حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۹۰ مهر ۲۵, دوشنبه

تنهایی مزمن

نفسِ تنهایم
 روی سرشانه اوماسیده
صورتم
پشت یک پرده خیس
آنطرف جا مانده

حال و روزم خوش نیست
خنده از یادم رفت
هر چه گرمای تنم بود
فدای تن سردش کردم

من چه خو کرده‌ام اینجا به گناه
جرم من
کشتنِ یک طفلِ درون بود
همین

مثل یک کولی  مست
سرمه از گذشته ی سوخته ام
میکشم بر دیده
لب خود میگزم از درد درون
لب من
سرختر از سیبِ مسروقهِ معروف شده

حس یک عمر تنهایی مزمن در خویش
 بین بازوان او چه عذابم میداد

کاش او میفهمید
پشت میله های صبر
سالهاست
این
 دل
من
پوسیده
.........
.........
.........




ستاره داری



در شهر من

آفتاب را میشود جمع کرد




من هر صبح

گل آفتاب را میچینم




پرپرش میکنم

و زیر لب میخوانم

دوستم دارد

دوستم ندارد

.

.

.

نه خسته شدم

.

.

.

میدانم شهر تو

بی‌ خورشید

بی‌ ماه

روزهایش سرد

شبهایش یخبندان




اما




شنیده‌ام آسمان پر ستاره داری

!!!!!!!! قبول

تو هم ستاره بشمار

.

.

.

.

دوستم داری

دوستم نداری

.

.

.

خسته شدی ؟؟؟؟؟؟

نشمار

حالا دیگر من

دوستت ن. د .ا .ر .م






۱۳۹۰ شهریور ۱, سه‌شنبه

تولدی نو

باز بیا و دفترم را
تمام هستیم را
به آتش بکش

قلمم را بشکن
مجنونم بخوان
و به آواره گیم
 بخند
که هزاران
عهد بستم و باز شکستم

کدامین یار از برای من است؟
کدامین گوشه این سرزمین بی‌ صاحب
گوشه خواب من است؟

کجا می‌توان رفت
که غریبه بود اما
نامت را همه بدانند
و مشهوری به دیوانه‌ای از سرزمین نا معلوم

کدامین کهکشان
مرا جاست؟
کدامین شهاب مرا به مقصد خواهد رساند؟
گمراه بخوانیدم
که در خویش گم شده، بیگانه ام
وزن نمیدانم
جزر نمیدانم
مدّی نیست
و جاذبه‌ای مرا به بند نمیکشد

خسته‌ام به تمامی‌ کلام
خفته‌ام در آغوش برگی
که از شاخه افتاده
و
مقصدی
جز رودِ خروشانِ نیستی‌ ندارد

حلالم کنید
اگر
بی‌ خداحافظی میروم
اما
مثل من
همین اساعه
دختری جان گرفت
تولدی دیگر شد
نگاهی‌
به دنیا سلام کرد

تو را به خدا منکرش نشوید
او هنوز با دنیا غریبه است و هزار امید وقت بریدن نافش
دزدانه
در درونش خانه کردند
کمی آبرو داری کنید
آهای
انسانها
............مخاطب شمائید





شوری موج

دیشب پرواز میکردم
نگاهم به ماه بود
حواسم به ستاره
گوشم به زمزمه سنجاقک
و امیدم به دیدار

آسمانِ چشمانش
آبی تر از دریا بود
من چه مشتاق در آن غرق بودم
حس پرواز بود درعمق غرق شدن

 من
در لابلای موجِ ابرِ آسمانش
خسته
ولی‌ مشتاق
تمرینِ آزادی میکردم

تا صبح
من بودم و آسمانی از چشمان او
و سحرگاه
با جان گرفتن شبنم
هیچ آسمانی تا دور دستها نبود

تنها
طعمِ عجیبِ شوری بود
روی لب‌ها‌یم

 در تردیدم
.
.
این شوری
حاصل گریه پس از بوسه بود؟

یا

نمکِ بجا مانده
از بوسه به ساحلی 
که بالِ پروازم را
فدای دریای خیالش کردم