من چه میدانستم
تو را خواستن
بوسیدن
به آغوش کشیدن
همهٔ وجودم را به آتش خواهد کشید
چه میدانستم
عشق یعنی
تولدی دوباره
التماسی نو برای بودن
خندیدن در زیر بارانی که پایانی ندارد
من
آغوشم را
که هزار بار بهانه ات را میگیرد
در خواب با تو پر میکنم
ای تسلی دلم
هر بار که از آنسوی به من میخندی
یاد آور این است
که چقدر نزدیک اما دوری
بهانه آغاز میکنم
گریه سر میدهم
و باز این تویی
که با صدایی عاشقانه
به من امید را هدیه میکنی
من چه میدانستم
عشق یعنی
تُنگی بلورین
که ماهی درونش
هیچ وقت فکر دریا نمیکند
چه میدانستم
عشق یعنی
با چشمانی بسته دیدن
و تصویر تو پشت پلکهای من
قشنگترین تابلوی هستیست
ای همه هستی من
با این همه ندانستن هایم
این را میدانم
بازوانت فردا
در آغوشم خواهد کشید
و تو را در خواب به آغوش کشیدن
سایه کم رنگ از روزهای سردم خواهد شد
آه ای مرد تو خود میدانی
این همه عشق یعنی خود تو...................عشق یعنی خود تو

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر