حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۸۹ اسفند ۱۰, سه‌شنبه

سنگفرش

من تمام سنگفرش‌های این جاده را
با قطره قطره اشکم شسته ام
باران تمنا کرد
اصرار کرد
التماس کرد
"گریه نکن من میبارم"
دلم نیامد
من با دستان پر مهرم،
در کنار این جاده
آنقدر گٔل صبر کاشته ام
که خورشید
صدایش در آماده
"آهای تو... بس کن، پنجه کم آوردم"
و نسیم
بی‌ تفاوت ننشست
برگ برگ هر حکایت را
از شاخه‌ها چید
و به دامانم ریخت
بی‌ انصاف بود
سطر سطر این برگ ها
خاطرات بوسه‌های تو  با من است
آهای باران
آهای خورشید
هی‌ تو نسیم بی‌ انصاف
شما بگویید،
آشنای من از این جاده گذشت؟
یا من در مبهمات خود
هر روز
برای آمدن عید پر شکوهش
خانه تکانی می‌کنم.......
برای من که دیوانه‌وار امیدوارم
و طفل بودنش را
مادری می‌کنم
شستن جاده به اشک،
یا که باور یک خیال سرد
هیچ هم مشکل نیست
مشکل اینجاست
که همه عالم و آدم به من دلخسته، میخندند
و من از دوری او هنوز غمگینم



۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

در را نیمه باز بگذار

هیچ نپرس روز‌هایم چطور می‌گذرد در نبودت
تو در گوشه‌ای بی‌ تفاوت نشسته ای
به امید من
که سلامی‌ بکنم

و من متحیر که چرا
هنوز صدایم را جز شقایق ها
کسی‌ دیگر نمیشنود

چند روزیست، تو انگار
 مغرور و خود پسند
بت خود شده ای
و من
برگی که از شاخ بریده
به آب جان باخته ام
هنوز به شاخه فکر می‌کنم

راستی
دیروز از کنار خانه‌ات گذشتم
هنوز شاخه یاس سفید
از دیوار سَرَک می‌کشید

انگار بید مجنون زلف شانه میکرد
برگریزان تار موهایش بود

همه جا عطر گٔل پیچیده بود
انگار همین دیروز بود
که برایم از یاس ها
بستری ساختی
و به آغوشم کشیدی به گناه

هنوز طفل شیرین آغوشت
در میان آغوشم به بازی گوشی مشغول است

چه شد که
مثل برگی به آبم دادی
و هیچ نپرسیدی،
گِله و درد من از چی‌ و که بود

تو را میشناسم
همیشه آشنا
گفتم که خبرت باشد
فردا هم مثل امروز
مثل دیروز
از کوچه تو میگذرم
‌ در را نیمه باز  بگذار

طفل آغوشت را تنها من مادرم
بیا و به آغوش بکش مرا







عشق یعنی‌ خود تو

من چه میدانستم
تو را خواستن
بوسیدن
به آغوش کشیدن
همهٔ وجودم را به آتش خواهد کشید

چه میدانستم
عشق یعنی‌
تولدی دوباره
التماسی نو برای بودن
خندیدن در زیر بارانی که پایانی ندارد

من
آغوشم را
که هزار بار بهانه ات را می‌گیرد
در خواب با تو پر می‌کنم

ای تسلی‌ دلم

هر بار که از آنسوی به من میخندی
یاد آور این است
که چقدر نزدیک اما دوری

بهانه آغاز می‌کنم
گریه سر میدهم
و باز این تویی
که با صدایی عاشقانه
به من امید را هدیه میکنی‌

من چه میدانستم
عشق یعنی‌
تُنگی بلورین
که ماهی‌ درونش
هیچ وقت فکر دریا نمیکند

چه میدانستم
عشق یعنی‌
با چشمانی بسته دیدن
و تصویر تو پشت پلک‌های من
قشنگ‌ترین تابلوی هستیست

ای همه هستی‌ من
با این همه ندانستن هایم
این را می‌دانم

بازوانت فردا
در آغوشم خواهد کشید
و تو را در خواب به آغوش کشیدن
سایه کم رنگ از روز‌های سردم خواهد شد

آه ‌ای مرد تو خود میدانی

این همه عشق یعنی‌ خود تو...................عشق یعنی‌ خود تو