حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۹۰ خرداد ۱۵, یکشنبه

زیر باران رنگ رقصیدن



نشسته در گوشه اتاق
 خیره به کتاب قطوری
نگاه میکنم
.
لابلایش هزار و یک درد خوابیده
هر برگش؛ حکایتیست 
که آن را پایانی نیست
حکایت هزار و یک شبیست
که
هیچ کسی آنرا یکبار  هم نخوانده

برگ برگ این کتاب 
هر خط از هر برگ
گذشته را به تصویر میکشد
کمی  فرسوده در ظاهر
انگار بوی دود تنهایی گرفته جلدش را
نای ندارد به اعتراض

خسته؛ از تیغه قلم و رنگ سیاه
زخمی؛ از جمعی‌ که خود را خطاط میخوانند
ولی‌ هنرشان جز خط خطی‌ کردن نیست

نگاهش می‌کنم
دلم می‌خواست، صفحه اول را ورق بزنم
بعد دوم، بعد سوم تا الی‌ آخر
و در هر گوشه دوباره بنویسم
بنویسم
دوباره و دوباره 
.........دنیا یکرنگ نیست

راستی‌ چه میشد اگر دوباره
از نو، تولدی دیگر نصیبم میشد؟
.
شاید طعمش شیرین باشد
مثل مزه  گیلاس 
یا شاید
مثل عسل باشد و بدلم بچسبد 
جان، زیر زبانم این خیال جان می‌گیرد
چه میشد اگر از نو مینوشتم حکایتم را
.
باید سفر کرد
مثلا، سفری دور به هندوستان
در جشن رنگ باید رقصید
و در میان باران رنگها
،باید وجود را شست
...غسل داد

من آنجا
مردی را ملاقات خواهم کرد
که مثل من
برای رنگا رنگ شدن زندگیش
زیر بارانٍ رنگ می‌رقصد

چشمانمان در هم گره خواهد خورد،
و میدانم اولین کلام میان ما
:این خواهد بود

"یکرنگی را خریداری نمانده"

و بعد آن هر چه بین ما روی دهد
نقشی به زیبایی گل سرخ میشود 
شاید هم
همان کیسه پر از جواهری بشود
که همه برای بدست آوردنش هفت رنگ شده اند

آه
همه فراموششان شده  
یکرنگی و سادگی را







عقربه ها و قندیلها



سالهاست دیوارم به ساعتی‌ مزین ست
که آهنگ عقربه‌هایش موزون نیست
زمان می‌گذرد با شتاب
به کجا........ نمیدانم
ببین هوای سرد اتاق تنهایی‌هایم را
که به هیزم آرزو هم گرم نمی‌شود
ببین چگونه سرما، 
میسوزاندم
ولی‌ هنوز
قندیلی از تنهایی،
دلتنگی‌،
حسرت،  
و کمی‌ هم اضطراب 
از سقف صبرم 
چون پاندولی چپ و راست میزند........
به چپ چپ
به راست راست
تیک تاک ساعت در میان 
قدم آهسته قندیل گم میشود
منِ روزی هزاران بار
از یک گوشه عمر
به گوشه دیگر
میخورم و فریاد دردم
در میان جِلِز و وِلِز آرزو‌هایم گم میشود
هیچ کسی‌ به منِ نگفت
یاد نداد
که به ساعت دیوار چشم ندوزم
ساعت روزگار، قندیلی ست
که بی‌ صدا ثانیه ها،
دقیقه ها،
ساعت‌ها و سالها را از تو میدزدد..........
بیهوده سالها نگران عقربه‌ها بودم
و زمان را در سوختن خویش ندیدم
منِ ساده دل‌
هر روز 
خود را به در و دیوار میزدم
تا شاید
عقربه ها 
کند تر حرکت کنند........