حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۹۰ فروردین ۶, شنبه

خانه بی‌ سقف

من از زمزمه‌ها میترسم

آجر پشت آجر
روی هم چیده ام
قصدم فقط دیوار نیست
خانه می‌خواهم

برای خنده‌های آینده
برای آنکه دور خانه را
نرده سفید بکشم
باغچه بسازم
گل بکارم
عصر‌ها کنار حوض

چایی بریزم و
!!!!!!!!!!!نه
هندوانه قاچ کنم

با پروانه‌ها به عروسی‌ قاصدک بروم
یک خانه هم برای گنجشک‌ها می‌سازم
یک مشت ارزن و یک کاسه آب
سالها ممنونم میشوند
..............و من شاد.
فکر می‌کنید
دیگر فریادی میماند که در بغضم شکسته شود؟؟؟

نه

عاشق زمزمه دلنشین فواره میشوم
و فریادم
در چهار دیوار خانه ام، نوائی دلنشین میشود

یک آجر،
دو آجر
سه آجر
یک دیوار
دو دیوار
سه دیوار
چهار دیوار

................این خانه بی‌ سقف هم زیباست





گرگی بچه دار میشود

من اینجا سردم است
آفتاب میتابد اما
باران ولمان نمیکند

خورشید از لا به لای ابر
دزدکی سَرَک میکشد اما
ابر مجالش نمیدهد
او هم آهسته
پنجهٔ باز میکشد

رگبار میشود
دوباره خورشید
دوباره باران

شنیده بودم
وقتی‌ باران به هنگام آفتاب ببارد
گرگی بچه دار میشود

پس بگو
چرا دنیا
پر از گرگ است
گرگ‌های درنده عشق و ناموس

و من
تنها بره‌ای نیستم
که از گرگ در باران میترسد

آری، من تنها بره در این سرزمین نیستم

اما

افسوس اینجا همیشه بارانیست
و آفتاب هنوز می‌تابد از لا به لای ابر









فالگوش

رنگ خاطراتت کم رنگ شده
صدایت در گوشم زمزمه شده
چشمانت، دیگر در مردمک چشمم
خانه ندارند
مرگ پشت در عشقمان فالگوش ایستاده






دعای خیر

هر بار که باران رگبار کرد
به یادم گریه کن

با نسیم همراه شو
چون طوفان جان بگیر
اما مرا با باد
به دور دست‌ها مسپار

دیر وقتی‌ است هوس بوسه‌ کرده لبم
به یاد من
بوسه‌ بر لب غریبه‌ها مگذار
ای که میسوزد از حریق آخرین نگاهت تن من
سر به بالین
جدا از من نگذار

چون عشق من شده فراموشت
دعای خیرم همیشه همراهت

یکی‌ که در حسرتم سوزی
دگر که هرگز نروم از یادت






۱۳۹۰ فروردین ۴, پنجشنبه

عروسک عروسکم

میترسم چشمهایم را ببندم

پشت پلک هایم
عروسکی نشسته
گیسش را دوتا بافته
و عروسکش را روی پایش انداخته
آرام آرام زیر لبش
لا لایی میخواند

پلک به هم نمیزنم
نکند
شاید عروسک عروسکم
از خواب بیدار شود

این من نیستم که بیخوابم
بی‌‌خوابی عروسکیست
که در انتهای راه
هنوز منتظر سپیده نشسته
کورمال کورمال
دلش به خواباندن
عروسکش خوش است
و خودش بیدار تر از بهار
به انتظار سنبل آبیست

پلک نمیزنم
گریه نمیکنم

میدانم روزی
وقتی‌ عروسکم
عروسکش خوابید
و خیالش آرام گرفت
برای من لالائی را آغاز خواهد کرد

"پلک بزن، بخواب آرام بهار اینجاست"

ندا.م
۳،۲۴،۲۰۱۱









تقدیم به همه دوستایی که نمیتونند داد بزنند............ من بریدم

بدنم تب کرده
سینه‌ام چأیده
بغض و سرما باهم
حمله کرده به به تنم

انگاری
چهار ستون بدنم میلرزه

من
از آهن و سرب
از خاک بی‌ روح و کثیف
از دود
از زندان
از خیابون 
آسفالت
هیچ بلد نیستم شعر بگم

همیشه پروانه
همیشه
شمع بوده
و قاصدک
نرگس
و اقاقیا بوده تو شعرای من

اما امشب انگار
دل من میخواد سرب گریه کنه
انگار این لا مذهب
بی‌دینِ، بی‌امون
میخواد هر چی‌ که داره
به چهار میخ بکشه

دنبال یه چاه که
سرش رو تا به گلو
توی اون فرو کنه داد بزنه

یه جورایی انگار
دیگه دل‌ خسته شده
قلمم نای نوشتن نداره
اشک به پهنای همون صورتی‌ که
همه میگن شادِ
داره از چشمهای من قلّ میزنه

نه نگید که من دارم دروغ میگم
آخه این دلقک بدبخت و حقیر
داره این گوشه قمار رو میبازه
مگه اون دل‌ نداره؟

انگاری که ناخونام رو کشیدن
حس خوبی‌ ندارم
تو میگی‌ خسته شدی
من میگم، نه بریدم

دیگه از هر کی‌ میگه غم نخور، درست میشه خسته شدم

بزارید گریه کنم
بزارید سر چاه داد بزنم
بزارید تا خود صبح، هی‌ سرب گریه کنم

اگه دفترم نبود
تا حالا صد دفعه من مُرده بودم
آره دیگه بریدم
آره دیگه بسمه من بریدم










آفتاب نابهنگام

با رفتن زمستان سخت
تو سنگدلتر شدی
میدانستم
بار‌ها را بستی
و هیچ
خیال ماندنت نیست
میدانم،
هنوز از طلوع  آفتاب عشق نابهنگامم
چشمانت درد می‌کند
هنوز تار میبینی‌ و در وحشتی

تو از من خواستی
‌خورشید آسمان پر دردت شوم
تو پروانه وار در گلخانه دلم پریدی
من خودم شکوفه بودم
و منتظر بهار
تو گفتی‌ بهار در مُشت توست
.
بیا و بگو،
بهانه‌ات چه بود؟
که آرامشم  بهم زدی؟

تو اگر
کورکورانه عاشق شدی
گناه من چه بود که باورت کردم؟

من اگر کیسه دل‌ باز کنم
آسمانت سنگبارن میشود
اما میدانم
.................باز این دل‌ من است که میشکند

بهار چندیست از راه رسیده
تو نیستی‌
و من در عزای نبودنت
کیسه دل‌ باز کردم
و‌
اینبار
هر دل‌ که از راه می‌رسد
به یاد تو می‌شکنم
دیگر دلم شکستنی نیست

باور نمیکنی‌؟؟؟؟
........دوباره برگرد


Neda. M
March 23, 2011















کفایتم نمیکنی


ببین گلایه می‌کنم، ملامتم نمیکنی
دگر به نام عاشقی، حمایتم نمیکنی‌


چه میکنی‌ که روی من شده غبار آینه
 شکسته‌ام سبوی می، شکایتم نمیکنی

تمام بند بند شعر درون این خلاصه شد
 شدم حدیث هر دیار، حکایتم نمیکنی
سوار راه دور من، مگر شروع تو چه بود
که اینچنین غریبه وار نهایتم نمیکنی
گذر کند چنین ملال برای من ولی بدان‌
هزار توبه بعد از این، کفایتم نمیکنی




۱۳۹۰ فروردین ۱, دوشنبه

گرگم به هوا

روزگاری شیرین
در کنار رود پر آب و زلال
تو به من خندیدی
یاد آن روز بخیر
بازی الا کلنگ
هفت سنگ،
گرگم به هوا
من و تو
چقدر ساده و بی‌ دغدغه ایم
من همش خنده و
عشق قایم شدن، از شیطنتم
تو به دنبال من و
هفت و هفت سنگ بودی

وقتی‌ از پشت درخت زیر چشمی نگاهت کردم
با همه بچگی‌هات دل‌ خامت لرزید
دست تو پشت سرم حلقه شد
و لب تو بوسهٔ‌ ز لبهام دزدید

من یک کم جا خوردم
من حواسم که نبود
گفتم این بازی گرگم به هواست

حال بعد از گذر آنهمه سال
تو همون گرگی و

من!!!
من هنوز سر به هوام






نمیبخشمت

دلم هوای دیگری دارد
دیگر رنگین کمان نمی‌خواهد
باران را نمیشناسد
و از نبودن خورشیدی که از ابر می‌ترسید
هیچ دلگیر نیست

من به
هوای مسموم بدون تو
به نشنیدن دوستت دارم‌های تو
از ورای شیشه‌ها لمس کردن تو
و در خواب بوسیدن تو
به سختی، اما خو خواهم گرفت

من
گاه دوستت خواهم داشت
گاهی نفرت وجودم را پر خواهد کرد
و گهگاه
از زیر چشم
بسوی تو نگهم را
خیره می‌کنم
شاید دوباره دنبال چشم من باشی
من این همه را می‌کنم
اما هیچ وقت
فراموش نمیکنم
که تو بودی
که آفتاب را هدیه کردی
اما گرما را دزدیدی

برای این هرگز نمیبخشمت