حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۹۰ خرداد ۴, چهارشنبه

می‌خواهم که میروم

اینبار اگر بار ببندم
قدم در راهی‌ میگذارم
که جاده‌‌اش زیبا باشد
مثلا،
درختنش پر شکوفه
زمین سنگفرش و تمیز
بروی هر درخت
به یادگاری قلبی باشد
و نام دو عاشق
تا وقتی‌ قدم میزنم
قلب بشمارم
و اسم تازه یاد بگیرم

این بار اگر بار ببندم،
قبل از رفتن
به مادرم میگویم که شاید بار نگردم،
منتظر نباش،
پدرم را که سالهاست دزدکی می‌بوسم
در آغوش میگیرم،
به چشمانش که کم سؤ شده خیره میشوم
میگویمش، دوستت دارم
به همسیه‌مان میگویم
که سالهاست عاشقش هستم
میگویم که هر بار، که صدایم میکردی
من دست و پایم میلرزید،
و این از ترس نبود
.
این بار اگر بار ببندم
پیراهن قرمزی به تن می‌کنم،
موهایم را آشفته
به روی دوشم میریزم،
پا برهنه قدم به کوچه میگذارم
و در هر قدم
زمزمه می‌کنم
آزادم، گور پدر ریش سفید محل، خجالت یعنی‌ چه؟

اینبار که بار ببندم،
بجای خرده نان،
قلوه سنگ را نشانه میگذارم،
به هیچ پرنده اعتماد نمیکنم
و از هیچ کسی‌ جهت نمیپرسم
برای اولین بار
بدون فکرِ به انتهای جاده‌
به جاده‌ قدم میگذارم،
هر چه بادا باد

اینبار که بار ببندم
صدای آبشار را
در خورجین اسب امیدم حبس می‌کنم
از برگ نیلوفر آب می‌نوشم
با سکوت راه وضو میگیرم
سر برکه خود آگاهی‌ خود که رسیدم
مهر نمازم را
هزار تکه می‌کنم
مرغابی‌های حضور را صدا میزنم
و همگی‌ اقامه می‌بندیم به نماز

اینبار که بار ببندم
برگشتی‌ نیست،
منتظر نباش.........
اینبار من می‌خواهم که میروم، نه به جبر دیگران
 
 
 
 
 

سهم خودم

چیز زیادی از زندگی‌ نمیخواهم
اما شاید هم
من بدنبال چیزی هستم که وجود ندارد

بادبانهأی که از طوفان روی دریا جان سالم بدر میبرند
قایق هایی که از موج نمیترسند
ساحلی که از ضربه‌های موج خسته نمی‌شود، شسته نمی‌شود
غروبی می‌خواهم که بهایش روز هأی من نباشد
شبی‌ را می‌خواهم که با ترس از فردا
سر به بالین نگذارم
دلی‌ می‌خواهم که نه برای کسی‌ بسوزد و نه به حال خود گریه کند
آسمانی را در حسرتم که فقط پروانه‌های خوش  رنگ،
با بالهأی زیباتر از تور عروس
با شاخک هایی که از دور دست‌ها پیدا باشند
در آن پرواز کنند
به روی ابر‌ها بنشینم
و عشقبازی پروانه و گل را تماشا کنم

من؟؟؟؟؟
من چیز زیادی نمیخواهم
من فقط سهم خود را از این زندگی‌ می‌خواهم.
من دوست دارم،
جواب خوبی‌‌هایم را تو، او و دیگران با خوبی‌ بدهند
می‌خواهم وقتی‌ گریه می‌کنم
هیچ نپرسید چرا
 فقط سر شانه‌هایتان را به من قرض دهید
می‌خواهم وقتی‌ میخندم
همه با من بخندید
چیز زیادی از زندگی‌ نمیخواهم

می‌خواهم
وقتی‌ کودکی از ما سراغ بستنی فصل را گرفت
نگوییم  نیست،
بستنی فصل ندارد، تا دیگر هوس نکند
وقتی‌ کفش سفید با روبان قرمز می‌خواهد
نگوئیم کفش تمدن نمیاورد
دمپایی هم از سرمان زیاد است
میخواهم وقتی‌ خبر را گوش میدهم
خبر از حقارت، کشتن، دزدی و گرسنگی نباشد
هوای همهٔ شهر ها
آفتابی وقت روز، بارانی در شب باشد
تا نه به ما ظلم شود،
نه به یاس حیاط

گفتم که چیز زیادی نمیخواهم
فقط سهم خودم را
سهم انسان را از این زمین لعنتی،
این روزگار که ناخواسته ما را به هر سؤ پرتاب می‌کند
آن را می‌خواهم
.
می‌خواهم زمزمه نور را
که با عشوه از روزنه گلبرگ می‌گذرد را بشنوم
رقص قطره شبنم را
با چشمانم به تماشا بایستم و حسّ کنم
نوازش باد را بروی برگ را بروی گونه‌هایم لمس کنم
یاد بگیرم مثل عنکبوت
چگونه تار بتارم و بدون پاگیر شدن در آن زندگی‌ کنم
تارهای سوتی را چنان به بازی بگیرم که قناری شرمنده شود

می‌خواهم مثل قدیم
اسکناس نو لای کتاب حافظ را مچاله کنم
خش خش را دوباره تجربه کنم
ورق بزنم سعدی را،
و بوی کهنگی گلستان را به درونم بکشم

من
کودکی خود را که نا آگاهانه از من دزدیده شد را می‌خواهم

.
دست بزیر چانه از پنجره
به باران وسط روز خیره میشوم
دخترکم زیر باران می‌رقصد
با دو پایش به گودال پر آب میپرد
صدای مادرم را در دالان ذهن می‌شنوم..... خیس شدی بیا تو اتاق
و من
هم چنان به دخترم نگاه می‌کنم
چیز زیادی از دنیا نمیخواهم
می‌خواهم تا ابد زیر باران خیس شود،
نمیخواهم او را پشت پنجره، دست به زیر چانه‌اش ببینم
...
گفتم که از زندگی‌ چیز زیادی نمیخواهم
فقط نمیخواهم کودکی کودکم به پایان برسد






۱۳۹۰ خرداد ۳, سه‌شنبه

کاش موج بودم

ای کاش موج بودم
بی‌ ترس، بی‌ واهمه
بدون وحشت از فردا،
بی‌ آنکه اسیر باشم در امروز
جدا از آسیب‌های دیروز

خروشان
، پر از فریاد هایم
کاش میشد که خود را در سینه ساحل میباختم
،
تکرار میشدم در جزر و مّد
و هر بار
هر بار که به صخره ای میکوبیدم تن دردمندم را
تکه تکه شدن را مزه می‌کردم
مزه می‌کردم در لابلای هرشیار
فنا شدن را،
و سپس گریختن را به دل طوفانی دریا

ای کاش آزاد بودم
از این  طناب اسارت که برایم بافته اند
و لعنت به من
که در بافتن آن سهمم کوچک نبود
دلم می‌خواست
........نه
دلم می‌خواهد که سر تا پای
این بدن عصیان زده ام  را
مثل موج به صخره بکوبم

 در پایش جان ببازم
و دریا دوباره به درونش مرا بکشد
تا دوباره و دوباره
عصیانم را
به صخره‌ها آنقدر بکوبم، تا از بغض خالی‌ شوم

آه این بغض
این بغض لعنتی،
در درونم جمع شده
و هر روزم را
مثل عصر روز جمعه دلگیر کرده
جمعه‌ای که پر از ابر‌های خاکستری،
و خیس تر از دریاست
کاش موج بودم
بدن کوفته من در زمین خاکی
روزی هزار بار بی‌صدا
بی‌ هیچ تحولی‌
خُرد میشود و کسی‌ نیست خُرده‌ها را جمع کند

باز هم معرفت دریا
اگر موج بودم،
میشکستم،
خُرد میشدم،
او مرا به درون می‌کشید
بی‌ هیچ سوال،
بی‌ هیچ پرسشی
.......

یک روز
همین روز ها
موج میشوم
و دریا را شاهد میگیرم
که
اگر تنم به صخره خورد،
ذره‌هایم را به او بسپارم
تا مرا راهی‌ صخره‌ای بزرگتر کند

میشکنم این بغض لعنتی را
میبینی‌ یک روز تمام میشود فصل ای کاش ها
من به صخره میخورم و بغض را
آنچنان میشکنم که حتی دریا هم از شکستنش  طغیان کند

................آه، جه زیبا ست آنروز در سینه صخره جان دادن







زندگی‌


و مرا
زندگی‌ حجم تمامی‌ نفسهای شب است
عطر نارنج و ترنج،
رقص یک برگ تا سینه خاک،
زندگی‌ حس تداوم دم یک پایان است
من چه تقسیم کنم
یا که چه ضرب
حاصل معادله عشقِ میان من و حس بودن است.
من که خود من هستم
تو بیا دوست..... حس بودن و بودن باش.