حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۵, پنجشنبه

تلاقی و موازی

میمیرد در ذهنم
تنهایی مطلق شب در ایستگاه قطار

تو ضجه‌های به هم نرسیدن دو خط موازی
من نقطه تلاقی دو خط عصیانگر
هذیانم در نیمه شب، تبهای ترا
تو که هیچ وقت به رسیدن
امیدت نیست

تو زیباترین واژه‌ها را
برای مرگ عشق در ذهن داری
اما من
با ساده‌ترین کلمات
دوستت دارم را
به خطوط پراکنده این شهر یاد آور شدم

برای من که به ایستگاه شب ایمان دارم
رسیدن را در بهم ریختن خطوط میبینم
موازی بودن مفهومی‌ ندارد
سالهاست بر این باورم

اما تو هنوز

واگن‌های تنهایی را
بهانه کرده ای
و از به هم رسیدن می‌ترسی
..............‌.......
باشد
اما
فراموش نکن
در نقطه‌ای دور
جائی در مسیر
چراغی هست
سرختر از سینه قطار

و در آن نقطه
تمام باورهایت
برای هزارمین بار

میسوزد و جوانه رسیدنی سبز میشود
..............



۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۴, چهارشنبه

دختـــــــــر بـاران

بروی کدامین ابر خانه داری
که به هر سؤ نگاه می‌کنم
باران میبینم
و زمزمه ی بارش آن
هیچ جز اسم تو نیست

همه جا بوی چمن
بوی تو شد
بر سر شاخ
و بر هر گلبرگ
عطر خوب تن تو می‌بویم
نفسم پر شده از
عطر گٔل یاس سپید
کوچه‌ام سرتا سر
شکوفه بر تن‌ کرده

باز هم در باران
یک مرد عاشق شد؟

التماس بود و عطش
دلبری بود
و کرشمه‌ها و ناز

من به خود میگویم
چِقَدَر خوب که این کوچه
ته‌اش بن‌بست است

ردّ پاهای من خسته به دنبال دلش
ته این کوچه به آخر که رسید
دست او دست مرا
نم نمک فشرد
ولی‌ هیچ نگفت
من فقط پرسیدم
چه کسی‌ گریه نمناک تو را ابر نمود؟

او آهسته بمن زمزمه کرد:  من خودم دخترک بارانم



گیلاس هوس

عشق باید خوش خبر باشد که هست من چرا غمگینم
 فصل گیلاس هوس آمده در باغ ولی‌، گٔل یخ میچینم

آنچه در حسرت من کاشتی دل‌ نگرانش بودی
من چنان سرو صنوبر به حیاط، بید مجنون دلم میبینم