبد گلهایم؟
هیچ هیچستان نیست.
آدرسم را بنویس
کوچه امید
زیر بید مجنون
"پشت هیچستانم"
نه خود هیچستان
ندا. م

برای بازماندگان پرندهای که در ارومیه جان داد
آخرین نگاه بود، دستانم را بسویش دراز کردم
فریاد کشید: هیچ ول نکن
بخدا من نخواستم، بخدا خیلی تلاش کردم
باد وحشتناکی پیچید، نفهمیدم دیگر چه شد. زوزه بود و دود. وقتی به خودم آمدم دیگر دستانم خالی بود.
بین چه شد و چه کنم، بین تاریکی و دود. ذهن من نمایشی از آخرین لحاظت را برایم بروی صحنه گذاشت.
و چشمانم عاجزانه به تماشا نشست.
کنارم بود، داشت نقاشی میکرد. گفت دوستم دارد و من بهترین مادر دنیام. گفت هیچ وقت دستم رو ول نکن.
سردی دستم بدون دستانش، مرا به خود آورد. دستهام خالی بود، عاجزانه با چشمانی خیس، بین یک مشت آهن کج و ماوج، بین صندلیهای پراکنده روی زمین دنبال دستانش میگشتم.
نبود، پیدایش نمیکردم. ناخود آگاه، اسمش را از ته هنجره به بیرون پرتاب کردم. اما جوابی نیامد، تنها باد بود که زوزه میکشید و آتش بود که گرما داشت.
او هیچ جا نبود و جز من کسی نبود که از او نشانهای بگیرم.
به کناری نشستم، زانو به بغل گرفتم و گلوله بغض در گلویم ترکید.
چقدر بیچاره ام...
پشتم به ویرانههای بال هواپیما بود، از صورتم، دستانم خون میچکید. توانی برایم نمانده بود. هوای سرد، سردتر شد، و در اوج سرما من به خواب زیبایی فرو رفتم. هنوز دستانش در دستم بود، هر دو موهایمان را به باد سپرده بودیم و پروانه وار میرقصیدیم. اه که آفتاب داغ بود. به آغوشم کشیدمش، بوئیدم و بوسیدم.
- گفتم بتو بهترین مادر دنیایی؟
- بارها و بار ها
- دوستم داری؟
- بیشتر از دنیا.
- اینجا زیباست، هوا همیشه بهار است. دیگر پرواز لازم نیست، اراده کنی هر جا بخواهی میروی.
- میدانم اینجا هر دو خوشحالتریم.
مشتش را که باز کرد، قلبش در دستش بود. سرخ مثل شقایق، اراده کرد و آنرا به وجودم پیوند داد، وجودم داغ شد..
.
.
- هنوز نفس میکشد
.
.
با تمام باقی مانده قوایم اسمش را بار دیگر فریاد زدم.
نسیم، دخترم.... دخترم
آخرین کلامی که شنیدم سر آغاز غمگینترین آهنگ عمرم شد.
... تنها باز مانده هستی...

فریاد کشید: هیچ ول نکن
بخدا من نخواستم، بخدا خیلی تلاش کردم
باد وحشتناکی پیچید، نفهمیدم دیگر چه شد. زوزه بود و دود. وقتی به خودم آمدم دیگر دستانم خالی بود.
بین چه شد و چه کنم، بین تاریکی و دود. ذهن من نمایشی از آخرین لحاظت را برایم بروی صحنه گذاشت.
و چشمانم عاجزانه به تماشا نشست.
کنارم بود، داشت نقاشی میکرد. گفت دوستم دارد و من بهترین مادر دنیام. گفت هیچ وقت دستم رو ول نکن.
سردی دستم بدون دستانش، مرا به خود آورد. دستهام خالی بود، عاجزانه با چشمانی خیس، بین یک مشت آهن کج و ماوج، بین صندلیهای پراکنده روی زمین دنبال دستانش میگشتم.
نبود، پیدایش نمیکردم. ناخود آگاه، اسمش را از ته هنجره به بیرون پرتاب کردم. اما جوابی نیامد، تنها باد بود که زوزه میکشید و آتش بود که گرما داشت.
او هیچ جا نبود و جز من کسی نبود که از او نشانهای بگیرم.
به کناری نشستم، زانو به بغل گرفتم و گلوله بغض در گلویم ترکید.
چقدر بیچاره ام...
پشتم به ویرانههای بال هواپیما بود، از صورتم، دستانم خون میچکید. توانی برایم نمانده بود. هوای سرد، سردتر شد، و در اوج سرما من به خواب زیبایی فرو رفتم. هنوز دستانش در دستم بود، هر دو موهایمان را به باد سپرده بودیم و پروانه وار میرقصیدیم. اه که آفتاب داغ بود. به آغوشم کشیدمش، بوئیدم و بوسیدم.
- گفتم بتو بهترین مادر دنیایی؟
- بارها و بار ها
- دوستم داری؟
- بیشتر از دنیا.
- اینجا زیباست، هوا همیشه بهار است. دیگر پرواز لازم نیست، اراده کنی هر جا بخواهی میروی.
- میدانم اینجا هر دو خوشحالتریم.
مشتش را که باز کرد، قلبش در دستش بود. سرخ مثل شقایق، اراده کرد و آنرا به وجودم پیوند داد، وجودم داغ شد..
.
.
- هنوز نفس میکشد
.
.
با تمام باقی مانده قوایم اسمش را بار دیگر فریاد زدم.
نسیم، دخترم.... دخترم
آخرین کلامی که شنیدم سر آغاز غمگینترین آهنگ عمرم شد.
... تنها باز مانده هستی...

اشتراک در:
پستها (Atom)




