حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۹۰ تیر ۲, پنجشنبه

انقلابی پوچ



خسته شدم
از افکار پوچی
که
اینجا هر روز مرور می‌کنم
بیزارم
از
طعم تلخ خاطراتی 
که هر صبح با قهوهً می‌نوشم
 درگیرم به
اضطرابی که پایانش نیست
گاهی طغیان
 گاه فریاد می‌کنم
من نمونه بارز انقلابی پوچم
افسار گسیخته‌ام
قانون نمی‌شناسم
هر روز
در کشاکش تغییر احساساتم
خیانت و دروغ شده
رسم ملت و خاکم
من هم پیرو خاک و اجدادم
گم کرده اصل خویش
از درون خود گریزانم
به رسم اجدادیم
مادر گشته و عشق میورزم
ولی‌ درخلوت
در پی‌ کودکی خویش گریانم
نگاهی‌ دارم
که سالهاست درونش
تاریکی‌ مستاجر بدون کرایه شده
بیرون نمیشود
تلاش کرده ام
باج هم داده ام
.
.

گم شده در خویشم
پیدا کردنم از محالات است
بذر خشم در کیسه ام دا رم
به فصلش بناچار عصیان درو میکنم
من
نماد  تاریکی‌ 
سر در گمی و 
پوچی 
افکارم بهائی ندارد
اما
بیانش سر سبزم را بدار میدهد
من اینجا هر شب خود را
به یاد و احترام انقلابم
حلق آویز میکنم
آری بلطف و کَرَمِ انقلابم
من به افکار خود هم شک دارم
برای همین روز را با قهوه آغاز میکنم
تا باورم شود افکارم توهم نیست




خرمن انزوا


چادر سیاه بسر کرده ام
و مترسک وار 
سرِ خرمن انزوا ایستاده‌ام به غرور

آهای کلاغِ خیره سرِ شوم
فریاد کن دوستانت را
آغوشم باز است
بیایید که من ایستاده‌ام اینجا
خبرتان نیست اما
روزنه‌های پوستم گرفته
نفسم تنگ شده
و زیر این چادر سیاه 
تنِ‌ برهنه‌ی من
در التماس توک زدن‌های نا مشروع شماست

نگاه کن با چشمان سیاه خود
ای نشسته بّر سیم خاردار غرور
پوشال گیسوانم
در حسرت چنگال سیاه تُست
رنگین کمان انتهای خرمن را میبینی‌؟
 گر چه اینجا باران نمی‌بارد اما 
همیشه کمان ما رنگین است

در این میان،
زیر پوششی سیاه
پنهان شده مترسک منم
توک زدن‌های تو و امثال تو را
خبر‌های شوم اما همیشه واقعی‌ ترا
آرزو دارم

خسته‌ام از قاصدک سپید
خوش خبر اما 
همیشه دروغ

بیا من آماده‌ام به که دیوانه وار
هم آغوشت شوم
هر چند شوم و بد خبری
اما
در تو ذره‌ای دروغ نیست
بیا که من
سیاهپوش شده ام
به احترام مردانگی تو..............






۱۳۹۰ خرداد ۳۰, دوشنبه

فقط دو فصل


من خیال رفتن از کنارت را ندارم
اما دیگر طاقت ماندنی هم نمانده
هر بهار عاشق میشوی
اما نه به من
تابستان را زیر آفتاب داغ عشق 
عرق کرده به آب میزنی
اما نه با من 
پائیز که می‌رسد به آشیانهٔ برمی‌‌گردی
در آغوشم می‌کشی
زیر آفتاب مهرم زمستان را میگذرانی

هر بهار میترسم، بهاری دیگر و عشقی‌ دیگر ؟
.
.
.
گاه  آرزو میکنم 
که ای کاش زمین دو فصل بیشتر نداشت
پائیز و زمستان
مرا چه سود از بهار و تابستانی
که تو ازان دیگرانی




گل آزادی ما زعفران


عجب چیزیست آزادی
 بوی تازگی لباس را دارد
لباس شسته و به بند کشیده شده

بوی کهنگی کتاب را میدهد
کتابی که سالها دست به دست گشته

همان بوئی را دارد
که آخر خرداد هر سال
کوچه مدرسه ها میگیرد

بوی خوش چمن را دارد 
چمن سر به تیغ سپرده
در ذهن فصل سر در گم تابستان

 یک شاخه ی گًل
یک سبدِ از گًل
از باغچهٔ همسایه

پُر طراوت
شاداب
پُر عطر
مثل زعفرانِ پُر قیمتِ ناب 
مثل زعفران هم کم پیدا ست

بس که کمیاب شده 
خونبها باید داد
و بهایش
خون حلقوم زبان بسته تو
قلمِ به خون آغشته من

 ...هیچ پایانش نیست ، خون ارزانتر از آب شده

 با تمام خاطرات خوش و
بوهای قشنگ
لاکردار
ســیـــــری از خون ندارد انگار
.
.
.

بین حلقوم تو و قلمم پیمانیست
تو اگر حلقومت خون فواره کند
قلمم ز جوهرت پر شود و 
گل زعفران نقاشی کند