چه صبورانه خسته ام
حواست هست؟
خسته از فراموشی مبهم
فراموشی که گویا
با عشق همراه بود و هست
خسته از التماس به اجاق کوری
برای طفل آرزو
خسته از آنچه باید میشد و نشد
و آنچه نمیباید میشد و شد
خسته از انتظار مبهمی که
نیامدنش حتمیست
خسته از این خاک که هر روز به سر میریزم
به امیدی که شاید خاک وطنم باشد
غافل از اینکه
وطن من
سالهاست مال من نیست
چه رسد به خاکش
خسته از گرگهایی
که نامردانه
در میان آواز زیبای سحری
زوزه میکشند
و گرسنه
شبهای آبی شهرم را
به رگهای پاره خونرنگ میکنند
آه هنوز جای دندانهای سپیدشان
بر آرنج شب پیداست
خسته شدم از موریانههای نمور
ایستاده به صفّ
در انتظار ستونی دیگر از کلبه فرسوده ی تنم
چه صبورانه خستهام میبینی؟
سالیان درازیست به هر رهگذر سلام میکنم
هر علیک را
در قُلک صبرم جمع کرده ام
به امیدشاید ها
و به حسرت باید ها
شاید بیاید،
باید بشود
شاید زمان رفتن رسیده
باید چمدان را بست
خسته ام
پُتک بغض را بر سر قلک صبر زدم
میبینی؟
صبری نمانده
قلکم شکسته
عجب خوش خیال به صبوری گذشت عمرم
و اکنون هیچ سلامی
علیکی از آشنائی نمانده
ومن
تنهاتر از همیشه باز
با امیدی کاذب
زانو زده
فقط انتظار جمع میکنم

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر