حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۹۰ خرداد ۲۵, چهارشنبه

شکستن‌ آینه وار


آنچنان آهسته
آرام و بی‌ صدا
بروی ستون فقراتم خزید
که هیچ نفهمیدم
غریبه بود و هیچگاه نیَتَش آشنا ماندن نبود

سالها بود
در خویش کاشته بودمش
لاروا بود
زیر پوستم زندگی‌ میکرد
من به او عادت کردم
و او
همچنان غریبه ماند

و چِندِش آور این است
که خاطرات تلخِ گذشته‌های یکی‌ بودنِ با او
از تک تک منافذِ پوستم
مثل کرمی‌ که از زیر پوستِ مٔرده سر بیرون میاورد

اکنون قد بلند کرده
هنوز بعد از این همه سال
چِندِشَم میشود که دست بروی پوستم بِکِشم
انگار با هر تماس
دست نوازش به سر کِرم خاطراتش میکشم
و تشویقش می‌کنم به بیرون زدن

من هنوز متحیّرم
به بازی زمان
به بازی دوران و به چرخش سیب قسمت
زمانی‌ بدون او نفس کشیدن برایم معما بود
اما
امروز، نامش چهار ستون اِراده‌ام را
به گناهِ خوش باوری محکوم می‌کند
 ..........و میلرزم از درون
.....نه
شاید
این همه سختی
شب‌های پر تَب و هذیان
و سِیرِ سقوطِ من از ما
و پرواز زیبای من به آشیانهٔ امن خویش
باید اتفاق میافتد
تا اینبار
دل‌ به کسی‌ بسپارم
که اگر بار دیگر به دنیا آمدم
سراغ او را اول از اهل زمین بگیرم

بیگمان
این جهنم امروز
دروازه بهشتیست در فردای من

این شکستن‌های آینه وار
نابودی من نیست
چشمیست که هزار تکه شده،
برای دیدن آفتابی
که فردا
وقت سحر از گوشه قلبی برای من خواهد تابید

و چه زیباست آن لحظه حس گرما
فراموش می‌کنم خاطرات کِرم خرده را

تولدی دیگر آغاز می‌کنم
 .......................زیر پوستِ شبنمِ عشقی ماندنی







قلبم






قلبم را 
درون چهار دیــــوار سـینه
کمــــــــی بالاتر از جـناق
زخــمـی میـبینـم
بـاز کدامــین بـی انصـاف رفـــت و قـــلبـم ســر به دیــوار ســیـنه مـیکــــوبــد؟؟؟؟؟






۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه

سرد و منجمد

درونم
سرد و منجمد

دست‌هایم
......غریبانه در انتظار 
ذر نبودت   
بی‌ اختیار میلرزند

نفسم پر از هوای منجمد،
مکعب ایست بدون گوشه
بدون لبه ای برای گرفتن 

و چشمانم
جوشیدن مداوم چشمه ایست
که سالیان دراز در غربت، گِل میپرورد

و قدم‌هایم
همیشه
راهی‌ را ره‌پیماست
که در آن
نبودنش برای اولین بار
بوسهای آتشین بر لبهایم نشاند

سینه‌ام
جایگاه عشقیست نگفتنی
همیشه سکوتٍ مطلق
همیشه پر صدا از نهفته ها

آه
ای آنکه چون رفیقی نشستی
و
نا رفیقان را درمان گشتی

با اینکه چهره ات کم رنگ شده زیر باران 
جای بوی تنت را عطر دلتنگی گرفته
و هر بار نامت زخم دلتنگیم را دوباره باز میکند 

با اینکه دیگر کورم بعشق  
لالم برای خواندن غمنامه رفتنت
آنقدر درد عشقت بی انصاف مثل توست
که  مرا شنوا در این هجران رها کرده
ای بی انصاف
هنوز سلام هر صبحت را می‌شنوم