حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۸۹ اسفند ۲۱, شنبه

هر روز عاشقانه از خواب بیدار میشوم

من سالهاست
که هر روز عاشقانه از خواب بیدار میشوم
من شبها
با خیال عشقی‌ بزرگ به خواب میروم

مردی دوستم دارد
نه!!!! عاشق من است

در خواب او اسب سواریست
که روی شانه‌هایش ستاره‌های امید من سوارند

مردیست
که میداند زن بودنم یعنی‌
با تمام وجود خواستن
میداند
زن در عشق غرور نمیشناسد
غرور زن 
زیر دست و پای عشق همیشه فدا میشود

تمامی‌ اینها را میداند
اما
به رویم نمیزند

این مرد هیچ وقت
از تکرار دوستت دارم‌ها خسته نمی‌شود
و شنیدن صدایم
برایش آواز پرندگان سحریست

آغوشم حَرَم توبه هایش
و سینه‌ام تکه گاه سر خسته اوست

خواب میبینم و این خواب لعنتی
 هر بار که بیدار میشوم
 تعبیرش چیزی  جز جدائی نیست

دیگر باورم شده
که همیشه خواب بودن 
بهتر از بیداریست

بگویید اگر بیهوده میگویم
شما باشید هیچ از خواب بیدار میشوید؟؟؟؟؟






قصر یا زندان؟؟

چه دردی از این بزرگتر
که درست در اوج خوشبختی
وقتی‌ پرنده ها
آسمان را پر کرده اند بجای ابر

وقتی‌ ماهی‌ بجای ماهیتابه
در رودخانه  شناور است

همان زمانی‌ که
کودکی
اولین قدمش را برمی‌دارد

درست لحظه‌ای که اولین بار طفلت
به چشمانت نگاه می‌کند
می‌گوید "دوستت دارم
"
درست وقتی‌ می‌فهمی دلیل بودنت چه بود
می‌فهمی که آرامش یعنی‌ چه
و زندگی‌ بی‌ خود نیست
........
چشم میگشأی و میبینی‌
همه سراب بوده و هنوز
تو در کنج قصر طلائی
با درهایی کهن تر از دماوند
نشسته ای
و آنکه را که میپرستی
ساز بدست گرفته در آنسوی در
برایت از جدائی‌ها مینوازد

و هنوز کلید این قصر مزخرف طلائی
با زنجیر یادگاری که تو برایش بافتی
به دست نگهبان فاصله‌ها پیچیده

نه او به تو راه دارد
نه تو به او
در بسته و رسیدن غیر ممکن
و تنها کاری که هر دو
برایتان مانده
این است
که چشم‌ها را ببندید
و در خیال خود
پیوستنتان را جشن بگیرید
به امید آنکه شاید
زندان بان دلش به رحم آمده در را باز کند
 اما، تو بگو گناه زندانبان چیست
اگر در آنسوی در
عشقی‌ غریبه نشسته و ساز جدائی میزند؟






۱۳۸۹ اسفند ۲۰, جمعه

سر بلندی

من دوباره زندگی‌ را
با سر بلندی
با گامهای استوار
با غروری که هرگز نظیرش را
کسی‌ ندیده
آغاز می‌کنم
در پستوی خانه ام
در هیچ کدام از کمد‌های اتاقم
اسکلت خسته و فرسوده
پنهان ندارم
کسی‌ را از خود نرنجانده ام
و همین غرور ابدی من است
زندگی‌ را
با پاکی‌ خویش
با صداقت کلامم
با امید
هنوز ادامه میدهم
من همیشه خنده هایم
از ته دل‌
و گریه هایم
حقیقیست
با اینکه زن هستم
مردانگیم
از هزار مرد بیشتر است
و به این مغرورم
که هر چه میگویم
همانیست که در قلبم است
و هیچ
از هیچ چیز شرمنده یا پشیمان نیستم
حال‌ای روزگار،
سنگی‌ بزرگتر اگر
برای خوشبختی‌ من داری
بفرست
که هیچ چیز جلودار من نیست





باز تاب

پر از ستاره میشود تمامی‌ آسمان من
وقتی‌ باز تاب چهره‌ام را
در ماه چشمان تو میبینم

هزار غزل میشکفد بر لبان تشنه ام
صدها ماهی‌ قرمز شناور میشوند
درون حباب خیس پر از نیازم

من تبسم میشوم
بروی چهره غمگین تو
تا بگذرد روزهای تو به شادی

خنده را به لبهایت هدیه می‌کنم و
غصه‌هایت را به جان میخرم

فقط بگذار یک بار دیگر
چشم در چشم تو
بدوزم و ببینم که هنوز
در چشمانت
به زیبایی ماه میدرخشم

دیگر هیچ باکم نیست اگر
 دنیا بداند که ترا دوست دارم
!!!!!  نه  
...........بگذار بدانند تو را می‌پرستم



بی‌خبر از من

سلام
میبینم مُردنم برایت تکراری شده

میبینم هنوز
هر بار که به من نگاه میکنی‌
جز یک مشت برگ خشک نمیبینی

همیشه پائیز بودی
چون در فصل خزان من آغاز شدی
و هنوز
با اینکه بیرون از دل من
بهار گذشته، تابستان شده
هنوز تو پاییزی

دلکم
اینبار نیز
بی‌ خبر از من
عاشقی کردی

تکه تکه شدی و به خیابان‌ها ریختی

دیگر نپرس
چرا هر بار که از تو میگذرم
جز خش خش صدایی نیست،
یا نمیشنوی

گفتم دلکم، با من بیا که عاقلانه زندگی‌ کنی‌
گوش نکردی؟؟؟؟؟؟

تا تو
تو‌ای همیشه پاییز،
باشی‌ و بی‌ خبر از من عاشقی نکنی



۱۳۸۹ اسفند ۱۸, چهارشنبه

خستگی‌ چیه؟

خستگی‌ چیه؟
من با نا امیدی کاری ندارم
هر نفسی که میکشم
آرزو‌ای دوباره است

گاه گاهی‌
مثل پروانه‌ای هوای پیله‌ام را می‌کنم
همین!!!
خُرده نگیرید به من، زود خوب میشم

اما ببین
دوباره پرواز رو
بندهٔ هستم و از باد گِله‌ای ندارم

از پیله که بیرون میام
همه چی‌ قشنگتر میشه
تازه میفهمم
پروانه هستم و پیله کوچکتر از وقتیه که یادم میاد

ای دل غافل
انگار یادم رفته بود که همه پروانه هستن و
دلشون واسه پیله‌شون تنگ میشه

باشه،
من همینجا
رو این شاخه کوچولو که بهم گفتی‌ سلام
میشینم تا تو هم از پیله‌ت خسته بشی

حالا شما‌ها کجایید؟؟؟
شما‌ها کی‌ از پیله‌هاتون میاین بیرون؟؟





سلام گلم

بی‌ گمان، در آنسوی دنیا 
در کنار خانه‌های گِلی
بته‌ای از گٔل هست
که به یاد من هر روز ببویش
و بگویی سلام گلم
دل‌ من هم به این خوش است
 
 

برف بازی‌ آخر سال

به زیر لگد گرفته و هی‌ ضربه میزند
و این باد نیست که برگ را میلرزاند

خش خش تکه‌های استخوان‌های من است
زیر گذشت پاهای مقدسش

استخوان‌هایم است نه برفی که در زمستان نشست

و آفتاب آبش کرد
تقصیر کسی‌ نیست،
عاشقی بر من سالهاست حرام گشته
و من

برای اولین بار آخرین عاشقیم را کردم
و هنوز منتظرم
برای برف بازی‌ آخر سال






۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

درد زایمان

می‌خواهم تمام حس زنانه گی‌‌ام امروز
از بند بند وجودم فریاد کند آزادی را

می‌خواهم فردا‌ها را
من با دل سرشار از عشق
بروی بوم نقاشی کنم

من یک زن
باردارم از هوس‌های سبز
به هر جا نگاه می‌کنم
زمین خاک من،
آماده پذیرش کورش و سهراب دیگریست
و در حسرت یک تولد در خون نشسته است

و من، یک زن از همین امروز
پا به ماه کورش و سهراب نو پایم

هان‌ای خیره شده به خاک من،
ای که در فکر نابودی طفل فکر من

فکر نابودی مردان غیورم هستی‌
درد زایمان من فاصله‌اش کمتر شد

من زنم، کورشی میاید

آه‌ ای مرد به ناحق حاکم بر خاکم

تو از مردان ایرانم نه

آه از من تو بترس









گلیم

دهانم بوی گَند تب میدهد هنوز

هنوز طعم بیماری
طعم خستگی‌
طعم زهر این لقمه آخر
روی لبهایم ماسیده

چقدر ننگ ارزان شده لعنتی
!!!!!!!!!

به ما همیشه گفته اند
"پایت را به اندازه گلیمت دراز کن"

اما هیچ کسی‌ به ما نگفت
هوای گلیمت را داشته باش

بی‌ انصافها
هر روز خدا
گلیمی کوتاهتر از دیروز
زیر پاهایم میاندازند

برای تکه‌ای از گلیم خدا
پایمان را هی‌ کوتاهتر و کوتاهتر کردیم

هیچ کسی‌ به ما نگفت
یک روز همین گلیم که برایش
پاهایمان را کوتاه کردیم

مسبب فروختن روحمان خواهد شد

امروز
من روحم را
با ابلیس تاخت زدم
برای پس گرفتن
گلیم کهنه‌ای که
هیچ وقت به اندازه پای من نبود

و از شرم
هنوز دهانم
بوی گَند تب میدهد




نماز تنهایی

تنهایی فقط یک نفر بودن نیست
من در میان هزاران نفر هر روز تنهایم

در آینه جز خویش کسی‌ را نمی‌بینم
التماس چشمانم را، هر بار که در آینه میبینم
انکار می‌کنم

من یاد گرفتم
چطور بغض را
پشت چادر قهقهه ها
پنهان کنم

یاد گرفته ام
کودک خردسال درونم را
با آب‌نباتی چوبی
در سردترین کنج ذهنم بنشانم
و به او بگویم : سکوت

خوب تمرین کرده ام
درد را پنهان کنم
و با ناله‌های دلم
شعر بنویسم

یاد گرفتم چطور
در میان هزاران مؤمن آشنا که به نماز جماعت مشغولند
به سر سجّاده بتنهأی بنشینم

و در کنج سردترین گوشه ذهن
با گریه وضو کنم
و هر روز ۲ رکعت نماز وحشت
وحشت از دلبستن
و ترس از نرسیدن و گسستن
را بجا می‌آورم

آ‌ری

یاد گرفتم
تنها بودن را
سجده کنم
که هر چه را تا بحال بنده شدم
تنهایم گذاشت

بنازم این تنهایی را
که از من
بنده‌ای مؤمن به خویش ساخت






غروب بی‌ تو

دستم از دستان تو دور
ولی‌ روزی صد بار آنها را می‌بوسم
وقتی‌ حلقه میزند خیالت در آغوش من
تمام هستی‌ در وجودم
به التماس می‌افتد
تبی‌ سوزان می‌گیرد نفس‌هایم را
و تازه پشیمان میشوم
که چرا تورا نفسم خوانده بودم
سوختنت را هرگز نخواستم

من زنی‌ غرق شده در دریای نگاهت
دختری فال بگوش، پشت در تنهایی تو
نشسته‌ام اینجا
فرسنگ‌ها دور
دور از طعم شور تب تو
هذیان میگویم

سادگی‌‌های مرا
به غباری کم رنگ
نقاشی کن
و غروب بی‌ تو بودن‌ها را
به سپیدی نگاهت بسپار
که من از فاصله‌ها بیزارم




طعم بوسه

کاش اینجا بودی
کاش هر بار که نگاهت می‌کردم
جسارت بوسیدنت را داشتم

خستگی‌ را بهانه نمیکردم
و بسویت گامهایم را
راهنمائی می‌کردم

کاش این سنگ‌های ریز و کوچک
برایم صخره‌ها نبودند

کاش وحشت اینکه
تو را در آغوش بگیرم و
سیر نشده بمیرم
عذابم نمیداد

هنوز به التماس نشسته‌ام
که بگویی دوستم داری
آغوشم را با هیچ آغوشی عوض نمیکنی
و کاش

هنوز میشد
بدون ترس از جدائی
نه ترس از نرسیدن
زنده بود و زندگی‌ کرد.....

ببین که چطور
هر تار مویم
در حسرت نوازش دستانت
سفید میشود

ببین چطور
پلک هایم
از ترس لحظه‌ای بی‌ تو ماندن
بسته نمیشوند
ماههاست که بیخوابم
و امیدم
تنها صدأیست
که گاه و بیگاه
از دور
شبیه صدای توست

کاش اینجا بودی
و جسارت کرده و
دست‌هایت را که دوست میدارم
و در خرمن گیسوانم
گم کردی را
میبوسیدم به اشتیاق

اه کجایی که ببینی‌
من هرشب
با بوسه‌‌های کور کورانه
به دنبال دستانت
در گیسوان آشفته‌ام آواره و دربدرم
.
کاش اینجا بودی و حس میکردی
که بوسه‌ به تار موی سفید زدن
طعم بوسه‌ از دستان تو را  هیچ، اما هیچ ندارد