حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۹۰ مرداد ۱۵, شنبه

نفرین نامه

خدایا چرخِ گردان را، چنان بر روز او گردان
که آفتاب خَرمنَش سوزد، دریغ از قطره‌ای باران

به هر عُذری مرا رانده، خدایا صد هزارَش دِه
که باشد باورش گردد، هنوز‌هم عادلی مانده

مرا هم ربّ دلی‌ بخشا، ز سنگ و آهن‌ سوزان
که داغ بر سینه بنشانم، ولی دل‌ نسپُرم آسان

کجا رسم و مرّوت بود به آن بنده که دل‌ داده
بگویند دل‌ به یغما رفت؟ تنت سالم، مَکَن جامه

مگر دنیا ز بُن سوزد، که من نفرین دهم پایان
که هر بار زود بخشیدم، گرانتر شد غم دوران

خداوندا دگر کفر و دگر دشنام نمیسازد دل‌ آسوده
تو یا مرگش بده یا ربّ، و یا عمرش کن افزوده

که با مرگش تا شب چله فراموشی شود آسان
چو بخشی عمر بی‌ پایان، شود محتاج نامردان



رمضان

رمضان است
اما
در دلم هوای عاشورا است

مژگانم به صفّ ایستاده
زنجیر میزنند
پلک قمه برداشته
بتعداد قطره‌های اشک
چاک میدهد گوی چشمانم را
و من خون میگریم

باید بگویمت نارفیق
سالها برای آمدنت
روزه نذر کرده بودم
نه !!!!! روزه بودم

امیدم به آمدنت بود
رسیدی و نیامده رفتی
سحری ندیدم هیچ،

در هوای رفتنت
روز‌هایم عاشورا شد
و شبهایم هیچ افطاری به خود ندید




۱۳۹۰ مرداد ۹, یکشنبه

قطار سیلانی مرگ

با هر روز
هر ساعت
هر دقیقه
انکارش سختتر میشود این خلأ

فصل تاریکی‌ را میگذراند دلهایمان

صورت ماه پر از جوش‌های متورم است

خورشید قهر کرده
و هیچ چیزی به چشم زیبا نیست

صدای سوت قطار مرگ
وقتی‌ از روی ریل رگ‌هایمان میگذرد
متزلزلترین صداست
صوتش خبر رسیدن نیست
له‌ شدن نبض ماست زیر گذر سنگین چرخ آهنی

پای دیوار
به تعداد آجرها
وجود بدون سر
دست و پا زنان
گذشت قطار را انکار میکنند
و سر ها
چشم دوخته خیره
به تماشا نشسته‌ا‌ند روی صندلی خِرخِره به روی خاکِ
تماشأیی نیست جان دادن پیکری بی‌ سر
اما
به این هم عادت کرده ایم، افسوس.......


روزگاری
خدا با ما بود
خانه در دلها داشت
خانه ویران شد و رفت
و خدا غیبش زد

نه دگر خاکِ ما گندم داد
نه دگر آب خوشی‌ از گلو پائین رفت
کم کَمَک
این خلأ بی‌ همه‌چیز
همه جا را پر کرد

و

خدا میداند
مار سیلانی مرگ
چِقَدَر سخت تن خسته ما میفِشُرَد

و چه افسوس که ما
به این عاقبت شوم عادت کردیم
با گذشت هر ثانیه
هر دقیقه
هر روز
.
.
.
امیدی به سال هست؟؟؟؟؟؟؟؟






قلک صبر

چه صبورانه خسته ام
حواست هست؟

خسته از فراموشی مبهم
فراموشی که گویا
با عشق همراه بود و هست

خسته از التماس  به اجاق کوری
برای طفل آرزو

خسته از آنچه باید میشد و نشد
و آنچه نمیباید میشد و شد

خسته از انتظار مبهمی که
نیامدنش حتمیست

خسته از این خاک که هر روز به سر میریزم
به امیدی که شاید خاک وطنم باشد
غافل از اینکه
وطن من
سالهاست مال من نیست
چه رسد به خاکش

خسته از گرگهایی
که نامردانه
در میان آواز زیبای سحری
زوزه میکشند
و گرسنه
شبهای آبی شهرم را
به رگهای پاره خونرنگ میکنند
آه هنوز جای دندانهای سپیدشان
بر آرنج شب پیداست

خسته شدم از موریانه‌های نمور
ایستاده به صفّ
در انتظار ستونی دیگر از کلبه فرسوده ی تنم

چه صبورانه خسته‌ام میبینی‌؟
سالیان درازیست به هر رهگذر سلام می‌کنم
هر علیک را
در قُلک صبرم جمع کرده ام
به امیدشاید ها
و به حسرت باید ها
شاید بیاید،
باید بشود

شاید زمان رفتن رسیده
باید چمدان را بست

خسته ام
پُتک بغض را بر سر قلک صبر زدم

میبینی‌؟
صبری نمانده
قلکم شکسته
عجب خوش خیال به صبوری گذشت عمرم
و اکنون هیچ سلامی
علیکی از آشنائی نمانده
ومن
تنهاتر از همیشه باز
با امیدی کاذب
زانو زده
فقط انتظار جمع می‌کنم