حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۹۰ تیر ۲۳, پنجشنبه

شب کاری

یک شب میمیرم از دلتنگی‌
سر روی شانه‌های شب میگذارم
چشم میبندم بروی مهتاب
و صدای نفس نفس‌های گناه کارانه ترا
با گوش‌های چشمم انکار میکنم
در عوض
میشنوم ضجه‌های خلاف زن همسایه را
که هنوز مثل نان داغ
خوراک شب‌های پر زحمت شبکاریهای تست
و من اینجا
سر به شانه شب
هر "آخ" او را گریه میکنم
در سکوت
با حیا باش و صبح فردا
از من نپرس
چرا باز خسته ام
تا صبح به خود کفر کرده
تظاهر به در کنارم بودنت کردم
نمیدانی چه سخت است
ببینی‌ و تظاهر به کوری کنی‌
و بجای شنیدن قهقهه‌های عشق
محکوم به شنیدن ضجه‌های گناه
..........در خفا باشی‌

  





حکایت برکه و درخت


میانِ این بِرکه لُخت
ایستاده به غرور
از درد سوزناک بِرکه
بی‌خبر
به چه مینازد این خشکیده درخت؟
به زمانی‌ که شاخ و برگی داشت؟

یا
به لکه‌های مرگ رنگِ کَپَک 
کَپَکی که حک شده روی تَنَش
یا 
به تصویرِ دروغش در آب؟
یا
که خشکیده ولی پا بر جاست؟
به چه مینازد؟
چه سوال سختی

بِرکه
عکسِ بی‌ روحِ درخت را
شاخ و برگی داده
سبز
از بودنِ خویش

و تَنه درآینه ی لُخت بِرکه
خود را
چه جوان میبیند
و به خود میبالد

بِرکه دل‌ نازک بود
فکر دولا شدن پشت تَنه 
یا
شکستن از درد 
چه عذابش میداد

نکند
تَنه دلخسته شود
غصه او را بکشد

بِرکه هیچ وقت نخواست
دشت پر آب دلش
مثل رگهای تَنه خشک شود
کار او درخت را یاری بود

من همان بِرکه ی لُخت
پُرَم از زلالِ عشق
و تو
تَنه ای پیر که در بطن منی

تو به خود مغروری
ریشه در برکه ی قلبم داری

،تو به من محتاجی و من
 من به تصویر بدون نقص تــــــــو دل بستم





۱۳۹۰ تیر ۱۹, یکشنبه

برف نبودن


وقتی‌ که آفتاب 
از میان دو چشمت دیگر طلوع نمیکند
وقتی‌ حصار میبندی بدور بودنت
و در هر تماس
دستانم خون آلوده
به عقب کشیده میشوند
،تو
آری تو،  میدانی که زود فراموش میکنم
و دوباره
دست بسوی سیم خاردار احساست دراز خواهم کرد
برای همین
بیشرمانه و بی‌ خیال
از کنارم میگذاری
هر چه باشد عاشقم و انتظار
خط پر رنگیست در وسط پیشانی من
همه کفّ میخوانند، تو پیشانی
میدانی هزار بار هم نفرینت کنم
باز هم وقت نیاز
در کعبه ترا میکوبم
تشنه باشم
آب از چشمه زهر جوش تو مینوشم
و وقتی‌ سرمای تنهایی
وجودم را میلرزاند
به چشمان سرد و یخزده تو نگاه میکنم
تا شاید
خاطره آفتابی تو
گرمم کند
به جرم دوست داشتنت
برهنه‌ام کرده اند عاقلان شهر
و مرا لخت و عور
به سرزمین دلتنگیت، به دشتی از برف نبودنت
تبعید کرده‌اند
گفتم شاید، بلکه، کاش
خاطرم به اندازه سر گندمی عزیز باشد
و به امید خرمنی که میتوانم باشم
دوباره آفتابی کنی‌ نگاهت را
معجزه عشق نشنیده‌ای مگر؟
......کمی‌ به عقب برگرد
یادت هست؟
زمانی عاشقم بودی

حالا صفحه برگشته؟ 
فراموش کردی؟
!!!!!!!!!!من کعبه ات بودم 





گوشِ عشق


هر چه بیشتر داد میزدم
انگار
گوش‌هایش سنگینتر میشد این نابکار
حلقومم خراش برداشته
از رگبار جیغهای تیغ دار

عجب حکایتیست
فریاد به لب
فروختم دل‌ در سبزه میدان عشق
به بهای سیب 

اما لاکردار 
به هر بهانه
پَسَم می آوَرَش به لج
یا
گاز زده 
یا 
چاقو خورده

نه، اینجا فررختن دل‌ مجاز نیست

حالا نیازم را،
ساز کرده‌ام
التماسم را
در ٔنت‌های ساز دهنی
مینوازم به فریاد
اما
گوشش سنگینتر میشود

چاره‌ای نیست
.....باید بی‌ آبرو شود این دل‌

چادر عفت را
از سر انداخت
از دستان من گریخت
،سر کوچه نامردی ایستاد
با چهره ای بزک کرده به بی عاری و ضعف

چنان دیوانه میتَپَد
که حلقومم
شرمنده شده
سوکوت می‌کند

چشم میدوزم به این همه نیاز

سر کوچه از هر رهگذر
سراغ عشق می‌گیرد

یکی‌ بوسه‌ می‌خواهد
دومی آغوش
.........سومی
تا الا آخر را تو بخوان

تا غروب کارِ دل‌ باختن بود 
غروب به دستانم برگشت
عاجزانه نالید
مرا به سینه حبس کن
به بند بکش
یا
به بهای سیب بفروش

خود فروشی هم چاره نکرد
گوش عشق سنگین نیست
..........لاکرداِرِ نابکار "کـــــر" است





سست اراده


 در باز شد و
مرد پا بدرون نهاد
چشم به گوشه‌ای دوخت 
و من
از دریچه چشمانش
که تنگ
تیره
بی روح و گستاخ است
به اطراف نگاه میکنم

آنسوی اتاق 
زنی چادر به کمر بسته
کنار پنجره ایستاده
صورتی مزین بدرد
چشمان بی روح و یخ زده اش را
با اشک گرم نگهداشته
مسخ و دردمند
چای مینوشد
انگار دنیا را خیالش نیست
چشمش خیره از پنجره به چه مینگرد؟
.......نیمدانیم

آنقدر محو تماشاست
که صدای پای مرد را نشنید

مردآه کشید
بی‌ صدا در را بسته
به کوچه پناه برد
:بی خبروار از خود پرسید
حالا مگر چه شده؟
اتفاق مهمی که نبود
هنوز عزا گرفته 

:صدایش چقدر آشناست
"آخر دنیا که نیست"

انگار این مرد آشناست
از چشمانش کناره میگیرم

کنار پنجره 
زن هنوز ایستاده چای مینوشد
بصورتش خیره میشوم
چشمان زن
غرق اشک
بمن نگاه میکند

انگار میبیند مرا
شاید هم بوی موجودیتم به دماغش خورده

زن  چشمانش نا آرام دو دو میزند
ودر هر نفس
مرد را نفرین میکند
:نالید با آهی از درون
مرا ببخش
 من تو را میخواستم
............پدرت نخواست

،آه
 حیف که زبانم نیست تا بگویمت ای زن
.....کاش دلیل بهتری برای کشتنم داشتــــــــی







مُرده هم قلب دارد


به اطراف نگاه میکنم

دیگر افق یا شفق مفهومی ندارد
ساعات میگذرند
از ثانیه‌ها بهانه میگیرند

دقایق مبهوت
بناچار در این میان
مظلومانه و بی‌ طرف
سر به نیست میشوند

کدامشان معنی‌ بودنم را
از آنچه بود 
به اینکه هست
دگرگون کرد؟؟؟؟

زندگی‌ من
چهار چوب شده به یک بوم
کشیده شده از هر سؤ
و اینبار
خستگی‌ و تنهایی
رنگی‌ از دلتنگی‌ برویش پاچید

من به شمردن دقایق بی‌ معنی‌
عادت دارم

با ثانیه‌ها و ساعات کاری ندارم
آنها خود سرانه میگذرند
این دقایِقِ گمشده در کِش و قوسِ
ثانیه و ساعت است
که بمن معنا میدهد

دقایقی‌ که به انتظار مینشینم
دقایقی‌ که دلشکسته میشوم
دقایقی‌ که میخندمم
دفایقی که های های میگریم
..........دقایقی که
و در نهایت دقیقه ای که میمیرم
چه تلخ است که در ساعات عزاداریت
همه از رفتنت اشک میریزند
دلم هر ثانیه با هر قطره اشک
ساعتها میسوزد
که کجا بودید آن دقایقی که بودم

چرا هیچ کَسی‌ باورش نمی‌شود
مُرده هم قلب دارد
..........ودلش میسوزد