نگاهت را باران میشناسد
تو هر لحظه که پِلک میزنی
انگار در را بروی آمدنم میبندی
چگونه بهار میشنود دلت
با اینهمه طوفان بی پدر
آه
لحظهی التماس را در خویش بِکُش
که چشمان کم سوی تو
دلیل ولگردیهای شبانه من است
تو کنجی نشسته
ندیدن؟
بهانه کم کن
ببین چگونه من
برای رسیدن
صد بار کورکورانه
سراغت را
از هر گلدان پشت پنجره میگیرم
مهلت بده عزیز
.................میرسم





