از آنجا که هروقت شایان عزیز شعری مینویسند و من طاقت نمیارم و جسارت میکنم و شعرشون را به نحوی ادامه میدم و به مشأره یا گفتگو تبدیلش میکنم، خواستم یکی از اینها رو براتون بزارم. با تشکر از دوست خوبم شایان پارسا که همیشه لطف داره و اجازه میده من دوستانه سرش رو درد بیارم. مرسی شایان
ندا
گفت دیگر شعر نگویم، گفتمش جانا بچشم
کم نمک پاشم به زخم دوریش، گفتم بچشم
حافظ و شعرش نمیخواهد، غزل گویا منم
آن غزال دشت شعر، آن خواب آن رویا منم
سرمه چشمم کنم هر آنچه از دستت چکد
میچکد عشق الهی از قلم، چون کور را بینا کند
من ببوسم روی چون ماهت، نگو بیچاره ای
چاره در شعرت نهان است ،یار من دیوان ای؟
************************************
شایان
از جمالت صد هزاران شعر مي ريزد ندا
بي كلام و بي بيان و بي زبان و بي صدا
سحر خاموش نگاهت شعر را بيچاره كرد
زخم كاري فراقت را كجـــا جويم دوا؟
تو سراپا شور شعري،واژه ي زيباي عشق
...جان من قابل نباشد،جان خورشيدت فـدا
*************************************
ندا
می نمینوشم دگر، مدهوش و سرمستم ز شعر
ساقیا این باده بردار از برم، مستی تو؟ یادش بخیر
دوستی شایسته و شایان مرا شرمنده کرد
...یک دو بیتی را به یادم، روز من فرخنده کرد
شعر نابش نوشم و مستی به صد محفل کنم
سر به هیچستان زنم، صد میکده منزل کنم.
***************************************
شایان
چهره ات من را كفايت مي كند ديگرچـرا
شعرمي ريزي چو باران بر سر ويرانه ام ؟
عاشقي خشكيده سالم، فصل باران ديرم است
...چون كليدي كهنه ايــنك بي لب و دندانه ام
زلف تو همچون شب است و شعرتو همچون نسيم
من ميان شعر و زلف و شب،كـنون چون شانه ام
**************************************
ندا
قطره باشد موج دریای تو را اشعار من
شعر پیدا در تو و گم گشته در افکار من
دفترم زینت دهی با دُر مروارید شعر
آنکه بعد از تو کند شعر تو را تکرار من




