حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

در را نیمه باز بگذار

هیچ نپرس روز‌هایم چطور می‌گذرد در نبودت
تو در گوشه‌ای بی‌ تفاوت نشسته ای
به امید من
که سلامی‌ بکنم

و من متحیر که چرا
هنوز صدایم را جز شقایق ها
کسی‌ دیگر نمیشنود

چند روزیست، تو انگار
 مغرور و خود پسند
بت خود شده ای
و من
برگی که از شاخ بریده
به آب جان باخته ام
هنوز به شاخه فکر می‌کنم

راستی
دیروز از کنار خانه‌ات گذشتم
هنوز شاخه یاس سفید
از دیوار سَرَک می‌کشید

انگار بید مجنون زلف شانه میکرد
برگریزان تار موهایش بود

همه جا عطر گٔل پیچیده بود
انگار همین دیروز بود
که برایم از یاس ها
بستری ساختی
و به آغوشم کشیدی به گناه

هنوز طفل شیرین آغوشت
در میان آغوشم به بازی گوشی مشغول است

چه شد که
مثل برگی به آبم دادی
و هیچ نپرسیدی،
گِله و درد من از چی‌ و که بود

تو را میشناسم
همیشه آشنا
گفتم که خبرت باشد
فردا هم مثل امروز
مثل دیروز
از کوچه تو میگذرم
‌ در را نیمه باز  بگذار

طفل آغوشت را تنها من مادرم
بیا و به آغوش بکش مرا







هیچ نظری موجود نیست: