حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه

خاطره شدم؟

تو فانوس چشمانم را میجویی
و من
بیخبر از همه جا
در التماس نگاه آشنایت
به تاریکی‌ هیچ غریبه‌ای تن‌ ندادم
فکر کردم، تنهایی و مرا میخوانی‌
خاطره شدم؟
تخته پاره خوانده‌ای خاطراتم را؟

آری؛
و چه نامردانه
در این جستجو
تو
هر فانوس را چشم من خواندی

حالا من رسید ام
اما
چرا هنوز موج دریا‌‌ی دلت را
به دیواره فانوس دریایی میزنی که من نیستم،

انگار میخواهی‌ باور کنم
که من و خاطرتم
تخته پاره‌ای بیش نبوده و نیستیم
یا

شاید برای تو شکستن فانوس من

آسان تر بود؟





هیچ نظری موجود نیست: