خدایا چرخِ گردان را، چنان بر روز او گردان
که آفتاب خَرمنَش سوزد، دریغ از قطرهای باران
به هر عُذری مرا رانده، خدایا صد هزارَش دِه
که باشد باورش گردد، هنوزهم عادلی مانده
مرا هم ربّ دلی بخشا، ز سنگ و آهن سوزان
که داغ بر سینه بنشانم، ولی دل نسپُرم آسان
کجا رسم و مرّوت بود به آن بنده که دل داده
بگویند دل به یغما رفت؟ تنت سالم، مَکَن جامه
مگر دنیا ز بُن سوزد، که من نفرین دهم پایان
که هر بار زود بخشیدم، گرانتر شد غم دوران
خداوندا دگر کفر و دگر دشنام نمیسازد دل آسوده
تو یا مرگش بده یا ربّ، و یا عمرش کن افزوده
که با مرگش تا شب چله فراموشی شود آسان
چو بخشی عمر بی پایان، شود محتاج نامردان



