حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۹۰ فروردین ۲۶, جمعه

درد دل‌

بگذار برایت بنویسم
که هنوز
ته قلب شکسته
همانجا که عشقت غروب کرده
و آسمانش تاریکتر از شبهای‌ توست
جایی که زیبایی دیگر معنایی ندارد
آفتاب در لغتنامه‌اش نیست
از پروانه بیزار است
با قاصدک دشمن
همان نقطه کوری که
هیچ کسی‌ عصا به دستش نداد
باری از دوشش برنداشت
مداوم زمین خورد و
از جا بر خواست
مثل همان لحظه ای
که تنهایی حلقومش را فشرد
اما فریاد  نشد
خستگی‌ رمقش را گرفت
اما دم بر نیاورد
مثل حسی که شکوفه کرد
اما نا کام به گِل نشست
همان عصری که بارانی بود و طوفان مجال نمیداد
چرا دور برویم
درست همان کوچه
که با تو اشنا شد
اما امروز یخ زده و لیز است
یا پشت بامی که قرار گذاشتی و
هیچ وقت نیامدی
شاید هم
همان زنبیلیست که هر روز
به بهانه خرید
از خانه بیرون زد اما
همیشه تهی برگشت
همان نقطه کوچک و تنهایی که
هر چه نگاهش میکنی‌ نمیبینی
دختر آرزو هایم
به خود پیچیده
و به انتظار آمدنت نشسته
گفتم
نوشتم
اما
میدانم
که هیچ وقت نمی‌خوانی...................





۱۳۹۰ فروردین ۲۵, پنجشنبه

پیراهن گناه

وصله کرده‌ای وجودم را
با نخی از رگهایت
به هستی‌ لطیف عشق خود

چگونه هر روز نبپوشم
پیراهن گناه ترا

من هر شب به بهانه ای
پیراهن میدَرَم به عشق

هزار تکه شده پیراهن گناه انتظار
وصله‌ای دیگر در راه است
 
 
 


اشاره‌ای کن

اشاره‌ای کن
ای همه تلاش برف
برای ماندن
در زمینِ آفتاب زده ی دلِ‌ سوخته

ضجه سوزناک باد،
در میان بیشه
بیشه‌ای آشفته
از تار تار زرد رنگِ گندمِ موی‌من

ای که دارکوب خاطراتِ همیشه ساکتِ تو
به رگبار گرفته درخت صبرم را

اشاره‌ای کن
اشاره‌ای کن، به تاریخ فراموشی
فراموشی قلب من در تو

در کدامین جاده سایه‌ام کوتاه شد؟
کجا دستانِ مرا از خاطر بردی؟
کِی‌ نامه عشقم مُهر باطله خورد؟
صدای آرام بخش دوستَت دارم هایم
در کدامین خُم رنگرزی،
رنگِ فریاد به خود گرفت
که با شنیدن نامت از گلوی من،
به زیر باران پناه میبری؟

اشاره‌ای کن
فرمان بده
فقط نیم نگاهی‌ کن
و
دوباره صدایم کن
تا نشانت دهم
قرار داد بین من و شبح سایه‌های تو را

با خوندل مُهرموم کرده‌ام
قسم خوردم‌،
که اگر دوباره صدایم کردی
روح خود را
به حراج خواهم گذشت
و با سفید سنگ ستونم،
پلی‌ برای خوشبختی‌ تو خواهم ساخت
حتا اگر من در آن نباشم
.
اشاره کن تا به این بهانه
دوباره چشمم به چشمانت گره بخورد

نمی‌دانی اما
برای فرش راهت،
.............آخرین گره را کم دارم.



جنون

خسته از جنون و راه‌های پر از پیچ و خمم
صنما قلب تهی را تو بگو تا بکجا من ببرم

هر شب از شوق به آیینه نگاهم مدهوش
چهره‌ای بینم و افسوس ندانم که توئی یا که منم





تداوم سوگند

به تداوم سوگند
که من از عشق گریزان نیستم

وحشت از یک اصرار،
یک احساس
که ته کوچه غم خواهد مُرد

و عزادری آن آسان نیست
نه !!!! هیچ جایز نیست
لبه پرتگاه جنون می‌کشدم

به حقارت سوگند
که همه بزرگی‌ این احساس
دست و بالم بسته
پر پروازم نیست
و من از شرم جنون میترسم

بی‌ تو بودن
داستان سفریست
که حقیرم کرده
و دگر حس تداوم هم نیست

تو ته کوچه احساس نمان
ماندنت جایز نیست

ندا.م






باتلاق

باتلاق شده هستی‌ من
اشباع شده‌ام از فریاد‌های بی‌ ثمر
و هر ضجه اکنون
خود سراغازی شده برای سخن

ای که مداوم
سرازیر میشوی
مینشینی‌ در بطن احساس من
تو باتلاقی نیستی
میان من و تو، که خلاشی* در درون
فاصله ماندابی بیش نیست
من مانداب نیستم که گذرا باشم
ببین پوست لطیفِ ساکنِ مرا !!!!!!!!!
همیشه سبز
همیشه مرموز
صبور
بی‌ کلام
ساکن
نشسته‌ام اینجا
به تماشای مرغان مهاجر

در من زندگی‌ جاریست
از درون میجوشم
گر چه مهاجران، ماندنی نیستند
اما
بی‌ تفاوت از کنارم نمی‌گذرند

در آینه مانداب نگاهی‌ به خویش بینداز
میبینی‌
خلاشِ وجودِ تو را فرقیست با باتلاق همیشه سبز من
تو از درون پوسیده ای
.
.
.
نزدیک تر بیا،
میبینی‌؟........
عروسی‌ سنجاقک است امروز..........


*زمین پر گل و لای=خلاش





هِرِه پنجره

کجا رفتند عروسک هایی که من
به یاد دوستانم
کنار پنجره چیده بودم؟
مادرم لباس برایشان دوخته بود
من با دستان کوچکم
و قلّابی که مادرم از بچگی‌ داشت
برایشان شال و کلاه بافته بودم
اونایی که عزیز بودن واسم اسم داشتند
از خودم نه.... حسین به این اسم صداشون میکرد
پری خوشگله
اقدس بی‌ همتا
عفّت طلا
مرمر
شاید به اندازه انگشتان دستم
به علاوه دست مادرم
عروسکای داشتم
یکی‌ از یکی‌ قشنگتر،
هیچ وقت یادم نمیره
اما حالا هِرِه پنجره خالیه..
اتاق بدون دامن چین چین قرمز عفّت، چه بیرنگه
پری که نیست، خواب دیدن توی این اتاق قشنگ نیست
خیال، بال پروازش انگار میشکنه وقتی‌ پری نیست
همیشه دست‌های مرمر بود که دست به رو گونه‌ام می‌کشید
وقتی‌ محتاج به نوازش بودم
اقدس کاری نداشت، همیشه یک گوشه
نشسته بود و به من گوش میداد
با عروسکای دیگه زیاد جور نیستم
هیچ کدامشان برایم نموندند
هر روز یکی‌ میرفت
یکی‌ دیگه جایش رو می‌گرفت
اما
اقدس، عفّت، پری و مرمر
وصله جونم شده بودند
همیشه بودند
سایه سیاه چادر مادرم
خبر خوشی‌ نبود
سکوت هم شکستنی نبود
اون جوری که مادرم چادرش رو به دندون گرفته
فهمیدم،
حسین اونا رو هم بُرده
داده دست مشتری‌ها باهاشون بازی کنن
فقط!!!!!!!....
هر کی‌ با حسین رفته دیگه بر نگشته.
اگه برگشته،
عروسکای‌ها همه لخت بودن،
یا پاشون شکسته بود،
یا یکی‌ از بچه‌ها ی مشتری
زیر چشماشو آبی کرده بود
بعضی‌‌ها هم که اصلا بازی بلد نبودن
با ماژیک قرمز
از کله تا نوک پای طفلکی عروسک رو خط می‌‌انداختند.
همون میشد، که مامان چادر مشکی‌ سر میکرد
دم در وامیستاد
حسین کیسه زباله میاورد
بعدش دوتایی میرفتن بیرون
ببینی‌ امشب پری، عفّت، مرمر و اقدس
با مامان و حسین میرن بیرون
یا شاید هم
خط خطی‌ رو تنشون زیاد بوده
بردن بدن که
مش حسن، با پارچه سفید لباساشونو تازه کنه.......
من که تا صبح نمی‌خوابم
شاید یکیشون
جون سالم بدر بُرده باشه





۱۳۹۰ فروردین ۲۲, دوشنبه

اجنبی کافر

آهای، ‌ای بی‌ خدایان
ای در کلاف پیچیده خود گم گشته ها
هر روز مکه رفته اما
حج ندیده ها
ای محجبه هایی
که در زیر چادر
لخت و عور میگردید
ای زبانه‌های دروغین آتش ناموس
ای برادران خویش را به دار کشیده
ای خواهر ستیزان سنگ پرست
شهر را بوی تعفن پر کرد

تا به کی‌ کبک صفت
از کنار چوبه‌های دار
نیم تنه‌های از خاک بیرون مانده
جنین‌های سقط شده گوشه جوب
بچه‌های زیر ۵ سال آدامس فروش
تا بکی بی‌ تفاوت میتوانید گذر کنید
و دم پس نزنید؟
فرض کن خواهر توست
فرض، آن برادر کوچک تست
حلق آویز

شایدم سقط شده،
گوشه جوب خوابیده
طفل معصوم از دختر توست

من که در ماندم از این همه بی‌ حرمتی به جنس بشر
لحظه ی خویش به کناری بگذار
چشم دل‌ را باز کن
هنر عشق به انسانیت و خلق و بشر
از اجنبی کافر یاد بگیر.





صدای حریر دوست

نوازشم میدهد
صدای حریر دوست

می‌پیچد در میان خرمن گیسویم
پنجه‌های مهربانیش
چه تشنه بوده دلم
به قلبی پر ز عاطفه بیکلام

هوس پرواز
بی‌ بال
بی‌ صدا
در آسمانی که بی‌ رنگ است

چه خوش بوست عطر این گٔل هرجایی
گل هرجایی
که دامن کوه کلام خانه اوست

نمناک میشود نگاهم
در میان تاریکی‌ جاده‌‌ای نا آشنا
جاده‌ مه‌ آلود است
یا چشم من در خطاست
نمی‌شناسم آنچه در انتهاست

اما حجمیست که آشناست
حجمی که تهی نیست
پر است از دقایق، لحظات
که نطفه بسته‌اند
در خلوص صدای او

و من در درون خویش
میپرورم پروانه‌های فریادش را.





کلاغان بی‌ آشیان

دیریست که آسمان خاکستری
کلاغ‌ها را از خویش رانده
سیم‌های طویل برق
قندیل بسته اند
هوا برفیست
بال بال زنان
بسوی آشیانهٔ نیم یخزده
به چه امید پرواز می‌کند
هیچ نمی‌فهمم
جوجه اش
ساعتهاست پای تیر برق
جان داده
صف کلاغان بی‌ آشیان
روی سیم‌های یخزده
تماشأیست
اما
سوگواری کلاغی کرم به منقار
در اعضای جوجه اش
هیچ تماشایئ ندارد
قلاب سنگ
یک مشت ریزه سنگ
یک دو سه شماره
هدف گرفته ام
قندیل‌های بی‌ مروّت را
با شکست هر قندیل
کلاغی پر میکشد
سیم برق خالیست
نه از قندیل اثری هست
و نه دیگر کلاغی میبینی‌
کنج تیر قطور برق
زانوانم سرمای برف را
در استخوان میلرزد
خوب شد کلاغ‌ها رفتند
تماشای مرگ مادری
در کنار فرزند هیچ تماشایئ نیست.






سراب

دم دمهای ظهر
درست همان ساعت که سایه از من میگریزد

سرابی آغاز میشود
در دور دستهای صحرای دلم
پر از آب و سایه
و تو در میان آن
چه زیبا
سر به زانوی من خوابیده ای

من هزار بهانه میجویم
تا بودنت را هم
بعد از ظهر بی‌ انصاف 
درست حوالی ساعت یک
با سراب از من نگیرد






باران شوکوفه

در انتهای این دالان سیاه
دالان نمناک
هر جا نگاه می‌کنم
تار عنکبوت است و گرد و خاک

جارو به دست
به تماشای بازی کودکانه آنها ایستاده ام

عده‌ای دست در دست زنجیر باف میخوانند
تعدادی خسته در گوش‌ای افتاده بیمارند
و چند تائی‌ که تعداد آنها
از تعداد انگشتانم و بند‌های آن بیشتر نیست
هاج و واج
به بقیه نگاه میکنند

-عمو زنجیر باف
-بله
-زنجیر منو بافتی؟
-بله
-پشت کوه انداختی؟
-بله
-غم باز آمده.........
.
.
-غم باز آمده

صدایی نمی‌آید
همه جا سکوت حاکم است
گفتی‌ از سقف خانه به خود نگاه می‌کنم
گوشه‌ای چمباتمه زده
زنووانم در میان بازوانم خانه کرده
چون کودکی در رحم مادر
تنها نشسته ام

اما
هنوز ته دالان تاریک
من جارو بدستم، ایستاده

-باز غم آمده

باز سکوت
من چمباتمه زده
میلرزد

من ایستاده در انتهای دالان
سر را میان دو دست گرفته
از پنجره چشم
به بیرون می‌دود

دیگر از افکار مشوّش من
خبری نیست

بروی نیمکتی مینشینم
هیچ چیز در این طرف چشم آزارم نمیدهد
نه افکاری که زنجیر باف بازی‌ میکنند
نه آنهایی که میلرزند
من حتی
من چمباتمه زده در ته دالان خیال را
پشت سر فراموش کردم

اینجا
بوی بهار میدهد
و از آسمان
در همین لحظه
باران شوکوفه باریدن گرفت
..............