حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه

شهید زیبا ( به یاد ندا

ای شهید زیبا روی من

قطره قطره اشک تو

سرب داغ است گلوی مرا

که به انتظار یک بهانه است

برای فریادی بی‌ انتها
.
.
.
هر بار که فریادت در کوچه‌ پیچید

وجودت به سنگ فرش خیابان پاچید

تنت در دریایی از خون غوطه خورد

من قلبم هزار تکه شد

باز فریادم
پشت این قفس آهنین به صلابه کشیده شده

تو آرام آرام جان میدهی‌
.
.
 .
هر بار که از آن کوچه خیالم گذشت

هیچ کس نام ترا به خاطر نیاورد

انگار گمنام بودی

یا تو را گمنام کردند ‌ای عزیز

هیچ کس بخاطر نمیاورد

چه شد

چگونه این کوچه گلرنگ شد

چگونه

درختان زرد، ناگهان سبز‌و پایدار شدند

سبب چیست

"جواب زنده بودنت مرگ نبود"

تو رفتی‌‌ای همیشه پایدار

اکنون

هزاران مثل تو

از لابلای سنگفرش کوچه

برخاسته

نام ترا فریاد میزنند

ای همیشه سبز‌ و در خاطره‌ها یک راز

وحشتم از این است

که تو باز گریه کنی‌

و حنجره مسدود من

هیچگاه صدایت را به نو رسیدگان نرساند

میترسم

باز کوچه پر خون شود

اما

فردا

آنها هم به جمع گمنامها بپیوندند

باز من بمانم

وطنی در بند، در زنجیر

وحنجره‌ای مسدود

که فریاد را ضجه میزند

خون گریه می‌کند بی‌ صدا


به یاد ندا آقا سلطان و‌ به امید آزادی






۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

ستاره سوخت


آسمانم را پر از ستارگان دروغین کرده ام

دلم به سؤ سوی دروغین خوش است

در دنیای خیالی خویش

هر شب با معشوقی

عاشقانه قدم میزنم

دیشب

به هوای رام کردن آنکه دلم با او بود

بند از گیسویم باز کردم

موهایم را روی سینه‌اش پریشان کردم

شاید از عطر موهایم دیوانه شود

در آغوشم کشد

پشت گوشم را ببوید

بوسه بر گردنم بزند

گفتم شاید

رقیب را فراموش کند

شاید همانگونه که می‌گوید به هر تار زلفم جانش بسته بود

بیاید و سراغ روح آواره‌اش را از من بگیرد

سر انگشتش، لابلای تار مویم گم شد

سر را به سینه‌ام فشرد

آهسته گریست

گفت توانم نیست

رنجورم و راهی‌ نیست

ستاره که از سؤ سؤ افتاد

من هم راهی‌ هیچستان خواهم شد

من ماندم و ماه

و یک آسمان پر

از ستارگان

که در شرمندگی

چشمانش

بی‌ صدا سوختند

من مانده‌ام و مشتی سیاهی

که دیگر حتا روی ماهش هم این شب را روشن نخواهد کرد

چه آسمان تاریک است امشب

ستاره سوخت یا عشق او در من؟؟؟؟؟




۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

عشق مادری


سردته؟
میخواهی‌ شال گردنم رو بهت بدم؟
دستکش هام چی‌؟ ببین این کلاه هم هست ها
فکر میکنی‌ چند روز برف بیاد؟ خسته میشی‌ ها، حالا نمی‌شه بیائ تو؟
ای بابا، مگه زمین یخ رو نمیبینی؟ دیگه لیز خوردن که توش حتمی هست، پس اقلا بیا این چکمه پلاستیکی هارو پات کن. زیرش دندوک داره کمتر لیز می‌خوری.
گفتم کمتر، نگفتم که اصلا لیز نمی‌خوری. خوب حالا میدونه که اینجا واسش واستادی؟ اصلا تو میدونی‌ که امروز میاد؟ بخدا خودت رو مسخره کردی ها، اینجوری که نمی‌شه. همینطوری اینجا واستی، بخدا سرما می‌خوری ها. اونوقت وقت دیگه حتا بغلت هم نمیکنه.میگه جرم داری.
حالا بیا این چایی رو بخور، مواظب باش زبون و دهنت رو نسوزنی.
نه. نه، با اون نه با این شیرینی‌ بخور چایت رو. گفتم یواش زبونت میسوزه.
من همینجا باهات وامیستم  تا بیاد. ببین تورو خدا، دماغت چه قرمز شده. آخ آخ لوپ هاتو ببین. وای بخدا مریض میشی‌.
حالا جون من بیا تو پشت پنجره بشین و منتظر شو.
عجب چیزی هستی‌ تو، مطمئنی که گفته امروز میاد؟؟ چی‌؟ صدیقه گفته؟
آخه جوون مرگ بشه اون صدیقه که بچه‌ام رو اینجا منتظر نگه داشته. پسر جون، صدیقه ده تا چاقو درست کنه یکیش دسته نداره. حالا بیا تو مادر بخدا مریض میشی‌.
باشه تو برو تو، لباساتو بذار جلوی بخاری تا خشک بشن.
اره مادر غصه نخور من اینجام. اره پسرم برو تو نگران نباش.
دردت به جونم، برو مادر.
خدا لعنتت کنه صدیقه با این دروغت.
باز هم یک شب دیگه تا صبح من باید دم در واستم.





۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه

پیله احساس من خانه تو بود

در میان تارهای ابریشمی دلم
چه‌ها گذشته به تو‌ای نازک پَرَم
که ترک کردی پیله دلم را
کدامین گًل ترا خواند که بال گشودی رنگا رنگ
به التماس عشق؟
به آغوش که دعوت شده‌ای ای همه رنگ

که بیرنگی پیله دلم آزارت داد؟؟؟؟؟
ببینم
حالا شاد هستی‌؟
خانه ات در آب جوش میجوشد
به ابریشم شدنش راضی‌ هستی‌؟
پروانه احساس من،
حالا که از خانه من بریدی
به دور دستها می‌روی به امید تک بوسه‌ای از گًل
به من بگو
چرا هر بار که پروانه‌ای پیله را میشکند، زمان آهسته میمیرد.
چون اینجا هر ثانیه نبودنت، برای من یک سال دوریست.
گًل پرکم،
برو، بگرد به روی هر گل بوسه‌ای بزن
اما
کاش میدانستی
که هیج جا پیله دلم برایت نمی‌شود.




۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

پیانو دلت را نمینوازم دیگر

کاش با هر قدم بروی پله‌های دلت

میتوانستم هزار رنگ طوسی را که پنهان کرده‌ای ببینم

کاش هر نتی که میزدم

هر سیمی که جا به جا میشد

دلم را بی‌ رحمتر میکرد

و فراموشم میشد

که گفتی‌ شاهکار می‌سازم با قدم هایم

این قدمها 
قَلَم شده بشکنند

من چه میدانستم

پله‌های عشق همه سست

همه بی‌ انصافند

و همه جاده‌ها تو خالیست

قلبها تو خالیست

 .

حباب

چه زود میشکند حباب خیالی عشق

دیوار‌ها را دوباره باید ساخت

دوباره باید گلدان را کنار پنجره گذاشت

از نو بدبادک را به‌نخ بست

و موهای قاصدک را آشفته کرد

چه بازی عجیبیست

پای برهنه

کوله‌ای از بار گذشته

دستی‌ تهی از هر آنچه میخواهی‌

قلبی خسته از تپیدن‌های مکرّر

اه

سوزشی دردناک درون سینه

می‌شنوی؟

این منم،

این منم که دیوانه‌وار

به ساحل میزنم تن موجم را

این منم که در باد

پریشان می‌کنم موهایم را

نگاه کن

این منم

که روزی هزار بار عاشق میشوم

هزار بار،

هزار بار می‌بوسم برهنه وجود مرگ را

خسته ام

کاش این داستان پایانی داشت




قاصدک جار بزن

شکوفه باران کرده‌ام جاده را
سنگفرشش را دیروز آب و جارو زدم
هر چه علف هرز بود
از دلش کنده ام

سر هر شاخ فانوسی از امید
راه را به شب تنگ خواهد کرد

قاصدک‌ها را ببین
به گوش ایستاده اند برای یک خبر خوش
و

عنکبوت
بعد از سالیانی دراز
تارش را جمع کرد
خانه بدوشی می‌کند

چه زیبا میرقصند شبنمها
بروی سینه لغزان برگ ها

و در این میان
منم آن
کودکی که گیسوانش را
با یاس سفید بافته
پیراهنی از عشق پوشیده
و به دختر آفتاب
فخر میفروشد

میشنوم قناری را
 که آواز خوش داده
و
در دور دست
تک نقطه ایست
پیدا
که بسوی من میاید

کمی‌ با سنجاقک می‌رقصم
و و نزدیکتر میشود
و چه زیباست
وقتی‌
عشق کودکانه میشود و تو را
در آغوش میفشارد.
یار آماده که تا عمر باقیست بماند با من

خبری خوشتر از این هست؟؟؟؟؟؟؟؟

قاصدک جار بزن

دلکم آمده........من خوشبختم