حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۸۹ بهمن ۲۸, پنجشنبه

چشمان کم سو

نگاهت را باران میشناسد

تو هر لحظه که پِلک میزنی

انگار در را بروی آمدنم میبندی

چگونه بهار میشنود دلت

با اینهمه طوفان بی‌ پدر

آه

لحظه‌ی التماس را در خویش بِکُش

که چشمان کم سوی تو

دلیل ولگردی‌های شبانه من است

تو کنجی نشسته

ندیدن؟

بهانه کم کن

ببین چگونه من

برای رسیدن

صد بار کورکورانه

سراغت را

از هر گلدان پشت پنجره میگیرم

مهلت بده عزیز

.................می‌رسم


دیگر ساقه نیستیم

امشب را به فال نیک‌ میگیریم
هرچند ستارگان خسته از سوختنشان بودند
شاید آتشی که روشن کردیم گرمایش کافی‌ نبود
جوانه ایم و هرچه صبور باشیم محکمتر می‌شویم

این زمستان ماندنی نیست
ریشه سبز ما در زمین چنان مستحکم شده
که با آمدن بهاران
اینبار
بجای ساقه‌هامان
ریشه‌ها را خواهید دید
که از هر گوشه خاک
خویش، یک تنه میشود
ما دیگر ساقه نیستیم
ریشه هایی هستیم که از زیر خاک ماندن خسته ایم
ما دوباره سبز می‌شویم،
دوباره یک تنه
یک صدا
خاک گندیده را
شخم می‌زنیم
باران می‌شویم
آنگاه خاکمان
از کِرم‌های بی‌ اساس پاکیزه میشود
از هر سوراخ که وجود گندیده آنها بیرون میزند
ما
هوای آزاد را
به خاک هدیه می‌کنیم



چهار فصل عشق

ببینم، از چهار فصل عشق عصیانگرتر دیده‌اید؟
صبح‌اش بهاریست،
ظهر گرمای تابستان است،
نزدیک غروب، پائیزی دلگیر
وای از شبهایش نگو که زمستان است
و هر دیوانه عشق را به آغوش معشوق می‌کشاند.
کجا دیده اید اینگونه عاشق را به صلابه بکشند،
و معشوق را به دار
که هر دو گناهشان دلدادگیست و
فصول عاشقی نمیدانند
باشد گویا
از یاد برده اند ایشان که
سر سپردگان عشق
جامعه خونین به تن کرده اند
و هیچ باکشان نیست
به جان دل‌ خریده اند دلدادگی را
حال می‌خواهد گرمای تابستان باشد
یا سرمای وحشتناک زمستان
عشق زیباست اگر چه هر روز خدا،
چهار فصل را به رُخت بکشد به سنگدلی.
ما همه عاشق چهار فصلیم
حال می‌خواهد در یک روز بیاید
یا در یک سال
مهم این است که میاید


.


عاشقانه می‌آیم

تو در آینه نگاه کن
تو که خود چشم کور میکنی‌ از زیبایی
...چگونه ترا نگاه کنم
که هنوز شرمسارم
از بدقولی دیروزم
اما
بخدا
آنچنان شیفته نگاهت شدم
که حتا از آینه نیز اگر بگذری
بدان
آینه از چهره درمانده ام
تکه تکه میشود
و راه را
برای دیدن دوباره تو
باز می‌کند

اما عزیز
تو فقط به آینه نگاه کن
هیچ نگذر
که من آن مرد دیروز نیستم

اینبار عاشقانه می‌آیم
نه بچگانه.



تقدیم به سمیرای گًل



روح‌های درگیر

می‌خواهم آسمان را از نو رنگ بزنم

دیگر آبی دوست ندارم

از خاکستری متنفرم

از رنگ بی‌ رنگ باران دلگیرم

شب‌ها هم، دیگر ستاره نمیخواهم

همه چیز‌ رنگ دروغ به خود دارد

حتا همین نوشته ها

درونم را به واقعیت تصویر نمیکنند

اینبار آسمان را، بی‌ رنگ می‌کنم

باران را خونین

و ابر را از آسمان پاک می‌کنم

ستاره ها؟

فراموش کن، ستاره نمیخواهم

آنقدر دورند که باورشان بیخود است

تمام عاشقانه ها؟

مزخرفا تیست که هر کس برای آرامش روح سرکشش

تحویل کسی‌ دیگر میدهد

همه عاشق شعرها یت‌ هستند

و این وسط

شاعرانی مثل من، مثل تو

که برای دلشان مینوشتند

چه بگویم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پس بگذار آسمان بیرنگ بماند

تا عاشقان دروغین زیر مهتابش قدم نزند

بگذار باران خونین باشد

که اگر بارید، رنگ دروغ را نمایان کند

دیگر خسته شدم از

روح‌های درگیر بی‌ ثبات

این وصیت نامه عاشقی من است

من مانده‌ام که فقط

بنویسم

که من روحم

با نوشتن آرام میشود

نه با دروغ








حریر سبز خیال

میگفت سبز را دوست دارد

دختری که تنها برای من مینوشت
با قلمی سبز، قلبی سرخ........

خنده‌ای که کوه یخ را آب میکرد
گریه‌ای که باران شرمنده‌اش میشد

بر لبش جز نام من نبود
دیوانه بود و دیوانه‌اش بودم

حرف‌هایم برایش بهار بود و تابستان
پائیز را در صدایم میدید
و زمستان وجودم را میپرستید

به روی شاخ صنوبر وجودم لانه داشت
و من بالهایش را چیدم
تا همیشه برایم بماند
چه شبها،
با سوکوتش برایم ترانه خواند
چه کودکانه دوستم داشت
و در خلوت شبهایم
زنی‌ بود که وجودم را به التماس می‌‌انداخت

همیشه بهار بود
اما
با شنیدن دوستت دارم هایم
تنش گُر می‌گرفت
و تابستان را شرمنده میکرد

سبز را دوست داشت
اما
سرخی خونش
سفیدی وجودش
مرا به قعر تاریکی‌ خیال می‌برد
آنجا بود
که قسم خوردم
عاشقش باشم


از کنارم که میگذرید
به حرمت عشق جاودانه‌اش
حریر سبزی
به شاخه‌هایم گره بزنید
که من بعد از او
جز حریر سبز خیال
چیزی بتن نمیکنم
سبزم اما
درونم تاریک و پر از
لحظه‌های تنهایی بدون اوست