درونم
سرد و منجمد
دستهایم
......غریبانه در انتظار
ذر نبودت
بی اختیار میلرزند
نفسم پر از هوای منجمد،
مکعب ایست بدون گوشه
بدون لبه ای برای گرفتن
و چشمانم
جوشیدن مداوم چشمه ایست
که سالیان دراز در غربت، گِل میپرورد
و قدمهایم
همیشه
راهی را رهپیماست
که در آن
نبودنش برای اولین بار
بوسهای آتشین بر لبهایم نشاند
سینهام
جایگاه عشقیست نگفتنی
همیشه سکوتٍ مطلق
همیشه پر صدا از نهفته ها
آه
ای آنکه چون رفیقی نشستی
و
نا رفیقان را درمان گشتی
با اینکه چهره ات کم رنگ شده زیر باران
جای بوی تنت را عطر دلتنگی گرفته
و هر بار نامت زخم دلتنگیم را دوباره باز میکند
با اینکه دیگر کورم بعشق
لالم برای خواندن غمنامه رفتنت
آنقدر درد عشقت بی انصاف مثل توست
که مرا شنوا در این هجران رها کرده
ای بی انصاف
هنوز سلام هر صبحت را میشنوم

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر