حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۰, شنبه

پنجره‌ها

تمام پنجره‌ها حکایت از باز نشدن داشتند،
جاده‌‌ها به هم پیچید
و من لاجرم گم شدم
هیچ چیز مثل گذشته نیست
من فقط میدانم به یادت
هنوز فانوس به دست
در کور‌ترین نقطه دیدار منتظرم.
 
 

۱۳۹۰ اردیبهشت ۸, پنجشنبه

نقرس

گداخته‌ای به سرب نبودنت تمامی‌ تن‌ سالَک زده شعرم را

نقرس شده‌ای و همین روزهاست

که از مچ پاهایم بِبُرَمَت

تو انزجار منی‌ ز جوهر و مُرکب عشق

کاش سوخته بود با پوستم یاد همیشه سبز تو

تا بهانه‌ای نبود و دیگر نمینوشتمت

زخمی کهنه

مچاله شده انگار تمام خواستن هایم
در گوشه نمناک و رنگ باخته
زنگ زده، و بد بو
بی‌ حسّ و پر از انزجارِ این اتاق

سرد است اینجا
میلرزم
زخمی کهنه
روی پوست سپید آفتاب ندیده من
در شُرُف پوسیدن است

و من
به یاد بچگیها
خشکی‌هایش را میکَنَم
خون، دوباره سرخ، بیرون میجهد

این سرخی
دلم را به لرزه می‌اندازد
و این تنها نشانیست از کلّ انسانیت من

فردا که از این گوشه
به جاده‌ راهی‌ شدم
باز تظاهر می‌کنم
زندگی‌ زیباست و لطیف
همه چیز همان طوریست که باید باشد

و من
به اندازه کودکی که از در پُشتی‌ حیاط
ظهر بی‌خبر از مادر
به کوچه آمده
خوشحالم

باز میلرزم
و باز
و باز با ناخنهایم
لایه خشکی دیگر را
از روی زخمهایم میکَنَم

هر روز زخمی تازه
و لایهای خشک
را باید بخورم و بکَنَم
تا آدمیّت از یادم نرود

روزگار چُنین است
برای انسان ماندن
باید زخمی بود

تا پوستم خون تٔف می‌کند
من هنوز انسانم






غلظت آب

تلاطمیست غریب

من سوار بر موج احساس
گاه به اوج میرسم
گاه در قعر اقیانوس نبودنت غرق میشوم

گاه دستانم از فراسوی ابر ها
خبری از گرمای تنت میاورد
و گاهی
خسته از ترا جستن
انگشت‌هایم به هم میپیچند

تصور کن
در این تلاطم
پیکر رنجور مرا
که در آب میشکند

چه صادقانه میخواستمت ترا

و امروز چقدر این همه گاه و بی‌ گاه‌ها بی‌ معناست
وقتی‌
حنجره‌ام فریاد میزند نامت را
و در این همه قیل و قال
جوابی‌ جز
غلظت آب نیست


.


۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

گوش‌هایتان را بگیرید

گوش‌هایتان را بگیرید
حرفی‌ دارم که شنیدنی نیست
چون صدایی نیست
حیف که نقاشی هم نیست
که به قابش بکشم
به دیوار آویزانش کنم
تا شما
هنر بنامیدش.........

فیلمی صامت است
سکوت است و سکوت
و تا دردمند نباشی‌
درد را در چهره بازیگرانش
نخواهی دید
آن وقت است
که زمان را میشود گفت که به زیبایی تلف کرده‌اید

حکایتیست به روی صحنه عمر
که بازیگرانش
همه خسته از نقش خویش
به بازی ادامه میدهند
بازی غریبیست
دنیأیست متفاوت
متفاوت از آنچه من و تو
در خیالمان
در آرزوهایمان
یا آنچه برایمان حکایت کرده اند را
گلوله‌ای از بغض می‌کند
و به دیوار نا کامیها
بی‌ رحمانه پرتاب می‌کند
میشکند
و این ما هستیم
که ریز ریز
پای دیوار، ناخواسته جان میدهیم
میمیریم به اجبار نقش

من که عاشق بودن
عشق ورزیدن پیشه‌ام بود
میباید نقش معشوقی را بازی کنم
که هر شب در انتظار گریه می‌کند
تو که دیوانه وار دوستم داشتی
باید هر روز
لباس کار بپوشی و
بوسه‌ از چهره زنی‌ بدزدی
که میداند عاشقش نیستی
همسایه مان
هر شب با دستی‌ تهی به خانه میرود
زنش سفره شام میچیند
آب بروی نان خشک میپاچد
و خانواده به حکم نقش
چلو کباب میخورند

دو در آنطرفتر
دختر ترشیده محل
هر روز چادر عفاف به سر می‌کند
به حکم نقش، روزی سه بار راهی‌ مسجد میشود
اما
همه میدانند
که هر شب در منزلش بساط عیش به راه است
بساط عیش برای عاقد محل

هنوز اگر به ته کوچه نگاه کنی‌
مادرم را میبینی‌
که زنبیل به دست قدم به کوچه می‌گذارد
و در تلاطم است برای خرید ظهر
سرخاب و سفیداب کرده
این ظهر مثل هر ظهر نیست
این خرید خرید هر روز نیست
سفره عقدی در راه است
نقش خوبیست
چون در بند بودن برادرم را
همه از یاد برده اند

و من هر روز
در میان میدان
درست شش صبح
پرده بازی را بالا میکشم
و همه به ایفای نقش می‌پردازند

گوشهایتان را بگیرید
می‌خواهم سکوت را بشکنم

امشب
بعد از پایان فیلم
پرده را از این حکایت بر میدارم

آهای مردم
خبر دار باشید
می‌خواهم بی‌ پرده فریاد بزنم...............





کعبه / آفتاب داغ

خسته هستم از این اِحرام بسته‌های گناهکار که افکار مرا با کعبه اشتباه گرفته اند
**************************************
آفتاب داغ ظهر را دوست دارم، خورشید خواه نا خواه گونه‌اش نزدیکتر به لبهای من است

۱۳۹۰ اردیبهشت ۵, دوشنبه

جرم تو: سکوت

دیگر صبری نمانده
هان‌ ای باد بی‌ پدر
چرا طوفان نمیشوی؟
ای رود بی‌ مادر چرا طغیان نمیکنی‌؟

به زبان خوش خواندمت
نمیشنوی
،
چندیست که در انتظار یک پایان نشسته ام
چرا تمامش نمیکنی‌؟
گوش‌هایت سنگین است؟
گوش دل‌ باز کن
التماسم را خواهی‌ شنید

تمامش کن

حسرتی را که مثل برگی خشک
زیر درخت وجودم خوابیده را
با خود ببر، تمامش کن

فضا را محدود کرده‌اند.........دست‌هایم بیش از این دراز نمی‌شود
پاهایم به ترس سیمان شده.....قدمی‌ ممکن نیست
دیروز چشمانم را
به میله سرخ بی‌ شرمی داغ کردند
زبانم را از حلقوم کشیدند.....یاوه زیاد می‌گفتم
ساعتی‌ پیش
عریانم کردند
و از ضُروب شلاق جهالت
پیراهنی برایم آورد‌ند
نمیخواهم
نمیخواهم این جامه پر زرق و برق را
با همه زیبایش که می‌گویند
و من دیگر نمی‌بینم
بوی تعفن میدهد

خدا میداند لباس کدام خسته،
شکسته‌ای قبل از من بوده......
خوشا به سعادتش که رفت
......
هرشب، 
در این زندان که نامش را
جسارت گفتنم نیست
زندانبان، برایم روزنامه میخواند

محسن:۱۷......جرم: نفس کشیدن
جمشید:۲۳......جرم: خواندن
شهره:۱۹......جرم: نوشتن
.
.
و به من نگاه میکند،
جرم تو: سکوت
.
.
حالا که سکوتم را شکسته ام
حال و روزم اینچنین است
چرا تمامش نمیکنی‌؟؟

و تازه فهمیدم،
وقتی‌
فضا محدود است
پای رفتن نیست
 آزادی بهایش
حلقوم بی‌ زبان است

جامه بی‌ ناموسی و جهالت
میدانی که به تن نمیکنم

پس بیا و تمامش کن......