حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۳, جمعه

حریم شکستی

باز خسته
خسته از جدالی سخت
بین من و عقل
بین من و دل‌
به شب پناه آوردم

از دیوارَکم شب بالا رفت
نگاهم به اطاعت مژه‌گان بسته شدند

تمام روز تلاشم در فراموشی بود
قرارمان این بود، حریم نگهداریم
چه زیرکانه خامم کردی بخواب،
این صدای پای تو نیست؟
درون کوچه‌های خوابم چه میکنی‌؟
حالا که بی‌ اجازه به رویاهایم قدم گذاشتی
حریم شکستی با تو چه باید کرد؟؟
به گمانت تنها حریم بود که شکست؟؟؟؟؟؟

قدم آهسته بَردار اِی بی‌ حرمت
با هر قدم تو، شبم کم رنگتر میشود

اه اِی همه بهانه خواب و بیداریم
در خوابم بمان
با تمام بی‌حرمتیت، هنوز دوستت دارم....






واژه‌های خفن

آه چه زبانه میکشد از درونم
این واژه‌های خفن گنگ

جمجمه‌های بی‌نام
ساعد‌های بی‌ گوشت
بوی سوخته چربی‌ زیر شکم بد کاره
مشتی استخوان ریز انگشتانی شکستهٔ
ناخون‌های زرد شده بر سر انگشتانی سیاه

مذاب می‌ریزد از حنجره‌ام انگار
و دستانی نیم سوز
به فشردن گلویم اصرار دارند

و من
انگار که در خواب خواب میبینم
فریاد میکشم و صدایی نیست

زبانم تیغی بی‌ حد سوسمار نشان
بریده‌ام بود و نبود، بودنش را
تو حرافی بخوانش یا هذیان
برای من قدم زدن در مه‌
کورمال کورمال به مقصد رسیدن است

چه فرقی‌ در انجام است
خون است و خون
پای برهنه است بروی سنگِ آتشفشانِ آبِ یخزده
میچَسبَد و پوست میبازد
اما سوختنی در کار نیست

واژه‌ها سر در گُمند
در عصیانی بدرقم
دیگر صلیب، نان تبّرک
جا نماز، اِحرام بستن و کعبه
منزّه نمیکند
روح آواره سرکشی را
که در خود خویش، به تحصن در مرگِ آزادی نشسته




تخته فرشی نو

یک قالی فرسوده
بزیر پای خسته تو
انگار
میل قدم زدنی‌ نمانده ترا
بروی سینه‌ای که راز دارت بود
دیگر حالی‌ نمانده در تو که در آفتاب
بروی بند، ترکه‌ام بزنی‌
شاید گرد و غبار
این لایه لعنتی، این هذیان
از وجودم جدا شود
من همینطور پهن اتاق
تو ایستاده به تماشا
هر دو مسکون و متحیر
............
یادش بخیر

زمانی‌، صورتم بالشت بود
کجا را نگاه میکنی‌‌ای غریبه با من
بوی نم گرفته تار و پودم
از گریه‌های مکرر شبانه تو
منکه هنوز پا بندم
نمی‌بینی؟
شاید
آنقدر‌ها هم خوش آب و رنگ نباشم،
اما هنوز به ایوان عمرت زیبایی می‌بخشم،

نمی‌دانی چه پوسیدم

وقتی‌ امروز
از شانه‌هایت بار سنگین تخته فرشی نو را به ایوان انداختی...







۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۲, پنجشنبه

قلقلک مجهول

موج از اسیری ساحل
از به چهار میخ کشیده شدنش بّر این زمین
چیزی نمی‌داند
چه فایده دارد که ملامتش کنم؟؟

من هم اسیرم
اسیر ساحلی که اسیر زمین شده
و در تکرار هر موج
طعم رهایی را
ماسه‌ها از من میدُزدند

آه حس یک قلقلک مجهول است
حس بودن و میل رفتن

اما

مثل این است که وحشتی بیگانه
دور دست ها 
نشسته برایم دست تکان میدهد
هوس انگیز است ولی‌،
من اینجا به اسیری عادت کرده ام
هرچند سخت است
اما اَمن و بی‌ ریاست
وحشت مرگ در اینجا
سالهاست فراموشم شده
من به همان قلقلک‌های مجهول
اما بی‌ ریا راضیم

هوای رهایی روزی چند بار
با موج به سرم میزند
اما
.
.
.
فراموش کنید گلایه‌هایم را
فراموش کنید که دلتنگم
به روی خودتان نیاورید
انگار نه انگار که حرفی‌ زدم
در من دیوانه‌ای نشسته
که گاهی‌
فراموش می‌کند، سنگ‌های تیز کَف دریا را
گِلِه‌ام بیجا بود
من به این ساحل پا نه، دلبسته ام

من اینجا
با ساحل خسته به تلخی‌ خوشم
...............به دیوانه درون هم که اعتمادی نیست