آنچنان آهسته
آرام و بی صدا
بروی ستون فقراتم خزید
که هیچ نفهمیدم
غریبه بود و هیچگاه نیَتَش آشنا ماندن نبود
سالها بود
در خویش کاشته بودمش
لاروا بود
زیر پوستم زندگی میکرد
من به او عادت کردم
و او
همچنان غریبه ماند
و چِندِش آور این است
که خاطرات تلخِ گذشتههای یکی بودنِ با او
از تک تک منافذِ پوستم
مثل کرمی که از زیر پوستِ مٔرده سر بیرون میاورد
اکنون قد بلند کرده
هنوز بعد از این همه سال
چِندِشَم میشود که دست بروی پوستم بِکِشم
انگار با هر تماس
دست نوازش به سر کِرم خاطراتش میکشم
و تشویقش میکنم به بیرون زدن
من هنوز متحیّرم
به بازی زمان
به بازی دوران و به چرخش سیب قسمت
زمانی بدون او نفس کشیدن برایم معما بود
اما
امروز، نامش چهار ستون اِرادهام را
به گناهِ خوش باوری محکوم میکند
..........و میلرزم از درون
.....نه
شاید
این همه سختی
شبهای پر تَب و هذیان
و سِیرِ سقوطِ من از ما
و پرواز زیبای من به آشیانهٔ امن خویش
باید اتفاق میافتد
تا اینبار
دل به کسی بسپارم
که اگر بار دیگر به دنیا آمدم
سراغ او را اول از اهل زمین بگیرم
بیگمان
این جهنم امروز
دروازه بهشتیست در فردای من
این شکستنهای آینه وار
نابودی من نیست
چشمیست که هزار تکه شده،
برای دیدن آفتابی
که فردا
وقت سحر از گوشه قلبی برای من خواهد تابید
و چه زیباست آن لحظه حس گرما
فراموش میکنم خاطرات کِرم خرده را
تولدی دیگر آغاز میکنم
.......................زیر پوستِ شبنمِ عشقی ماندنی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر