میگفت سبز را دوست دارد
دختری که تنها برای من مینوشت
با قلمی سبز، قلبی سرخ........
خندهای که کوه یخ را آب میکرد
گریهای که باران شرمندهاش میشد
بر لبش جز نام من نبود
دیوانه بود و دیوانهاش بودم
حرفهایم برایش بهار بود و تابستان
پائیز را در صدایم میدید
و زمستان وجودم را میپرستید
به روی شاخ صنوبر وجودم لانه داشت
و من بالهایش را چیدم
تا همیشه برایم بماند
چه شبها،
با سوکوتش برایم ترانه خواند
چه کودکانه دوستم داشت
و در خلوت شبهایم
زنی بود که وجودم را به التماس میانداخت
همیشه بهار بود
اما
با شنیدن دوستت دارم هایم
تنش گُر میگرفت
و تابستان را شرمنده میکرد
سبز را دوست داشت
اما
سرخی خونش
سفیدی وجودش
مرا به قعر تاریکی خیال میبرد
آنجا بود
که قسم خوردم
عاشقش باشم
از کنارم که میگذرید
به حرمت عشق جاودانهاش
حریر سبزی
به شاخههایم گره بزنید
که من بعد از او
جز حریر سبز خیال
چیزی بتن نمیکنم
سبزم اما
درونم تاریک و پر از
لحظههای تنهایی بدون اوست

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر