بگذار برایت بنویسم
که هنوز
ته قلب شکسته
همانجا که عشقت غروب کرده
و آسمانش تاریکتر از شبهای توست
جایی که زیبایی دیگر معنایی ندارد
آفتاب در لغتنامهاش نیست
از پروانه بیزار است
با قاصدک دشمن
همان نقطه کوری که
هیچ کسی عصا به دستش نداد
باری از دوشش برنداشت
مداوم زمین خورد و
از جا بر خواست
مثل همان لحظه ای
که تنهایی حلقومش را فشرد
اما فریاد نشد
خستگی رمقش را گرفت
اما دم بر نیاورد
مثل حسی که شکوفه کرد
اما نا کام به گِل نشست
همان عصری که بارانی بود و طوفان مجال نمیداد
چرا دور برویم
درست همان کوچه
که با تو اشنا شد
اما امروز یخ زده و لیز است
یا پشت بامی که قرار گذاشتی و
هیچ وقت نیامدی
شاید هم
همان زنبیلیست که هر روز
به بهانه خرید
از خانه بیرون زد اما
همیشه تهی برگشت
همان نقطه کوچک و تنهایی که
هر چه نگاهش میکنی نمیبینی
دختر آرزو هایم
به خود پیچیده
و به انتظار آمدنت نشسته
گفتم
نوشتم
اما
میدانم
که هیچ وقت نمیخوانی...................











