حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۸۹ دی ۱۳, دوشنبه

پر خیال

به پر خیال خویش
پرواز را نشانه کرده ام
روبرویم جاده‌ای ابریشمی
ابریشم سفید،
نه صورتی‌؟
نه
من فقط سبز دوست دارم
ابریشمی سبز
به هر طرف نگاهم میچرخد
گل است و چمن
پروانه ای پرید
یک قناری زرد
با نغمه‌اش
او‌ را تحسین می‌کند
چه شاعرانه است سفرم
تنم بلور سفید
گونه‌هایم از سیب سرختر
لبم را سرخ کرده ام
اما
خبر رسید
او‌ عنابی دوست دارد
ای داد
عناب از کجا آورم؟
های‌ای سنجاقک
از دو زلفم بپر
خبرم داده که زلفانم را
آشفته ستایش دارد.
سینه‌هایم شوخ است
هوس از لابلای نفسم می‌ریزد
جاده هم طولانیست
ای نسیم فوتی کن،
من خیالاتم را
بر سر دو راهی‌ رسیدن و
مات شدن
محو او‌ گشتن و آواره شدن
گم کردم
تو مرا به او‌ ببر



پراکنده ها

از پچ پچ مردم میترسیم، دورتر برو تا سایه هامان دست به دست هم دهند.
***********************************************************
بگذار آفتاب سوزان صدایت به خانه قلبم طنین اندازد.

برای با تو بودن، به سایه دستهامان احتیاجی‌ نیست.
--------------------------------------------------------------------------
گویند نظر لطف تو هر قفل گشاید

بگشا، رب من، قفل در میل و مرادم

مگذار چنین عاجز و درمانده پریشان
...
سر جز در تو بر در بیگانه بسایم.
*****************************************************************
عشق آنقدر بعد‌های مختلف، طبقات مختلف دارد که نمیشود تعریفش کرد. لطفا اگر تعریف کردنش را نمیدانید، تخریب هم نکنید.

کمیته مردانگی
******************************************************************
وقتی‌ برام دعای خیر می‌کنید، نگید الهی بهش برسی‌. بگید الهی اگه دیدی وقتشه بتونی‌ راحت ولش کنی‌

بی‌ عدالتی

دیر نیست

اما این رگها

در کنار طناب بی‌ عدالتی ها
......
از تار موی من هم نازکترند،

چاره چیست

چه شبها دار حسرت گرمای خانه

گریستم

اما

جز سردی آه

چیزی رخساره‌ام را نوازش نداد.

حال

این منم

و طناب دار

دیر نیست

اما

آیا عمر من

کفاف خواهد داد؟

اه‌ ای آینه

اه‌ ای آینه

چهره ام پر درد است،

می‌سوزد
......
حسرت خاک مرا خواهد کشت

هر چه در صورت تو مینگرم

جز غبار و غم دوریها نیست.

حسرتم پر شده در صورت تو،

خاک مگیر

من غربت زده اینجا هر شب

چهره را

در باران میشویم

تو بگو

این غبار روی تو

از غم کیست؟

نمیخواهم

دو دستت را نمیخواهم
نگاهت را نمیخواهم
چنان آزرده دل‌ هستم
...
که لبهایت نمیخواهم
شراب در جام بی‌ مهری
برایم پر نکن جانم
که از مستی چنان منگم
که درد سر نمیخواهم
هوایت را نمیخواهم
صدایت را نمیخواهم
من آن شبهای بی‌ پایان
چونان یلدا نمیخواهم
نمیدانم چه می‌خواهم
ولی‌ عشقت نمیخواهم
ندا. م.
03,01,2011

عشق نهان

ای جان ز سر بیرون کن عشقی‌ نهان که داری
آخر ترا به معشوق، یا او‌ به تو چه کاری؟

پیکر تراش ناکام، بُت را برای خود ساخت
غافل از آنکه یک شب، سوزد ز بیقراری

میبینم اینکه مجنون، خون میچکد ز دستش
این هم ز عشق لیلاست گر‌ کف نهد به خاری

هر تاج گٔل که لیلا بر سر زند به غمزه
مجنون ز غم تراشید در کنج شب به زاری

خاکم به سر مبادا کو راز دل‌ بداند
چشمم ز بی‌ حیایی افتاده بر نگاری

این رسم روزگار است، بر خوب و بد میندیش
تا دل‌ دهی‌ به عشقی‌، رودی شده است و جاری

ندا ۱۹۸۹ استانبول

هموطن آنجا نیست

کاش باورش آسان بود
،
اما من

اینجا

در حسرت بوسیدن خاکم

در آغوش کشیدن هموطنم

ضجه میزنم

نعره میکشم

گریه می‌کنم

و خود را گمشده مینامم

اما

هزار افسوس

از نعمت حاکمیت دزدان

عفت و پاکی‌ و شرف

جایش را

به گرگهای ‌انسان نما داده
.
نام زیبای وطنم

شده سر لوحهٔ هر قوم

که بی‌ شرمانه

چشم در چشم هم

دست در دست هم

به دروغ میخندند

آنچنان کرد این قوم

این قوم وحشی

 قوم حاکم بر خاک وطنم

که اکنون

مردمانم هفت رنگ

همه پر دوز و کلک

و دروغ است سر پیشه‌شان

من به این درد فقط میسوزم

گر چه خاکم خاک است

هموطن آنجا نیست...........

ندا. م.
Jan. 02/2011

نسل سوخته

نسل سوخته
نسل دود
نسل آهن
نسل خون
"ما گربه هستیم پشت شیشه"
.
.
.

هنوز با هزاران درد بی‌ درمان
بروی شیشه اتاقک عمر
پنجول میکشد
به امید اینکه
شاید یک نفر
پنجرهٔ امید را باز کند
و او‌
یک بار دیگر
کنار کرسی ایران خانوم
پهن شود
و
به خواب برود
اما
ناخون‌های تیز او‌
دیگر مثل گذشته‌ها نیست
فرسوده شده
تکرار مکررات
ضجه‌های بیهوده
بعد از بیست و اندی سال
دیگر جانی برای
گربه باقی‌ نمانده
آهسته آهسته
میرود که برای همیشه
پشت پنجره
خانه کند
و به فراموشی بسپارد
کرسی را
انار را
حتی ایران خانوم را.
غریبه‌ها اکنون بدور
کرسی
بدون گربه نشسته اند
و
هیچ کس صدای پنجول‌اش را نمیشنود.
چه آسان از خانه او‌ را با تیپا به بیرون انداختند
و چه سخت است حالا
بازگشت............

خرسندم

می‌دانم
در  حسرت دستانت تا ابد شاید بمانم
شاید هیچ گاه
سر بروی سینه‌ات نگذارم
و با بویدنش
در هر نفسی‌ که میکشم
نبضت را نَشمُرم
شاید هیچگاه،
با خیره شدن در چشمانت
بی‌ کلام
دوستت دارم را
زندگی‌ نکنم
شاید شاعرانه هایم
که با دستانی لرزان
با ترس دوست داشتن
یا عاشقی
برایت مینویسم را
هیچ گاه از زبانم نشنوی
شاید
همیشه تنم
در تب لمس تو بسوزد
و لبنم
بوسه‌هایت را بجای نماز
هر صبح و شأم
به اقامه ایستد و
زمزمه کنند
شاید
نه
می‌دانم
که با اینهمه شاید ها
گوشه‌ای از قلبت
مال من است
که هیچ کسی‌ دیگر را
به آن راه نیست
آنجا
تو فقط مال منی‌.
و به این
امر چقدر
خرسندم

حسرت چشم

پشت دروازه ناکامیها

چشمانیست

در سکوت
...
با صبر

ماتی‌ چشم ترا

در چشم کسی‌ می‌بیند

که دو چشمانش نیست

لحظه‌ی دور بیندیش عزیز

پشت سر را بنگر،

چشمی منتظر است،

به کجا مینگری؟؟؟؟؟


بی‌ تو

بی‌ تو هر چه دیده بیند با ریاست

تن‌ خموش و خسته از میخانه هاست

بی‌ تو میخانه خموش و بی‌ صداست

زان شرر خیز آتش دلداده هاست

بی‌ تو نیمی از وجودم در فناست

این همه غم حاصل پیمانه هاست

بی‌ تو زنگ روزگاران بی‌ صداست

خاموشی تنها ره دیوانه هاست

بی‌ تو حرف عاشقان حرف خطاست

با تو هر شمعی شه پروانه هاست

بی‌ تو تنهایی هر عاشق سزاست

با تو اما شاعری در این هواست