نفسِ تنهایم
روی سرشانه اوماسیده
صورتم
پشت یک پرده خیس
آنطرف جا مانده
حال و روزم خوش نیست
خنده از یادم رفت
هر چه گرمای تنم بود
فدای تن سردش کردم
من چه خو کردهام اینجا به گناه
جرم من
کشتنِ یک طفلِ درون بود
همین
مثل یک کولی مست
سرمه از گذشته ی سوخته ام
میکشم بر دیده
لب خود میگزم از درد درون
لب من
سرختر از سیبِ مسروقهِ معروف شده
حس یک عمر تنهایی مزمن در خویش
بین بازوان او چه عذابم میداد
کاش او میفهمید
پشت میله های صبر
سالهاست
این
دل
من
پوسیده
.........
.........
.........















