حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

خُرم و خندان

شرط آن است که تو خُرم و خندان باشی‌
نرگس و نسترن و باغ و گلستان باشی‌

لطف این چرخ آن است که از باده می
تا که می هست بنوشی و چو مستان باشی
ما دو روز آماده ایم قصه این پیر شنو
بُود آن به، که بنوشی، نه پریشان باشی
درد و درمان و غم و غُصه فراموشت باد
نقش و قالیست جهان، تو چو سلیمان باشی
کار امروز بفردا نسپاریم دلا ترسی‌ نیست
تو فراموش کنی‌، چون بَرِ جانان باشی
تا ترا دوست منم یار منم، غُصه مخور
تو در آن کُوش فقط، خُرم و خندان باشی‌


ندا.م



چاره چیست؟

در شهر فقیران محبت گِله از بی‌ مهریست
بگمانم که در این شهر دِلی‌ را کَس نیست

گِله از ظلمت عشق است و سیاهی و گُنه
اگر این زخم قوی نیست، پس این مرهم چیست؟

سالیانیست در این شهر همه در بند غمند
گوبه اشکی، سبب این همه بدبختی کیست؟

اه، خشکید گًل مهر و وفا در تب شهر
سوختم و سوختنم در شب تو کافی‌ نیست؟

دل‌ ندانست چه شد عشق، کجا رفت رفیق
عجبا با دل‌ بشکسته چسان باید زیست؟

صد هزار رحمت آن مرد که ز من مالم برد
چاره قلب شکسته ز دغل بازان چیست؟

این چه غم‌نامه تلخیست تو گویی غزل
بخیالت که "ندا" عضو بر این پیکر نیست؟

ندا.م










۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

هدیه تولد از یک دوست عزیز.


هرکى يه روزى به دنيا مياد
يه روزم ميميره
تو اين فاصله بعضى ها
هر سال برا خودشون جشن مى گيرن
که چى:
...هاى مردم به گوش باشين که من اومدم
و خوشحال باشين که منو دارين
اين اتفاق جالب هرگز برا من جذابيت نداشته
که چى؟
.
.
تا اينکه روز اومدن تو شد
تو نيومدى
تو بودى
هميشه
همين جا
کنار من
تو قلب من
ومن
با هر نفسم
بودنت رو جشن مى گيرم
 
نفسم
تولدت مبارک
(اين شعر تقديم همه اون کسايي که از 1/1/1تا حالا به دنيا اومدن)
 


 


کدام پيراهنم را بپوشم
"اونى رو که تو دوست دارى اتو نداره"
يادم نيست
کدام عطرم را بيشتر دوست داشتى؟
.
...دير شده
هنوز ريشم را نزده ام
دستام مدام عرق مى کنه
چقدر امروز دلهره دارم..
اه
بازم جوراب تمييز ندارم
خيلى ديره
خانم
کجايي؟
بيا کمک کن آماده شم

با دوست دخترم قرار دارم................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!














هجوم سرماست
درپس اين شبهاى پس از باران
.
.

...برفها روى خاک مي ريزند
.

هر دست که روزى گرم بود
ديگر به جيبهاست
.

سرها فرورفته در کلاه
انگار هيچ چشمى مهربان نيست
وتنها چيزى که به چشم مى آيد
بخار نفسهاى سرد شماست







"ایران"

ما حال دگرگونه خود میدانیم
و دستهامان زخمی این راه سخت است
و خورشید لعنتی
سالهاست
فراموشمان شده
رود را تا نخرشد،
خراب نکند،
ویرانه نسازد،
رود ننامیم
و
دریا دریا نیست
مگر به موج
ما لطافت نسیم را
بیگانه‌ایم
و
ظرافت نرگس‌ها هیچ
مدّ نظرمان نیست
دیگر
آن ساقی‌ خوب روی قدیم
دخت این میکده نیست
دیگر آن کولی‌ زنگوله به پا را هرگز
میل برگشت به این بتکده نیست
آری
این سیل خروشان غریب
که به شهرم تازید
مرغ خوشبختی‌ ما را دزدید
و کنون
سرگردان
شهر به شهر
به دنبال دخت زیبای میکده
"ایران" 
میگردیم
آه ما سالهاست
سراغ خوشبختی‌ را میگیریم.





غزل ساز


آنکه شبها از نفس‌ها غزلی سخت منم

وانکه دل‌ در خم گیسوی تو انداخت منم

آنکه در هر شکن زلف تو صد بار شکست

وانکه با خنده تو صد دل خود باخت منم

ضالما، تا به کی‌ اندر پی‌ تو راه زنم

آنکه در راه تو بی‌تاب همی‌ تاخت منم

خوش بود خنده زدن بردل معشوق پرست

وانکه با خندهٔ تو گریه نپرداخت منم

گر "ندا" خسته از این عمر پریشان شده است

آنکه در خستگیش شعر و غزل سخت منم




۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

زُلف

زُلف را آشوفته کرده، داده‌ام در دست باد

پیرهن را پاره کردم، سینه چاک همراه باد

کفش از یاس است به پایم، رقص شب را شاهدم

شب که می‌سوزد، سحرگاهان هرانچه باد باد



انتظاری نیست

به چه دلخوشم؟
اینجا نه شهر شعر من است
نه خیابان بوی اشنا میدهد.
باید کوله بار را بست،
این ساعت به نبض من نمیزند
من به این تغییر سریع زمان
عادت ندارم
آه‌  هرچه که
تا بحال پذیرفته ام
پاره اجُری بوده به شیشه احساسم
بگذار ساعت‌ها را
بشکنم
بگذار به پستی دلم پناه ببرم
چون
می‌دانم
پشتم
زیر این بار
که خسته یا نخواسته
به دوش گرفته ام
خواهد شکست.
صدایم نکن
نگو میدانی
که تو
هیچ درد مرا
آبستن نشدی
و انتظاری نیست
که در زایمانم
پایکوبی کنی




.

قطره

میگم این قطره که از پا افتاد
دلتو آب نکرد؟
آخه وقتی‌ داشت میمرد
هیچ، چیزی نمیگفت
هی‌ فقط اه می‌کشید
اسمتو صدا میکرد.


۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

آینه

بشکنید آینه را

پژمرده‌ و سرد

صورتم بی‌ رنگ است

گونه‌هایم سرخ نیست

تک درختی تنهام

ریشه‌ام لرزان است

قلب من پأئیزیست

بشکنید آینه را

من علاجم این نیست

قلب من تو خالیست

به من از گوشه‌ چشمان رفیق

نیم نگاهی‌ کافیست

یک سلام یک لبخند

پر توقع نیستم

یک هم آغوشی

در بستر شعر

یا شقایق کافیست

ندا دسامبر ۲۶ -۲۰۱۰





۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

برای ملیسا دخترم

دستان کوچکت را
بر گردنم بیاویز
و قهقههٔ زیبایت را
که بهترین ترانه بهاریست
در سپهر قلبم
بگذار طنین اندازد
و
بگذار خورشید چشمانت
روشنگر روزها و شبهای‌ من باشد
باز‌ای الهه نور
بگذار شانه کنم
گیسوان ابریشمین و سیاه تو را
و
سرت را به سینه‌ام بفشار‌ای کبوتر عشق
که تنها امید زندگی‌ من توئی
تو میدانی؟
شبها خواب از من گریزان است؟
و تو تا آرمیده ای
مرا خواب نیست
مگر آزارت دهند دیوهای عروسکی خواب
من همیشه بیدارم
بگذار برای تو‌ای هستی‌ من
بهترین شعرهایم را بسرایم
ای تک گل قشنگم
ای ثمره عشقی‌ که گذشت
ای جاودانه من
چه زیباست نگاهت
آان لحظه که ملتمسانه
از من بوسه میخواهی‌
و چه شیرین است
صدایت هنگامی که آواز لالائی میخوانی‌
بگذار
منهم
برایت بهترین لالائی را بخوانم
آه‌‌ای زیبای من که نگاهت
چو حریر خیال من سبز است
دخترکم
بگذار تا ابد
در آغوشت گیرم
که تو تنها حقیقتی در من. 

برای ملیسا دخترم ، قبل از به دنیا آمدنش
سپتامبر ۱۹۹۵

دیوانه تر از من

ببین دیوانه میخواستی کجا دیوانه تر از من

نشانم را تو گم کردی، چرا ازرده‌ای از من

من اینجا هر شب و روزم، به یاد تو گذشت اما

ندانستی که میسوزم چه آسان خسته‌ای از من

خدا چه میخواهی‌


تو خود خدای خودی، خدا نیازت نیست

خدای عُصیانگر، خدای بی‌ انصافیست

گَرَم خدای دلت، دهد تو را پاداش

به صد شکوفه ز عشق، همین تو را کافیست؟

بگو تو را چه ثمر، شکوفه‌ها بر سر

به مسجدی بروی، که شیخ او‌ یاغیست



۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه

بازگشت نیست

بیا و دستم بگیر،
آهسته آهسته مرا
به پیشواز صبح ببر
که من از شهری غریب ودر تنها
به امید رسیدن،
رسیدن و کام گرفتن از زندگی‌
گریخته‌ام
بیا و مرا
به نقطه‌ای ببر
که ستاره‌گانش همیشه سؤ سؤ میزنند
و
ماه به حسادت
نیمی از چهره خویش را نمیپوشاند
و
شقایق‌ها هر کجا که عاشقی باشد میرویند
و
در هر گوش ودر کنار میتوان از آب نیلوفر چید
به جائی که پرستو‌ها برای ماندن آمده‌اند
کبوتر‌ها همه جلد هستند
و هر پیچکی که به ساقه می‌پیچد
طناب محکمیست برای سرپا نگاه داشتن
بیا و مرا
به صبح راهنما باش
که دیگر مرا راه برگشتی‌ نیست
مرا
به گوشه‌ای بخوان
به خلوتی ببر
که هر بوسه ات لبهایم را بسوزاند
ودر هر تماس سر انگشت تو به بازوانم
هزار رعشه به اندامم بیندزد
و هر بار که عاشقانه به هم میپیچیم
به تازگی بار اولمان باشد.
بیا مرا به خانه‌ات ببر
که
مرا
راه
بازگشت نیست.

دل من فاحشه شد

من همان فاحشهٔ مست شب هنگام تو ام
که فقط چشم تو شبها به تنم مینگرد،
من همان مست،
  سرا پا هوس و عشق توام
که مرا مردم شهر
زن هر جائی یک مرد فقط میخوانند
و
تو آن مرد سرا با اتش و عشق منی
که
منم
فاحشه لخت و هوسباز شبت
و
به خود میبالم
لب من بوسه به صد جای تو زد
فاحشه شد
نگهم خیره به صد جای تو شد
فاحشه شد
و فقط دست تو بود
که  مرا آنقدر سخت فشرد
که  ز هر قطره من
اسم ناب تو چکید

Neda December 15/2010

باد از این شهر فراریست

دیشب در تاریکی‌ اتاق
انگار دستت به گونه ام  لغزید
آه
کاش با دستانت
که به اندازه قلبم خوب است
این گیره را امشب
  تو از موهایم بازکنی  
کاش انگشتانت لابلای موهایم
گم میشد.
کاش موهایم را تو شانه میزدی  قبل از خواب
*
*
*
 راستی‌ میدانی
هر شب اینجا باد
از نبودنت سؤ استفاده میکند؟
موهایم را آشفته  می‌کند
آشفته کردنش
مرا به یاد تو میاندازد
اما
بی‌ انصاف
شانه زدن بلد نیست.
پأیز، زمستان،
آه
بهار هم گذشت.
تابستان بیا
آخر فصل تابستان
باد از این شهر فراریست

Neda December 15, 2010

اسم من پائیز است

اسم من پائیز است
قلمی دارم از جنس حریر
از حریر زلف یار
رنگ هایم همه خوب
همه زرد، همه سبز
بعضی وقت ها هم سرخ
طوسی‌ و دلگیری میدانی
رنگ مخصوص من است.
جاده  را طولانی،  
خاکی و غمزده دوست میدارم
خوبیش در این است
جاده هایم هیچ وقت خالی‌ نیست
افقم سرخ تر از گونه یار
و به زردی دو تا گیس بلندش ماند
وقتی‌ از جاده ام به افق نگاه کنی،
همه رنگ میبینی‌
همه جا رنگا رنگ
ضَجه های برگ خشک
زوزه نسیم سرد
لابلای شاخ،  برگی زخمی،
سیلی محکم باد
به تن خسته کاج
همه آثار من است
یک هنر هم دارم.
ماه را مینوشم،
بعد از روی هوس
قطره قطره به زمین میریزم
راستی‌
گفتم من اسم من پائیز است؟
اسم تو چیست عزیز؟  



یلدای تو

یاد کرسی و برف سخت در تهران بخیر
هندوانه، آجیل و بزم شبانگاهان بخیر

تا سحر مرگ انار‌ها بود با  دستانمان
سینه سرخ و لب شیرین وای از مرگشان

هر اناری دانه دانه از لبانت یاد کرد
باز یلداست جانم، دل‌ تو را فریاد کرد

سرخ و شیرینی ‌تو  یارم،گو  انار ساوه ای؟
یا که از هندی؟ چو من عاشق  ولی‌ دیوانه ای

امشبم یلداست تنهایم،  واما خاطراتت  پیش من
عین مصرع در غزلهایم، توئی هم کیش من

این  انار و هندوانه ، جز بهانه هیچ نیست
یارطلب دارم نگوید مشکلی‌ نیست، هیچ نیست
.
جان من بازای کنارم با اناری سرخ  و گس
چون شوم یلدای تو،  جامم  شرابی  این و بس.

Neda December 14, 2010

وقت شیرین وصال

چو بهارانی زمستانم را
فصل گرمی و تابستانی
.
به کدامین رنگ
بی‌ دغدغه فریاد کنم نام ترا؟
که حسودی نکند مرغ سحر
،
نشود حلق اویز،
این دل نازک ابریشمی سنجاقک
.
به کدام سبزی
من ترا نقش کنم‌ای همه سبز؟

بوم من بی‌ رنگ است
قلم‌مویم کهنه
.
تو خودت میدانی‌ای همه سبز
دل این باغچه
بس شیشه‌ای و شکستنیست،
سبز او‌ پیش تو هیچ است عزیز
.
تو بگو جان دلم،
چه کنم بهانه‌ام ،
تا که ترا
نفسم نامم و هر بار ترا
به درونم بکشم
.
نکند هوا دلش تنگ شود؟
فصل باریدن او‌ نزدیک است

من برای پوشش اشکهایم
وقت شیرین وصال
باران می‌خواهم.


 Neda December 13/2010


“ضربدر”

همسایه ام به شیشه اش چسب میزند
“ضربدر”
می‌شنوم
صدای دلخراش ناله هایش را.
بار دیگر،
آسمان آبی شهرم
بجای بوی خوب نم نم باران
برایم بوی گوگرد مزخرف را
بسته  بندی کرده و  
بر بام خانه ام انداخت
دوباره دود
باز آتش
دوباره
خون
باز هم درد....
و اینبارمن به سینه‌ام چسب میزنم
“ضربدر”
تأ تکه  هایش
شیشه همسایه را
نشکند
وقتی‌ که من
صدای او را می‌شنوم
که
مینالد
ای وای باز هم خون , باز هم اتش  

ندا    کرج ۱۹۸۴

نفس ها تو بشمرم

شنیدم  تنهأی،
غمگینی،
غصه  داری تو عزیز؟
مگه پروانه بی‌ شرم و حیا
روی برگت
 داره جون میده بازم؟
مگه باز
دست بی‌ رحم کسی‌
زیر پاتو خالی‌ کرد،
 برگ سبز تورو برد؟
تنت از خارو خس دور و برت رنجیده؟
 آخه تو گفته بودی
 بعد از من
تو شبهات بجای  من
پیچک سبز و لطیف
به تنت میپیچه  
بوسه از یاسمن و نیلوفر میدزدی
دیگه عاشق شدی
 و
همچی‌ قشنگ تر از عشق منه

............
آسمون  آبی‌ تره
خورشید ش گرمتره  
پس چرا غمگینی؟
از اون هم خسته شدی؟
اونم از عشق زیادی حرف میزد؟
موهاتو شونه میکرد؟
گونه های خیست  رو پاک میکرد؟
هی‌ برات شعر میگفت؟
سرشو میذاشت روسینه ات ؟
نفساتو میشمرد؟
سر تکون نده بگو،
بگو که هیچکی واست من نمیشه
دلت از دست خودت میگیره؟
غصه داری تو عزیز؟

بزار یک بار دیگه

سرمو روی سینه ات بذارم

نفس ها تو بشمرم

نفس ها تو بشمرم.............

ندا دسامبر ۲۰۱۰/۱۳



شهر کاغذ

شهر قشنگ کاغذیم،  پر شده از لکه آب
ابر چشام بارونیه،  نمیره یک لحظه به خواب

هنوزم این ساخته برام، بری  توی خاطره هام
غم توی دنیای صدام، آروم میشینه تو چشام

رنگین کمون شعر من،  گم شده توی قصه هام
آخر یک شب خراب میشه،  دیوار سخت غصه هام

یواش یواش ابر صدام ، میرسه بالای  چشام
رنگین کمون غصه هام، میرسه  تا اوج نگام

یه روزی یه سیلی میاد، غم که میاد خیلی میاد
آروم آروم مجنون من،  داد میکشه لیلی میاد

ماهی‌  توتنگ دل من ، یه لحظه آروم نداره
دلش می‌خواد بیرون بیاد، سرروی شونه ات  بزاره

ندا ۱۹۹۰ استانبول

رمقی نیست

از زلف دو صد چند کمندت خبری نیست

بس، درد کشیدیم، ز فراغت نفسی نیست

ساعات خوش و عید و مبارکی تمام است

بیداری و بی‌‌خوابی چرا؟ چون ثمری نیست

باغ خوش پر گًل همه از آفَتِ غم مُرد

دروازه ببندید که دگر رهگذری نیست

آن بذر نشاط کز پدران بود به میراث

تاراج کلاغان شد و از گًل اثری نیست

تا  چشم  تو و میل وصال تو مرا هست

این دلشده  را جز در تو هیچ رهی‌ نیست

هیهات که از دور زمان قسمت من  شد

راهی‌ ز بلا ، یار مرا هیچ رمقی نیست

ای قاصدک خوشدل شوریده، پریشان

بگذر ز دیار دل من چون خبری  نیست

 ندا دسامبر ۱۲ /۲۰۱۰

پارک شهر

چراغ‌ها خاموشند
هیچ کس در شهر نیست،
مدتیست که سکوت
 شهر را پر کرده.
همه جا خفقان است
حتا بغض میترسد که بترکد،
در پارک شهر،
نیمکتها
 تنهاتر از همیشه هستند
هیچ کس
 بیاد نمیاورد که
 چند روز از آخرین باران گذشته
بوی مدفون خیانت را
 دیگرهیچ  کس نمیفهمد ،
آه این شهر چقدر زیبا بود،
 شهر اینگونه مرده نبود
 و
 در پارک
بجای انسان ،
لاشخورها قدم نمیزدند
روی  نیمکت پارک شهر،
عاشق ها مینشتند،
نه عاشق نما ها.
با من بیا،
منتظرم
من همانی هستم
که پشت صنوبر ایستاده
نشانیم
کبریتیست،
می‌خواهم این شهررا به آتش بکشم،
عصیان کرده ام،
از  رنگ لباسام نپرس
به احترام پاکی‌ و سادگی‌
برهنه ایستاده ام
فقط  بیا

Neda December 10, 2010

تَرَنُم

نوشتن‌های بی‌ حاصل، همین از ما فقط مانده
تمام گفتنی هایم، هنوز کنج دلم مانده

حساب برگ گلها را چرا از هر که میپرسم
جوابش فصل پاییز است، خوشی‌ رفته غمش مانده

چرا   ای  نازنین عشقم ، کنی‌ پنهان جبینت را
تو  هم  دانی که  ازاین عشق،  زیاد رفته کمش مانده

چو بارانی نگاهم  را، تَرَنُم ، گلبرگ حس من هستی‌
گلم رفتی؟ ‌ تَرَنُم های  زیبایم،  تَرَش  رفته نَمَش مانده

حسابِ برگ گلها  را ز تو اینبار  میپرسم
تو گویی مثل اهنگیست که زیرش رفت، بَمش مانده

جسارت کرده میپرسم، هنوز هم دوستم داری ؟
جوابی‌ نیست، فهمیدم  ،  عشق هم  رفته غمش مانده
ندا ، دسامبر
10, 2010


از من نخواه

از من نخواه
 که
 از اینجا دل بکنم
این تنها برکه ایست که هنوز  نیلوفر دارد
 من در ان دست میشورَم
هنوز آب زلال است، گرچه سالیانیست راکد مانده
از من نخواه
که
از اینجا دل بکنم
این همان درختیست که از  سنگینی‌ عشق کمرش خمیده
همانیست که من و عشق بچگیم،
قلب هامان را برویش به یادگاری کندیم،
از من نخواه
که
از اینجا بروم
اینجا همیشه بهار
با خودش بوی شکوفه های گیلاس را دارد،
و  تو میدانی من چقدر گیلاس دوست دارم
از من نخواه
که
گمنام شوم
از خیالت بیرون روم
نگو،
نخواه،  
هیچ
هیچ
هیچ درقصیده ات برایم جائی نیست؟
دعوتی نیستم؟  
از من نخواه..........
از من نخواه  که چون  تو از عشق میترسی،
من  بار سفر را ببندم ،
نگو
نخواه
اینجا تنها جأیست
 که من خودم هستم،
وتو  سایه ای از کسی‌ هستی‌ که من می‌خواهم
و ما هردو با همیم،
و  تو هم گیلاس دوست داری

Neda December 8, 2010

جاهل یست

این همه چین و چروک بر چهره ام
دفتری از عشق بی‌ فرجام نیست. جاهلیست
بعد از این هشیارتر عاشق شوم
قرص روی ماه من آنگه تو در دریا ببین 

زکی من خر بودم

تا بالغ شدم
راهنمایی ها شروع شد،
درس زندگی‌:
تو دختری،
همیشه با شرف باش
حرف خوب بزن،
دست از پا خطا نکن
هر کی‌ بهت گفت دوستت داره باور نکن
اگه دست طرف بهت خورد، دیگه تمومه
باید زنش بشی‌.
اگه دوست پسر داشته باشی‌،
دیگه خراب شدی
دیگه هیچ کسی‌ نمیگیرتت
نزاری کسی‌ ببوستت ها،
همه میگن خراب شودی، ج*** شدی
اونوقت هیچ کس زن خراب نمیخواد.
ساده باش،
وفادار باش،
خانوم باش.
با وقار باش،
زناشوی ساده‌ست
هرچی‌ هم میدونی‌ بسه
همشو با شوهرت یاد میگیری
همشو گوش کردم،
زکّی، بلا نصبت چه خریتی
بعد چند سال زندگی‌
تازه فهمیدم،
شوهرم
همچی‌ رو دیده بود،
ساده نبود،
حوصلهٔ اینکه به من یاد بده رو هم نداشت
جونم در اومد تا چند تا چیز ازش یاد گرفتم.
اماخوشش  میامد
دست کسی‌ بهم نخورده بود
تا......  همین چند ساله پیش،
تازه فهمیده بود،
 زن عاشق نمیخواد
زن می‌خواست،
که بیرون خانوم باشه
تو خونش.... چی‌ بگم
شوهرم  ج*** می‌خواست
تقصیر اون که نبود
من خیلی پاک بودم
خانوم بودم
ساده بودم.
زکی،  بخدا من خر بودم.


Neda December 8/2010

تقدیم به دل دریایی ندا مجیدی عزیز

پشت پنجره
زنی است 
با لبخندی...
چهار ساله
که با چهل بهار
نو شده
زنی
که
می زاید
چشمانش
رویا
می خواند
لب هایش
هوس
می سراید
سرانگشتانش
لطافتِ نیاز
پشت
پنجره
زنی
چهل
بهار
هر روز
پرشور
پر شعف
پر شهامت
با مردِ
پشت پنجره
شانزده سالگی اش
را
جشن می گیرد


Merci Maryam Jaan.

فردا

فردا اگر تو دیدی
قلب شکسته‌ام را
بازوی نا توانم
دستان بسته‌ام را
این قصه را تو گوش کن
این باده را تو نوش کن
دستانم آرزو داشت
دست تو را بگیرد
امید آخرش بود
زان پس رها بمیرد

۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

درگیر

با خودم درگیرم؟
یک نفر در من هست،
شوخ، بی‌ قید و جسور
تازه پیدا نشده
سالها بود دار کنج زندان اندیشهٔ من
به عزا نشسته بود.
از عزا خسته شده.
همگی‌ دعوتید به تولدی دگر.
هدیهٔ تولدم؟؟؟
قید را دار زده، عشق را هدیه کنید

هستی‌ مرد بزرگ ؟

پیش از اینها میشد
با تو از زمزمه باد نوشت،
دست در دست تو از کوچهٔ و پس کوچه گذشت
و به راهی‌ افتاد
که به جائی نرسد.
میشد از پنجره باز اتاق
یاسمن ها را دید
میشد از بوی خوش یاس سپید
می‌ نخورده مست شد
با تو
ای جان  ز جان شیرینم
میشد آرام در بطن سکوت،
چشم در چشم تو دوخت
بی‌ کلام صحبت کرد
با تو میشد ای دوست
میشد از سایه گریخت
و به امید بهار از زمستان گذشت
با تو ای لطف و صفا،  مرد بزرگ
میشود ساعتها،  
روزها ،  
و سالها را به هم دوخت و دگر پیر نشد.
هستی‌ مرد بزرگ ؟
Neda


زنجیر گسخته‌ها

دیدی چه شد آخر؟
پنجره را بستند
قفل به درهامان زدند
و ما
کنج این خانه نشستیم و تماشاگر ویرانی‌های برون شدیم.
نسترن باغ را شکستند
یاسمن‌هارا از گیس آویختند
می‌دانم که یادت هست نرگس کنج دیوارمان را
چشمانش را دراوردند
که چرا بس نگران است.
زیر چکمه‌های نامردی،
وجب وجب چمن‌هایمان را له‌ کردند

دیدی چه شد آخر؟
آنچه ازان ما بود
دلمان به ا‌ن خوش بود
از ما گرفتند
و
مارا کنج این ویرانه نشاندند
در غربت.
به یاد باغ
به یاد نسترن،
به یاد یاسمن
به یاد نرگس نگرانم
با دستی‌ لرزان
روی بخار شیشه
نقشی‌ می‌کشم از خانه و باغ
حال ترسم از این است،
که کی‌ زنجیر گسخته‌ها باز میگرددند
و این شیشه هم شکسته میشود.
دیدی چه شد؟

Neda

خاکستر

برای من
برای تو،
برای ما که تنها خاکسترش باقیست،
میگوی
راهی‌ نیست
حرفی‌ نیست ، ببین خاکسترش باقیست.
بگذار دستانم،  
دستانی که تو میبوسیدی
این خاکستر بی‌ شرم را کنار بزند.
آه،  میسوزم،
ببین زیر خاکستر هنوز شعله ما سوزان است.
من به اشکی،  
تو به اهی،
 بیا وخاموشش نکنیم

Neda Dec. 7, 2010

بیا و به بذر آشتی‌، باز لبهایم را به باغ انگور ببر، ببین چگونه برایت شراب شیراز میشوم به تکرار


منو نمیبینی

خنده داره بخدا
.......
بچه تر که بودیم

همش منتظر بودی از کوچه تون ردّ بشم

شاید از لای روسریم یه تار موم رو ببینی

فکر کنم بزرگ شدی

راه دل‌ شکستن‌رو بلد شدی

چون دارم لخت و برهنه از کنارت ردّ میشم

تو منو نمیبینی

آخ نه تو صدام کردی

چی‌ شده من عاشق رو دیدی؟

انگشت رو لبم گذاشتی

تو گوشم زمزمه کردی

آخ ندا

اون کلاغ رو ببین داره صابون میبره
.
.
.

خوش به حال کلاغه

 December 7/ 2010  ندا


ای خدا تو مردی؟

ای خدا تو مردی؟
نه بگو نامردی.
یا هنوز یه جرعه غیرت داری؟
هنوزم واسهٔ مورچه های روی زمینت
رزق و روزی داری؟
ببینم، از روی لطف عظیم و کرمت
هنوزم فرشته‌ها پیرهنشون از حریره؟
ببینم شب که می‌خواد سرت رو بالشت بره
وجانت راحته و عذاب وجدان نداری؟

شنیدم جهنمو بستی، مُدرنش میکنی‌
ببینم واسه بهشتت هم تو برنامه داری؟
نمیخواد جواب بدی،
تو سرت واسه خودت گرم و یادت رفته
که خدا بودی یه روز
انقدر پر شودی از کبر و غرور
که میگی‌ گور بابای شهلا، حرف حقت شده زور
خودمونیم خدا جون
تو خودت هم موندی
یه غلط کردی و آدم ساختی
بعدشم مثل خرا توی گِلا و‌ا موندی
واسه چی‌ بهت میگم؟ معلومه که نامردی
چون اگه مرد بودی،
تا حالا
یه کارایئ کرده بودی.

Neda December 6/2010 Vancouver

تقدیم به مریم عزیز

من می‌خواهم مثل مریم شعر بگم
با کمال خانمی
با یه دنیا قشنگی‌ وصفا
بعضی‌ وقتها ٔگل هارو با اشک چشمم آب بدم
زلفمو شونه کنم، قناری هارو دون بدم
اما
وقتی‌ که دلم از همه عالم میگیره
بتونم جوش بیارم،  فحش بدم، داد بزنم
که آخه
آدم مومن خریت حدی داره
زنیکه مگه زبونت لاله که بگی‌ حق منو به من بده
مرتیکه دست کثیف بی‌ وضوت رو از سینم بردار
بچه توخودت  مگر خواهرو مادر نداری
دوباره آروم بشم
با کمال خانمی
بعضی‌ وقتها ٔگل هارو آب بدم
زلفمو شونه کنم، به افق نِگاه کنم.
واسه  شامِ فردا شب، سور و بساط براه کنم   

تقدیم به مریم عزیز.
ندا

هیچ کس اینجا نیست

هیچ کس اینجا نیست؟
برگ ها میلرزند،
باغچه سردش شده  و من شالم کافی‌ نیست.
دست را بدور او حلقه کنم؟
تو بگو من چه کنم؟
دست  من یلدا نیست طولانی
شال من کوتاه است،
هیچ کس اینجا نیست؟
دست یاری و کمک می‌خواهم.
زیر خاک سرد این باغچهٔ رو به فنا
دانهٔ امید دلم میلرزد
هیچ کس اینجا نیست؟
نیست؟
نیست؟
باغچه ام  دیگر مرد،  
تو به خود هیچ نگیر،
دیگر اصراری نیست.
دیگر اصراری نیست.
نیست،
نیست.

ندا
دسامبر
6/2010

منم؟ یا که توئی

سرنوشت نقاشیست؟
شایدم نقاش است.
قلمی برداشته، 
روی بوم ساده ی زندگیم‌
نقشه عمر یکی‌ پس یکی‌ پیش
آنقدر پیچیده
که اگر هزار و صد بار در آیینه نگاهش بکنم،
باز هم شک دارم 
به خودم، به خطوط،  به همین نقاشی‌،
من فقط قفسی میبینم که در آن یک قناری به خودش می‌پیچد.
آن قناری که بی‌تاب به قفس پابند است منم؟ یا که توئی.

Neda

بطلان لحظه ها

میشود ساعت‌ها
پشت این پنجرهٔ بسته نشست. هیچ نگفت.
میشود دقیقه ها،
گوشه‌ دنج این اتاق، مُردن ثانیه هارا نِگریست.
میشود هیچ نگفت، هیچ نکرد. میشود در پوچی، مُنکر بود و نبود باشی‌ و بس.
اما؛
حیف این عمر که اینگونه به بطلان برود.
دست بزانو بفشار، قدمی‌ را بردار.
پشت این پنجره یه بسته و سرد.
یک نفر هست هنوز، که برای دل‌ تو میسُراید ز عشق.
های هیات ولی‌، کو گوش شنوا.

Neda December 6/2010

بفرماید غذا عالیست

برایم قصه میگوید
که هر شب مرد قایقران ما قاسم
 سوار بر قایقی  کوچک،  به موجها سخت میتازد  
دوچشم  خویش میبندم
تجسم می‌کنم شب را
 امشب شام  قایقران و فرزندان او ماهیست
گرچه نانی نیست، تاریک است
و ختم شمع نزدیکست
زمین سرد است،  هوا بد بوست 
و  بی‌بی سالهاست مرده
ولی‌  شام امشب  گرم  واشرافیست
بفرمائید سر سفره،  بفرماید غذا عالیست
برایم قصه میگوید
که ناصرصید ماهی‌ دوست میدارد
برایش از فرنگ قلاب سر زرین سفارش میدهد بابا
 شاه سلطان به ناصر جان میبالد
 در هر صید ماهی‌ ، طعمه لازم نیست
مش قاسم زیر آب ماهی‌  تازه سر قلاب میبندد
کار او اینست حفظ آبروی ناصر و سلطان
ناصربی‌ عرضه،  سوسول و کمی‌ خنگ است
ولی‌  رعیت نمیداند 
چه مغرور است شاه سلطان که ناصر صید ماهی‌ خوب میداند
قایق قاسم برای خاطر ناصر به دریا میرود هر  شب
وألا شامِ مش قاسم اشرافیست فقط با یک عدد ماهی‌

ندا ۱۹۹۰، استانبول

مُردار

لختی به گوشهٔ تار دستم سُرید انگار

رو سوی بی‌ نهایت،  بر مرکبی ز پندار

نخلی بروی مُرداب روید مثال یک خواب

می، با طلاطُم آب ریزد به کام  نیزار

بو میکشد ز هر سؤ شبنم به بوی شب بو

شهری شده هیاهو از بوی گَند مُردار

این لاشه کنج دیوار، با چهره ای گنهکار

چاکیده در شبی تار، با تیشه ای ز پیکار

در جام می‌ سَری بود،  کز هر عیب بَری بود

در کاخ محشری بود، از گنج کُنج دیوار

جمعی ز بیم فردا،  داده ز کف قلم را

تَرسم از آنکه فردا، کفها خورد به دیوار

ای کاش مهلتی بود، با سایه خلوتی بود

آن لحظه فرصتی بود، تا بر کشم ز تن خار

یک لحظه مرغ فریاد در هم شکست چون باد

دیوار سخت بیداد ویرانه گشت انگار

این هم حکایتی بود،  از شب شکایتی بود

خوابم کنایتی بود، تا خفته گشت بیدار



ندا ۱۹۹۳/ استانبول

سخت نگیر

به من گفت
:
“ کمی‌ بزرگ فکر کن”
پس بگذار از عشق شروع کنم :
انتظار، دلتنگی،
هیجان ، بیخوابی،
دل بستن،
در خواب به وصال راضی‌ شدن،
عادت  کردن، بچگانه دلم خواست گفتن
پائیز را بهار دیدن،
اما
به بهانه ای ناچیز رفتن،  
دل شکستگی و فراموشی به همین سادگی‌.
دیگرهر چه کردم
 برای بزرگتر فکر کردن هیچ چیز به عقلم نرسید.
 لاجرم میگویم :
تو زیاد سخت نگیر، دوستت دارم.


ندا دسامبر  ۴/ ۲۰۱۰


افسانه ای

تا در آغوشت کشم ای ٔگل مرا افسانه ای

خانه ام ویران،  دلم بیتاب،  شدم دیوانه‌ای

شهدِ شیرین لب عنابیت را طالبم

شب  چو یلدا امشبی،  ما را چرا بیگانه ای

من شدم پروانه مجلس بسوزم شب به شب

در نبود من دلا،  شمع کدام پروانه ای

میل   آغوشت بسوزاند مرا در  هر نفس

عاشقم ،  مستم، خرابم  ؛  طفلِ  بیماردلم را چاره‌ای




ندا دسامبر ۳، ۲۰۱۰

روسپی شهر

من ؛
 با دامنی کوتاهتر از یک وجب
با پیراهنی که سینه ام در آن جا نمی‌شود
با پاشنه های که در هر قدم آوازبی‌  ناموسی میخوانند
با یک آبشار شهوت که از لبانم جاریست
با نگاهی‌ عاشقانه ولی‌ دروغ،  
به جبر احتیاج ،
برای یک لقمه نان،
در خیابان پرسه میزنم برای مشتری،

اتاق من

یک چهار دیواریست که به  هر کنجش
به جبر احتیاج ؛ دستی‌ سینه‌ام را فشرده است
و رختخواب من به بوی هزار “جاکش” بی‌ناموس آشناست
و کهنه میز اتاقم؛
فرق پول خرد و اسکناس را خوب میداند
زمین  یخ زده  اتاقم با بوی هزار کف پای گندیده معطراست

اما   در این اتاق؛

در  گوش ای تاریک،  دُخت پری روی بی‌ گناهِ درونم    
 به  التماس صبورانه نشسته
‌ به او نگاه  می‌کنم،  دلم میسوزد
هنوز طفلی دلش  در انتظار است
هنوز  در این میان اینهمه گند و گناه
در انتظار عشق است

برای اوست که من
  هرروز بزک کرده
سر کوچه عشاق بی‌ خدا الافم..............

هر روز آغوشم خانهٔ کسی‌ ایست
هر روز چشمم  دنبال چشم آشناست
هر روز خرمن طلائی گیسوونم را میبافم به شوق
تا شاید مردی جسورآشفته اش کند.
آری برای اوست
که من هرروز بزک کرده
سر کوچه عشاق بی‌ خدا الافم..............

وألا من روسپی شهرم؛
و  به جبر احتیاج در خیابانهای شهر می‌گردم دنبال مشتری.

ندا دسامبر ۲، ۲۰۱۰


عشقت چو زنجیر

عشقت چو زنجیریست به دست و پای من اما، رهایی نمی‌جویم. من عاشق تک تک حلقه‌های این زنجیرم.

طفلِ رویا

دوش
در بستر من
طفلِ رویای تو خفت،
دوش
در هر نفسم،
ٔگل یاد تو شکفت
بسترم جای تو بود
شب من بوی تو را داشت به تن
پیچک خاطره ات
چون به پایم پیچید
باز
از گوشهٔ چشمان من اشک،
تا به دامن لغزید،
یاد  دارم که مرا بازوان تو فشرد،
و لب تو  از لب من کام گرفت
و به آنی‌ من و تو ما گشتیم.
گویا خواب نبود
یک نفر در من داشت جان خود را میباخت
صبحگاهان که تو را میجستم
جز خیال تو نبود،
چه شب شیرینی؛
حیف با آتش صبح دامن خوابم سوخت.
ندا

کفران

من اینها را به چشم خویشتن دیدم
که  حق هر جا که باشد ناجوانمردانه میمیرد،
همیشه نانوای شهر
از خمیر نان میدزدد،
همیشه دزدها آدم نما هستند
و من
دیدم
زن همسایه‌مان شب را
برای لقمهٔ نانی
میان بازوان مرد دیگر صبح میسازد...............
خدایا تف به دنیایت.
دگر مردانگی هم راه و رسم تازه ای دارد،
که هر کس زودتر از پشت خنجر زد،  جوانمرد است.
محبت آشیانش را برای هر دلی‌ بنیان نخواهد کرد،
و من دیدم
که حال یک معما را
رفیقم ازمیان دفترم  دزدید
و دستانم میان گرمی‌ دست رفیق  خود
سردی دزدی بی‌ شرمانه اش را دید
ولی‌ لبخند او از دوستی‌ میگفت.
خدایا تف به دنیایت.
اگر دنیای تو این است،
وگر انسان هایت این
من از انسان و آدامها سخت میترسم
و  از دنیای بی‌ مهرتو بیزارم
خدایا تف به دنیایت
ندا

توپ

زرگامون میگفتن
بچه بودن میخوندن،
یک  توپ دارن قل قلیه
سرخ  و سفید و آبیه،
اما همش خیالیه
توپ مگه قل قلی میشه؟
سرخ یا سفید، آبی میشه؟
توپ ها حالا لوله دارن
سیاهن و رنگ ندارن
توپ اگه سرخ آتیشه
آبی باشه توپ نمی‌شه
خلاصه اینجور بازیها با این توپ های ناقلا
یک  عمر که کهنه شده،
بابام  میگفت که این توپو؛  آره ندا همین توپو
بزنی‌ زمین هوا  میره نمیدونی‌ تا کجا میره،
بابام که توپ نداشته
مشقاشو خوب نوشته .......
اما حالا توایرون
تو شهر ما مریوون
هر جا تو یک توپ میبینی‌
بجای ٔگل توپ میچینی
خاک خیابون شده توپ
قطره و بارون شده توپ
خلاصه توپ فراوونه
بابا هم   اینو میدونه
عید کیه؟ عیدی چیه؟ دنیا ببین دست کیه
شعرها حالا جور دیگن،
حرفا یک چیز دیگه میگن
 تفنگ دارم لوله داره، هزار و یک خونه داره
تو هر خونه فشنگ دارم،  توپ دارم تفنگ دارم
توپک من میره هوا
نمیدونم  تا بکجا
توپک من میره به جنگ،
دوست شده با یک تفنگ
هی‌ میزنم میره هوا، اما نپرس تا به کجا.
بزار هنوز خیال کنم رفته همون بالا بالا ها
ندا

بارون

می‌دونم تو این هوا هم دیگه بارون نمیاد

درهارو قفل کنید چون دیگه مهمون نمیاد

آسمون  پر شده از ابرهای بد اخم و سیاه

خدا،   با این همه ابرها چرا بارون نمیاد؟

گلامو نگاه کنید، خسته و ورفته شدن

واسهٔ دلخوشیم یه قطره بارون نمیاد؟

گلها صبحها که میشه با هم میرن شعر میخونن

شبنما که گم شدن گلها صداشون نمیاد

می‌دونم هزاری هم گشنه ها فریاد بکشن

واسشون به جای بارون که دیگه نون نمیاد

حالا آدما شدن سنگ های بی‌ جون و سیاه

رگشون رو بزنی، از رگشون خون نمیاد

سه روزه تو شهر ما قاصدک رو راه نمیدن

واسهٔ همینه که خبر براتون نمیاد

اگه  خورشید بره و پشت کوه ها قایم بشه

خودتون  هم میدونید، با زور که بیرون نمیاد

بسه تق تق نکنید، قاشق به مس ها نزنید

آخه با تق تقتون کلید زندون نمیاد

بس هر چی‌ که صدا زدیم همه ابر وخدا
والله؛  بالله عزیزم؛  بزور که بارون نمیاد



Neda