برایم سکوت افیون زدهاش را
هدیه آورد
گفت
سکوتم شعریست تهی
با تو ترانهٔ میشود
مرا با خود بنواز
شبانه، معصومانه
حل شدم در سکوت او
صبحگاهان
ترانه بود سکوتش
ترانه شکست
وقتی سکوتش را شکست
و
نگهش را از من دزدید و گفت:
بعد از تو و سالها سکوت
این
ترانه
گوشخراش است
میترسم!!!!!
اینجا
جای ماندن نیست.........
رفت
مانده ام با نت های شکسته ی بی سامان
همین روزها
این نت ها
سکوتی دلخراش خواهند شد
من به که هدیه کنم سکوتم را؟
تو بگو

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر