باز بیا و دفترم را
تمام هستیم را
به آتش بکش
قلمم را بشکن
مجنونم بخوان
و به آواره گیم
بخند
که هزاران
عهد بستم و باز شکستم
کدامین یار از برای من است؟
کدامین گوشه این سرزمین بی صاحب
گوشه خواب من است؟
کجا میتوان رفت
که غریبه بود اما
نامت را همه بدانند
و مشهوری به دیوانهای از سرزمین نا معلوم
کدامین کهکشان
مرا جاست؟
کدامین شهاب مرا به مقصد خواهد رساند؟
گمراه بخوانیدم
که در خویش گم شده، بیگانه ام
وزن نمیدانم
جزر نمیدانم
مدّی نیست
و جاذبهای مرا به بند نمیکشد
خستهام به تمامی کلام
خفتهام در آغوش برگی
که از شاخه افتاده
و
مقصدی
جز رودِ خروشانِ نیستی ندارد
حلالم کنید
اگر
بی خداحافظی میروم
اما
مثل من
همین اساعه
دختری جان گرفت
تولدی دیگر شد
نگاهی
به دنیا سلام کرد
تو را به خدا منکرش نشوید
او هنوز با دنیا غریبه است و هزار امید وقت بریدن نافش
دزدانه
در درونش خانه کردند
کمی آبرو داری کنید
آهای
انسانها
............مخاطب شمائید


