حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۵, پنجشنبه

تلاقی و موازی

میمیرد در ذهنم
تنهایی مطلق شب در ایستگاه قطار

تو ضجه‌های به هم نرسیدن دو خط موازی
من نقطه تلاقی دو خط عصیانگر
هذیانم در نیمه شب، تبهای ترا
تو که هیچ وقت به رسیدن
امیدت نیست

تو زیباترین واژه‌ها را
برای مرگ عشق در ذهن داری
اما من
با ساده‌ترین کلمات
دوستت دارم را
به خطوط پراکنده این شهر یاد آور شدم

برای من که به ایستگاه شب ایمان دارم
رسیدن را در بهم ریختن خطوط میبینم
موازی بودن مفهومی‌ ندارد
سالهاست بر این باورم

اما تو هنوز

واگن‌های تنهایی را
بهانه کرده ای
و از به هم رسیدن می‌ترسی
..............‌.......
باشد
اما
فراموش نکن
در نقطه‌ای دور
جائی در مسیر
چراغی هست
سرختر از سینه قطار

و در آن نقطه
تمام باورهایت
برای هزارمین بار

میسوزد و جوانه رسیدنی سبز میشود
..............



هیچ نظری موجود نیست: