بروی کدامین ابر خانه داری
که به هر سؤ نگاه میکنم
باران میبینم
و زمزمه ی بارش آن
هیچ جز اسم تو نیست
همه جا بوی چمن
بوی تو شد
بر سر شاخ
و بر هر گلبرگ
عطر خوب تن تو میبویم
نفسم پر شده از
عطر گٔل یاس سپید
کوچهام سرتا سر
شکوفه بر تن کرده
باز هم در باران
یک مرد عاشق شد؟
التماس بود و عطش
دلبری بود
و کرشمهها و ناز
من به خود میگویم
چِقَدَر خوب که این کوچه
تهاش بنبست است
ردّ پاهای من خسته به دنبال دلش
ته این کوچه به آخر که رسید
دست او دست مرا
نم نمک فشرد
ولی هیچ نگفت
من فقط پرسیدم
چه کسی گریه نمناک تو را ابر نمود؟
او آهسته بمن زمزمه کرد: من خودم دخترک بارانم

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر