حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۸۹ بهمن ۲, شنبه

به همکاری ندا و شایان پارسا " شعر نگو

از آنجا که هروقت شایان عزیز شعری مینویسند و من طاقت نمیارم و جسارت می‌کنم و شعرشون را به نحوی ادامه میدم و به مشأره یا گفتگو تبدیلش می‌کنم، خواستم یکی‌ از این‌ها رو براتون بزارم. با تشکر از دوست خوبم شایان پارسا که همیشه لطف داره و اجازه میده من دوستانه سرش رو درد بیارم. مرسی‌ شایان

ندا
گفت دیگر شعر نگویم، گفتمش جانا بچشم
کم نمک پاشم به زخم دوریش، گفتم بچشم

حافظ و شعرش نمی‌خواهد، غزل گویا منم
   آن غزال دشت شعر، آن خواب آن رویا منم

سرمه چشمم کنم هر آنچه از دستت چکد  
میچکد عشق الهی از قلم، چون کور را بینا کند

من ببوسم روی چون ماهت، نگو بیچاره ای 
چاره در شعرت نهان است ،یار من دیوان ای؟
************************************
شایان

از جمالت صد هزاران شعر مي ريزد ندا
 بي كلام و بي بيان و بي زبان و بي صدا

سحر خاموش نگاهت شعر را بيچاره كرد
زخم كاري فراقت را كجـــا جويم دوا؟

تو سراپا شور شعري،واژه ي زيباي عشق
...جان من قابل نباشد،جان خورشيدت فـدا
*************************************

ندا

می نمینوشم دگر، مدهوش و سرمستم ز شعر
 ساقیا این باده بردار از برم، مستی تو؟ یادش بخیر

دوستی‌ شایسته و شایان مرا شرمنده کرد
...یک دو بیتی را به یادم، روز من فرخنده کرد

شعر نابش نوشم و مستی به صد محفل کنم
 سر به هیچستان زنم، صد میکده منزل کنم.
***************************************
شایان

چهره ات من را كفايت مي كند ديگرچـرا
شعرمي ريزي چو باران بر سر ويرانه ام ؟

عاشقي خشكيده سالم، فصل باران ديرم است
...چون كليدي كهنه ايــنك بي لب و دندانه ام

زلف تو همچون شب است و شعرتو همچون نسيم
من ميان شعر و زلف و شب،كـنون چون شانه ام
**************************************
ندا
قطره باشد موج دریا‌‌ی تو را اشعار من
شعر پیدا در تو و گم گشته در افکار من

دفترم زینت دهی‌ با دُر مروارید شعر
آنکه بعد از تو کند شعر تو را تکرار من





عهد نامه

چه عهدها بستیم, ای دوست
اما
گویا عهدمان را
ندانسته،
نفهمیده،
به خوشباوری
که "آدمها خوب هستند"
با بیگانه‌ها بستیم
دلمان به یاریشان،
بودن‌شان،
مهربانی‌ها شان
به لبخندشان،
به صداقتشان
خوش بود
قصورشان را
بارها و بارها
ندیده گرفتیم
اما
حالا
شکستن آن عهد
واجب شد،
اگر نشکنیم


دل‌ شکسته خواهیم مُرد



ندا.م





۱۳۸۹ بهمن ۱, جمعه

نقره داغ

بیا به جرم عاشقی مرا بکش، تباه کن
رها کن از خودم مرا دوباره نقره داغ کن

خزان دشت را ببین، دلم کویر واژه شد
بیا به بوسه‌ای ز لب، کویر را چو باغ کن




 

۱۳۸۹ دی ۲۹, چهارشنبه

بهاری دیگر

می‌توان ساعت‌ها از گذشت لحظاتی شعر گفت
که
در آن ماهی‌ از آب میترسد
کودکان گرسنه اند
اما
میترسند از غریبه‌ها نان بگیرند
یا
از گُلی‌ گفت که تنها دوستش خار است
از دلی‌ گفت
که زود رنج است
اما زود باور نیست
اما
من از اینها نمیخواهم دیگر بنویسم
برگ‌های کهنه دلتنگی‌ را
از دفترم، اینبار
پاره کرده ام
و در بخاری کهنه زمستانی
انداخته و
سوختن آنها را به نظاره نشسته ام
گرمای مطلوبیست
نمیگویم کاش
به یقین
می‌دانم که
این گرما
تا رسیدن بهاری دیگر
باید گرمای زمستان امسال من باشد
و به همین گرما قسم
با آمدن بهار
سال که تحویل شد
ماهی‌ از تنگ به بیرون میپرد
بچه‌ها گرسنگی را از یاد خواهند برد
گلها با چمن اشنا خواهند شد
و دل‌ زود باور مرا دلش باور خواهد کرد
زمزمه‌ی خار در گوش گٔل خبر خبر از دوستی‌ اشنا میداد

ندا.م

 2011. 19ژانویه





هم آغوشی واژه‌ها

شعر هایم
دیگر آواره کوچه‌های بی‌ مهر تو نیستند.
واژه‌هایم به هم آغوشی
در کوچه تاریک خیال
دیگر راضی‌ نیست
بستری گرمتر از اسم تو را می‌طلبد، در هر بیت
همچی‌ ساده تر و روشن تر
رنگ‌ها پر رنگترتر
وزن‌ها موزون تر
آنکه این بار مرا میخواهد با شعرم
عشق بازی مرا با واژه
در خانه خود می‌خواهد
نه که در کوچه
که به هم می‌پیچد
و سر انجامش نیست.




Photo 1>