من تمام سنگفرشهای این جاده را
با قطره قطره اشکم شسته ام
باران تمنا کرد
اصرار کرد
التماس کرد
"گریه نکن من میبارم"
دلم نیامد
من با دستان پر مهرم،
در کنار این جاده
آنقدر گٔل صبر کاشته ام
که خورشید
صدایش در آماده
"آهای تو... بس کن، پنجه کم آوردم"
و نسیم
بی تفاوت ننشست
برگ برگ هر حکایت را
از شاخهها چید
و به دامانم ریخت
بی انصاف بود
سطر سطر این برگ ها
خاطرات بوسههای تو با من است
آهای باران
آهای خورشید
هی تو نسیم بی انصاف
شما بگویید،
آشنای من از این جاده گذشت؟
یا من در مبهمات خود
هر روز
برای آمدن عید پر شکوهش
خانه تکانی میکنم.......
برای من که دیوانهوار امیدوارم
و طفل بودنش را
مادری میکنم
شستن جاده به اشک،
یا که باور یک خیال سرد
هیچ هم مشکل نیست
مشکل اینجاست
که همه عالم و آدم به من دلخسته، میخندند
و من از دوری او هنوز غمگینم


