حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۹۰ فروردین ۱۰, چهارشنبه

من چقدر آزادم

ماسه لابلای انگشتانم مهمان است
بین من با دریا
یک حریر فاصله نیست
باد میرقصد با عشوه و ناز
در میان دامن حریر من

بودنم گستاخ میشود
چه کسی‌ خواهد دید
و چه خواهد گفتن
هیچ در فکرم نیست

................من چقدر آزادم

موج سویم که دوید
زیر پایم خلأیی بود
پر از لذت آب
جلبرگی وحشی
نوک دامان مرا نشانه کرد
موج با ناز به دریا برگشت
پیکرم عریان
در میان ماسه‌ها نشست
و وجودم آلوده شد از لذت لغزنده یک ساحل خیس

ماه زیر چشمی نگاهم میکرد
حس زیبایی بود
من چقدر آزادم
و چنین عریان
در ساحل عشق طنازی
کار هر دختر دریایی نیست
چه رسد به من که از خاکم و دریا مرا مسکن نیست

و کنون در فکرم
به جز عشقبازی با تو در ساحل خیس
هیچ چیز دیگر نیست

به کنار من بیا
که شبم‌ طولانیست
من و ماه منتظریم




آرزو‌های تو

من نیشکر حسرتم را
در میان آتشی
که به نیستان خنده‌هایم انداختی
سوزاندم

بیگدار و صمیمانه
از جاده‌‌های تاریک دلخوشی گذشتم
دست‌هایم را
به باد هدیه کردم
و با پای برهنه
به دنبال خیالت رهسپار راه شدم

موریانه و ملخ
سنگ و شنزار
خار و خاشاک
هیچ کدامشان
سدّ راه من
برای رسیدن به آرزو‌های تو نبود

میبینی‌؟

من از آرزوی تو
شالیزاری دارم
سبز چون ساق خوشایند برنج
دامن کوه همه مال من است

من در اوج آرزو‌های تو ایستاده ام

و تو هنوز
با حسرت من
در نیستان من میسوزی

و تو جایت خالیست
خنده‌ام می‌گیرد

کاشتن برنج در سینه کوه، خواب و رویای تو بود
اما
با هزار زالو در عمق شالیزار
 من اینجا تا زانو در آب و گِلم





کوکنار

غنچه‌ای بودم
در میان بته‌ای تنها
صحرا خانه‌ام بود
نسیم تنها رهگذر
مغرور به تنهایی خود
نسیم را به بازی میگرفتم گاهی
تا که از راه رسید مَردَکِ دشت
آه آن مزرعه دار
 هر روز نسیم را
برایم شاهد می‌گرفت
و من
چه ساده
گلبرگ‌هایم را
شاد، به دست او سپردم
تا نوازشم کند
نمیدانم، تیر بود یا مرداد
خاطرم نیست
شاید هم........... آه هیچ،  چه فرق دارد

آهسته و بیصدا
تیغ به غوزه‌ام کشید
و به انتظار نشست

شیره جانم بود
که از لابلای زخم تیغ
به بیرون فواره زد

 بی‌خبر
در آفتاب سوزناک صحرا
رهایم کرد
تا باد، وحشیانه
به شلاقم بگیرد

آه که با هر وزش باد
بی‌خبر
طراوتم تبخیر میشد
سبزی زیبای کاسبرگم
رو به تیرگی رفت
خشک شدم،
و از من چیزی جز
خشکیده خشخاش نماند

بی‌ انصاف وقتی‌ برگشت
که دیگر از "کوکنار" اثری نبود

شیره از من بود
قطره قطره جان من بود
خشکیده به روی غوزه
 اما حالا افیون سرا پایم را گرفته

نمی‌دانستم
آن همه عشق به گلبرگ هایم
برای امروز بود
تا کاسبرگ وجودم
شیره احساسم
فدای خماری بی‌ انصاف شود
که تیغ به دست
در کمین کوکناری دیگر است

حالا انصاف کن تو بگو


...................چگونه خود را پادزهر بنامم، که وجودم افیونیست.