حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۹۰ فروردین ۱۰, چهارشنبه

آرزو‌های تو

من نیشکر حسرتم را
در میان آتشی
که به نیستان خنده‌هایم انداختی
سوزاندم

بیگدار و صمیمانه
از جاده‌‌های تاریک دلخوشی گذشتم
دست‌هایم را
به باد هدیه کردم
و با پای برهنه
به دنبال خیالت رهسپار راه شدم

موریانه و ملخ
سنگ و شنزار
خار و خاشاک
هیچ کدامشان
سدّ راه من
برای رسیدن به آرزو‌های تو نبود

میبینی‌؟

من از آرزوی تو
شالیزاری دارم
سبز چون ساق خوشایند برنج
دامن کوه همه مال من است

من در اوج آرزو‌های تو ایستاده ام

و تو هنوز
با حسرت من
در نیستان من میسوزی

و تو جایت خالیست
خنده‌ام می‌گیرد

کاشتن برنج در سینه کوه، خواب و رویای تو بود
اما
با هزار زالو در عمق شالیزار
 من اینجا تا زانو در آب و گِلم





هیچ نظری موجود نیست: