حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۹, پنجشنبه

منِ دوم,منِ اول

وقتی‌ خوب در آینه خیره میشد
منِ دوّمش انگار جان می‌گرفت
منی‌ که هنرش
از پرتگاه خیال پریدن بود

............هنر کمی‌ نبود
منِ دوم
هر آنچه بود که او نمی‌‌بایست، می‌‌بود

پراکنده‌های ابر
پنبه‌های بالشش بودند برای خواب

.............البته اگر میخوابید

این منِ دوم خواب نداشت
تا در زیر آبشار زیر آبی که سردیش،
نوک سینهٔ را شوخ میکرد تن شستن بود،
خواب در لغتنامه گم بود

منِ دوم عاصی‌ و عصیانگر بود
زیبا بود، چهرهٔ‌ای وحشی داشت
صدایش چون آواز مرغ عشق به دل‌ مینشست
در چشمانِ سیاهِ تاریکش،
برق هزار ستاره پیدا بود

و به هر نقطه از وجودش
که دست میزدی،
طراوت و تازگی زندگی‌ را
با عطر زنانه‌اش حس میکردی

هر قدمش حس پرواز بود
این منِ دوم، از جنس زمین نبود

بی‌ پروا بود،
میشکست و شکستنی بود
به جای نفس کشیدن، نفس میبرید
منِ دوم آنچه بود که او نمی‌‌بایست بود
شاعر بود
کتابش در کتابخانه دل‌ هر جوان خانه داشت
رقاصه بود،
آوازه خوان بود،
بی‌خیال بود و هر روز
از پرتگاه پر آشوبی  بنام زندگی‌
خود را به قعر  پرت میکرد

ولی‌ هیچگاه هوای بیرون را استنشاق نکرد.....
و برای هزارمین بار
تا بال گشود که به اوج پرواز کند
با تمام هستیش
آینه جلودارش شد

پلک که میزند
منِ اول با هراس،
پیراهنش را به تن میکشد

امروز هم مثل هرروز،
منِ دوم خیال کرد
معصیت کرد
،
منِ اول به نماز ایستاده
از خدا طلب بخشش می‌کند






هیچ نظری موجود نیست: