حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۹, پنجشنبه

زیر چتر یاس

من تبخیر یک لبخند
شادابی یک قهقهه
خستگی‌ یک پیر در کوچه
من مخلوطی از هزاران حس سر در گمم

تصویر یک کودک تازه چشم به دنیا گوشوده
استنشاق بوی گل یاس
تجسم خیالم انگار

و هنوز
در پیدا کردن خویش
چون ابری باران زا
هر شب آهسته می‌گریم
....
من
کوچکترین ذره از شادی یک لبخندم
و بزرگترین هق هق یک بغض

اما
آسوده‌ترین آغوشم برای دلتنگیهایت

پس

به کنارم بیا
که آسمانم بارانیست و آغوشم تو را می‌طلبد.
فراموش کن تگرگ را که وجودت آزرده کرد

من طراوت هزاران بوسه‌
در پس کوچه‌های جوانیم،
هزار بار در آغوش گرفتن دزدکی

یادت آامد؟

پس به دیدنم بیا
که هنوز در انتهای کوچه
زیر چتر یاس
منتظرم.





منِ دوم,منِ اول

وقتی‌ خوب در آینه خیره میشد
منِ دوّمش انگار جان می‌گرفت
منی‌ که هنرش
از پرتگاه خیال پریدن بود

............هنر کمی‌ نبود
منِ دوم
هر آنچه بود که او نمی‌‌بایست، می‌‌بود

پراکنده‌های ابر
پنبه‌های بالشش بودند برای خواب

.............البته اگر میخوابید

این منِ دوم خواب نداشت
تا در زیر آبشار زیر آبی که سردیش،
نوک سینهٔ را شوخ میکرد تن شستن بود،
خواب در لغتنامه گم بود

منِ دوم عاصی‌ و عصیانگر بود
زیبا بود، چهرهٔ‌ای وحشی داشت
صدایش چون آواز مرغ عشق به دل‌ مینشست
در چشمانِ سیاهِ تاریکش،
برق هزار ستاره پیدا بود

و به هر نقطه از وجودش
که دست میزدی،
طراوت و تازگی زندگی‌ را
با عطر زنانه‌اش حس میکردی

هر قدمش حس پرواز بود
این منِ دوم، از جنس زمین نبود

بی‌ پروا بود،
میشکست و شکستنی بود
به جای نفس کشیدن، نفس میبرید
منِ دوم آنچه بود که او نمی‌‌بایست بود
شاعر بود
کتابش در کتابخانه دل‌ هر جوان خانه داشت
رقاصه بود،
آوازه خوان بود،
بی‌خیال بود و هر روز
از پرتگاه پر آشوبی  بنام زندگی‌
خود را به قعر  پرت میکرد

ولی‌ هیچگاه هوای بیرون را استنشاق نکرد.....
و برای هزارمین بار
تا بال گشود که به اوج پرواز کند
با تمام هستیش
آینه جلودارش شد

پلک که میزند
منِ اول با هراس،
پیراهنش را به تن میکشد

امروز هم مثل هرروز،
منِ دوم خیال کرد
معصیت کرد
،
منِ اول به نماز ایستاده
از خدا طلب بخشش می‌کند






۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه

تکیه‌گاه تنهایی

ببینم
ایراد از من است؟
یا از جوانه‌ای که
مصرانه
سر از لابلای وجودم به بیرون آورده؟
من کمی‌ خسته‌ا‌م؟
یا که شاید پیر و کم سؤ شده چشمانم
ندیدم خزیدنش را
ندیدم روییدنش را
شاید هم گوشهایم سنگین شده،
زمزمه باد را نشنیدم
که زوزه می‌کشید " دانه آورده‌ام " در بهاری که گذشت
.
.
.
حالا تنم مور مور میشود
از نوک سر تا سر انگشتانی که نمی‌دانستم دارم
تنم به لرزه دچار شده
حالم بهم میخورد،
شاید توهمی بیش نیست
بلکه آنقدر به من نزدیک است 
که فکر می‌کنم با من یکیست...
آه کدام است، چقدر سر در گم هستم
کاش چشمانم بهتر میدید،
ریشه‌اش کجاست؟
نمیدانم.........
.
.
روز‌ها میگذرند
او به من می‌پیچد
دیگر عادت کردم
رنگ خوب سبز و پر طراوتش،
آشنای برگ زرد من شده،
آن جوانه که زیر پوست مور مورم میکرد
حالا تکیه‌گاه تنهایی من شده،
هر صبح سلامم می‌کند
و کمی‌ بیشتر به دورم می‌پیچد،
آه چه خوبیم ما،
سبزی گمشده مرا
به من باز گردانده این پیچک سبز
زندگی‌ کمی‌ دشوار است و خشک
اما با پیچکِ من شیرین است
.
.
.
.
این زمزمه از کجاست؟
پیچکم ساکت باش
قاصدک خوش خبر است انشاالله.....
اگر چه گوشم سنگین
چشمانم کم سؤ
و دگر برگ سبز در من نیست
همه زرد، فرسوده، و رو به زوال
به امید خبری‌ خوب
نفسی تازه کشیدم به درون...
اما سود نکرد،
آه مرا چه میشود؟
 برگ‌هایم..آهای برگ‌هایم... تک تک به کجا با این عجله؟؟؟
شاخه‌هایم رنجور،
قاصدک کو ........ها؟ کجاست؟...........
پیچکم باز به تَنِ من پیچید
چقدر سبز و جوان
.
.
همین حالا
دیگر توانم نیست
بگذارید همینجا بخوابم
تازه فهمیدم، ایراد از من است
قاصدک به گوش من زمزمه کرد:
هر چه آب ازان توست، پیچکت مینوشد،
فصل خشکی در انتظار توست....راستی‌ بخاری سلام رساند