حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۹۰ فروردین ۱۹, جمعه

نیم روز از امروز

شاید هنوز دستانم
بوی زمخت گِل را میدهند

پاچه‌های پاره پاره ام
هنوز خیس است

تنم بوی عرق یک عمر خشکسالی را میدهد
سر شانه‌هایم از آفتاب سوخته
و هر بار نگاهم میکنی‌
جز چروکیدگی‌ها چیزی نمیبینی

قصه من کوتاه بود
اما
هیچ دلت صبر شنیدن نداشت

گفتی‌ که همیشه
با دستمالی پر از نان
کف دستی‌ پنیر
مشتی سبزی
منتظری برای ناهار

کاش باورت میشد
که من باورت کردم

من با آواز درد‌های این دست چروکیده
که در عطش لمس دست تو
چاک چاک شده
دلم آرام میگیرم

هنوز نیم روز از امروز مانده
نیستی
و من جای نبودت را
با آواز بلند پر می‌کنم
.
.
.

دلا گفتی‌ که میمانی
غم دل را تو درمانی

دلا گفتم مکن تکرار
دروغی را که میدانی





مرجان

چه ساده آسایش مرجان‌ها به هم می‌ریزد
با تولد دیگری در آب

مرجان میشوم هر بار
که از بطن من سر میزند خیالت
و افسوس که موج انتظارت مرا
به ساحلی نشاند
که هر روز وسیع‌ تر میشود

بازگشت به عمق دریا
سرابی بیش نیست

دیگر تولد ماهی‌ را تجربه نخواهم کرد
وقتی‌ مرجان وجودم فسیل شدن را حس می‌کند
در ساحل دور بی‌ تو بودن
خشکسالیست در حس مرجانه من

من از تخمریزی ماهی‌‌ها روی تنم هراسانم
بازگشت به آب
در جزر و مدّ این خیال خلاصه میشود

حیف که این ساحل
............ دیگر نه آشنای توست نه خانه من




۱۳۹۰ فروردین ۱۸, پنجشنبه

دفتر صد برگ


آقا-

جانم ؟-
دفتر صد برگی دارید؟-
نه، فقط شصت برگی مونده-
حیف-
خوب مگه شصت برگ کارت رو راه نمیندازه؟-
نه، نمیشه-
خوب دو تا شصت برگی بخر، از صد برگ هم بیشتر میشه-
نه نمیشه-
صد و بیست برگ زیاده؟ خوب اگه دو تا چهل برگی بخری چی‌؟؟-
نه آقا فقط صد برگ باید باشه.. میرم مغازه بغلی-
باشه هر جور راحتی‌.... اما فکر نکنم اونا هم داشته باشن. آخه دفتر صد برگی خیلی طرفدار داره-
.
میدونم-

سلام خانوم
سلام-
دفتر صد برگ دارید؟-
یکی‌ باید مونده باشه، بزار ببینم. زن رفت و دو دقیقه بعد برگشت: ایناهاش، بیا عزیز-
اِ‌ اینکه بی‌ خطه-
مگه خط دار میخواستی؟ خوب کاری نداره، با مداد و خطکش کم رنگ صفحه رو خط بکش. ما بچه بودیم اینجوری میکردیم.-
آخه مامانم همیشه میگفت دفتر خط دار گرونتره.
نه باید خط دار باشه. دیگه اینجا جایی هست که دفتر بفروشه؟-
همممممم، برو خیابون بغلی-.
اکبر آقا حتما باید داشته باشه.
کدومه مغازش؟؟-
سبزی فروشی رو بلدی؟ از سر کوچه سبزی فروشی بپیچ دست چپ. همین که دوتا مغازه بالا بری آنجاست-.
مرسی-‌
سرم رو انداختم و سلونه سلونه رفتم سمت سبزی فروشی.
بعدش دست چپ پیچیدم، مغازه رو دیدم.. از در که رفتم تو، یه پسر بچه پشت دخل پشتش به من بود.
سلام-
سلام. اِ‌ نیره تویی؟ اینجا چیکار میکنی‌؟-
هه هه اینجا مغازه شماست؟-
مغازه ما... نه مغازه عمومه. بعد از مدرسه میام اینجا کمک-.
حالا چی‌ لازم داری؟-
دفتر صد برگ داره عموت؟-
کمی‌ مِن و مِن کرد و گفت: اخریش رو من الان برداشتم
خط دار بود؟-
آره-
افففففففففف باشه برم یه مغازه دیگه-
میخواهی‌ اینو بگیر، من میرم یه شصت برگی برمی‌دارم-
نه، خودت لازم داری-
نه،  نه، بیا اینو ببر کارت رو انجام بده-
مطمئنی؟؟-
لپش گٔل انداخت و زیر لب گفت : اره عزیز، آخه من اصلا واسه تو خریدمش.
از کجا میدونستی که من یه دفتر صد برگ لازم دارم؟-
مگه گمش نکردی؟-
چرا... ولی‌ تو از کجا میدونی‌؟-
می‌دونم دیگه-
چطوری؟-
زیر لب باز زمزمه کرد:
آخه خودم دزدیدمش..
وا  واسه چی‌؟؟؟-
که باهات حرف بزنم-
خوب واسه این که نمی‌خواست دفترم رو بدزدی-
چرا می‌خواست-
نفهمیدم-
خوب اگه من نمیدزدیدمش-
تو چطوری میخواستی بفهمی من همین نزدیکیا هی‌ دارم خودمو به آب و آتیش میزنم تا بفهمی که بابا دوستت دارم



حالا نوبت اونه

به کنارم که نشست
از لباسم که به من چسبیده
بیشتر لمس تنم‌ شد نامرد

زیرکی چشم به اندامم داشت
آفتاب نگاه‌ش تنمو میسوزوند
ولی‌ انگار نه انگار که نگاهم میکرد

گیس آشفته کنم؟
نه بذار شونه کنم
تا که عطر موی من پخش بشه توی هوا
باز دیوونه کنم عشق نفرین شده را

بس که انتظار امدن و لمس تنش رو کشیدم
دیگه بی‌ مزه شده
دیگه از چشم من ساده که عاشق بودم

بخدا افتاده

اما چه مزه داره
که بدونی که واست میمیره

نه ولی‌ یادم هست
حالا نوبتی باشه حق اونه
بذار اون تو حسرت دوستت دارم شنیدن از من بمیره
منکه خیلی کشیدم
............حالا نوبت اونه






۱۳۹۰ فروردین ۱۷, چهارشنبه

هوس پشت پلک

هوس پشت پلک من
قدم آهسته میزند

درگیرم!!!
نگاهش بکنم یا نه
چشم تو بسته بمان هیچ نبین

باد از دور به مشامم رساند بوی تنش
به درونم بکشم یا نکشم؟

عطسه‌ای آمد،
یا صبر بگو

بین بوییدن و دیدن با خودم درگیرم

بوسه‌ بنشاند بروی لب من
خوش نشاندی دلکم

من که باشم که بپرسم

که ببوسم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




۱۳۹۰ فروردین ۱۴, یکشنبه

خدا نیستی‌ اگر.................

در کنار هم ایستاده ایم اما
جدا از  هم خسته ایم

روز‌ها را به امید شب
و شب را با کابوس فردا صبح می‌کنیم

عادتمان داده‌اند
اینطور بختمان را
چون طوقی به گردنمان انداخته اند
که همیشه
هر کجا
در هر زمان
نگران باشیم

خدایی را بنده ایم
که هیچ ندیده ایم

پیشتر‌ها باورت باری تعالی راحت تر بود
مبارکت باشد
دنیأی جدید پر کافر و منکرانت
خوشحالی‌؟ غمگین؟
سوالم احمقانه بود؟

خدا نیستی‌ اگر
......... به حال ما اینجا بخندی

نرده هایی شده‌ایم
که حصار بسته ایم انسانیت را
آنچه ما میبینیم اینجا
تو هم شاهدی؟؟؟؟؟؟

دل‌ سنگ بود آب میشد

کاری بکن
این وحشت بودن را
به لذتی
تبدیل کن، تا دوباره بندگیت کنیم
......
هر چند میدانم
به ما نیازت نیست

اما

انصافا بگو
اگر بی‌نیازی،
اینگونه ما را به صلابه کشیدنت چیست؟؟؟؟؟؟





اشک مَرد

مرد دلش نمیگیرد

مرد گریه نمیکند
اما
بیا یک امشب،
به حال من که نطفه صدایم در گلو سقط شد را با من گریه کن
سکوت من
از کسری شانه‌های توست


واژه‌های تازه

دلم واژه‌های تازه
بدور از عاشقی و التماس
جدا از بهار پر شکوفه
فصل آتش و خون
گریه و خنده‌های دورغین
بند بند شعر هایی که سرچشمه‌اش پیدا نیست می‌خواهد
کسی‌ نیست نوتر از نو به این شب شعر بیاورد؟؟

قانون بشکند
سبو ویرانه کند
جانی دوباره به این
خشکیده تک درخت بید ببخشد؟

خسته شدم از
ویرانی خانه شنیدن
از ناتوانی‌ پدر
دست‌های پینه بسته مادر
شکم گرسنه فرزند
نوشتن و در هر مصرع گریه کردن
به راستی‌ مفهوم زندگی‌ این بود؟

آشنای من
خبری تازه‌تر از دیروز و امروز برایم بیاور
زندگی‌ را
برایم در فردا معنی‌ کن




سکوت نبودنت

وقتی‌ نگاهم
از پنجره سکوت
به دور دست نبودنت خیره بود
انگار سالها بود که بودی
اما
حرفی‌ برای گفتن نداشتی
من نبودن با کلامت را
به بودن بی‌ صدای تو
ترجیح می‌دهم

همان دور دست‌ها بمان
فقط
هر چند از گاه
به احترام حرف و کلام


!!!!!!!!!!!!!!!بگو: "اینجا هوا دل‌انگیز است و جای شما بسیار خالیست" همین



نذر




امشب تک تک خاطرات را
به دار کشیدم
گره در میان هر تار و پود کاشتم

نقش این قالیِ زیبا که بدار میبینی‌
کار دست روز‌های من و توست
اما من میبافم
تو خیالت راحت، باری به دوش بی‌ حس تو نیست

گره‌ها پشت گره
روز‌های خوب عاشقیمان رنگ سفید
شب‌ دلتنگی‌ من
موی آشفته تو
رنگ سیاه
مابقی زمینه قالیِ بود،
سرخ چون لبان من
سبز رنگ چَشم تو

بَه عجب قالیِ زیبای شد
حیف این قالیِ خوش نقش و نگار
در سرای دل من جایش نیست

با همه غرور و دلدادگیم
عاقبت به حرمت رفتن تو
نذر یک مسجد دورش کردم


ندا.م