حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۹۰ فروردین ۱۰, چهارشنبه

کوکنار

غنچه‌ای بودم
در میان بته‌ای تنها
صحرا خانه‌ام بود
نسیم تنها رهگذر
مغرور به تنهایی خود
نسیم را به بازی میگرفتم گاهی
تا که از راه رسید مَردَکِ دشت
آه آن مزرعه دار
 هر روز نسیم را
برایم شاهد می‌گرفت
و من
چه ساده
گلبرگ‌هایم را
شاد، به دست او سپردم
تا نوازشم کند
نمیدانم، تیر بود یا مرداد
خاطرم نیست
شاید هم........... آه هیچ،  چه فرق دارد

آهسته و بیصدا
تیغ به غوزه‌ام کشید
و به انتظار نشست

شیره جانم بود
که از لابلای زخم تیغ
به بیرون فواره زد

 بی‌خبر
در آفتاب سوزناک صحرا
رهایم کرد
تا باد، وحشیانه
به شلاقم بگیرد

آه که با هر وزش باد
بی‌خبر
طراوتم تبخیر میشد
سبزی زیبای کاسبرگم
رو به تیرگی رفت
خشک شدم،
و از من چیزی جز
خشکیده خشخاش نماند

بی‌ انصاف وقتی‌ برگشت
که دیگر از "کوکنار" اثری نبود

شیره از من بود
قطره قطره جان من بود
خشکیده به روی غوزه
 اما حالا افیون سرا پایم را گرفته

نمی‌دانستم
آن همه عشق به گلبرگ هایم
برای امروز بود
تا کاسبرگ وجودم
شیره احساسم
فدای خماری بی‌ انصاف شود
که تیغ به دست
در کمین کوکناری دیگر است

حالا انصاف کن تو بگو


...................چگونه خود را پادزهر بنامم، که وجودم افیونیست.





هیچ نظری موجود نیست: