ببینم
ایراد از من است؟
یا از جوانهای که
مصرانه
سر از لابلای وجودم به بیرون آورده؟
من کمی خستهام؟
یا که شاید پیر و کم سؤ شده چشمانم
ندیدم خزیدنش را
ندیدم روییدنش را
شاید هم گوشهایم سنگین شده،
زمزمه باد را نشنیدم
که زوزه میکشید " دانه آوردهام " در بهاری که گذشت
.
.
.
حالا تنم مور مور میشود
از نوک سر تا سر انگشتانی که نمیدانستم دارم
تنم به لرزه دچار شده
حالم بهم میخورد،
شاید توهمی بیش نیست
بلکه آنقدر به من نزدیک است
که فکر میکنم با من یکیست...
آه کدام است، چقدر سر در گم هستم
کاش چشمانم بهتر میدید،
ریشهاش کجاست؟
نمیدانم.........
.
.
روزها میگذرند
او به من میپیچد
دیگر عادت کردم
رنگ خوب سبز و پر طراوتش،
آشنای برگ زرد من شده،
آن جوانه که زیر پوست مور مورم میکرد
حالا تکیهگاه تنهایی من شده،
هر صبح سلامم میکند
و کمی بیشتر به دورم میپیچد،
آه چه خوبیم ما،
سبزی گمشده مرا
به من باز گردانده این پیچک سبز
زندگی کمی دشوار است و خشک
اما با پیچکِ من شیرین است
.
.
.
.
این زمزمه از کجاست؟
پیچکم ساکت باش
قاصدک خوش خبر است انشاالله.....
اگر چه گوشم سنگین
چشمانم کم سؤ
و دگر برگ سبز در من نیست
همه زرد، فرسوده، و رو به زوال
به امید خبری خوب
نفسی تازه کشیدم به درون...
اما سود نکرد،
آه مرا چه میشود؟
برگهایم..آهای برگهایم... تک تک به کجا با این عجله؟؟؟
شاخههایم رنجور،
قاصدک کو ........ها؟ کجاست؟...........
پیچکم باز به تَنِ من پیچید
چقدر سبز و جوان
.
.
همین حالا
دیگر توانم نیست
بگذارید همینجا بخوابم
تازه فهمیدم، ایراد از من است
قاصدک به گوش من زمزمه کرد:
هر چه آب ازان توست، پیچکت مینوشد،
فصل خشکی در انتظار توست....راستی بخاری سلام رساند