باز خسته
خسته از جدالی سخت
بین من و عقل
بین من و دل
به شب پناه آوردم
از دیوارَکم شب بالا رفت
نگاهم به اطاعت مژهگان بسته شدند
تمام روز تلاشم در فراموشی بود
قرارمان این بود، حریم نگهداریم
چه زیرکانه خامم کردی بخواب،
این صدای پای تو نیست؟
درون کوچههای خوابم چه میکنی؟
حالا که بی اجازه به رویاهایم قدم گذاشتی
حریم شکستی با تو چه باید کرد؟؟
به گمانت تنها حریم بود که شکست؟؟؟؟؟؟
قدم آهسته بَردار اِی بی حرمت
با هر قدم تو، شبم کم رنگتر میشود
اه اِی همه بهانه خواب و بیداریم
در خوابم بمان
با تمام بیحرمتیت، هنوز دوستت دارم....



