به هم ریختهام عزیز
چند روزیست سردر گمم
چند روزیست حالم خوش نیست
بیمارگونهام و رنگ و رویم مهتابیست
از خویش بیزارم میدانی؟
چند روزیست دل نگران
در کوچهها پرسه میزنم
گوئی که گمشدهای دارم
اما
صورتش را از یاد برده ام
شرمندهام میدانی؟
آنقدر که حتا
پیدا کردنت را هم از روی عادت به زبان آوردم
وگرنه
قلب من طاقت دیدار را هم ندارد
کاش میشد مینوشتم
که هنوز در غم اولین دروغ
سینهام میسوزد،
هنوز عشق را
چون معما
بارها و بارها
پیش خود حل میکنم
شاید برای همین به هم ریختهام عزیز
نمیدانم.
اما
حدیث بدرقه را
با رفتنم
به باران تصویر نکن
که چاره در رفتن نیست،
اما
ماندنی که بیهوده باشد هم
روا نیست
عاشقیست و هزار بهانه
نگرانم شدی؟؟
پس صدایم کن که در حسرت شنیدنت هذیان میگویم





