حسرتی هست درون نفسم
که تو را میطلبد
او ز من شرمنده
و ز تو گستاختر
مثل یک تار به پودم بسته
.
..
آه افسوس درست مثل دلت
از دل من خسته
.
..
حسرتی چون باران
در نگاه قطره، از چشمانم
لذت یک شهوت میبارد
ناخواسته از لبهایم
شرم یک بوسه آلوده به عشق
پشت پستو
یا کنج حیاط
از لب یار بوسیدن
و
زیر پای او خاک شدن
نفسش بلعیدن
حسرتی هست درون نفسم
میدانم
حسرتِ شیرینِ
بار دیگر پرواز
بار دیگر خندان با تو رقصیدن در ساحل فارس
حسرتی هست درون نفسم
که ز من شرمنده
و
ز تو گستاختر
کوچهها میگردد،
آه، هوائی شده است این دل خجالتی
حسرتِ بوسه به خاک پاک تو
واه گستاخم کرد
هایای دخت وطن
ایرانم....
نرخ بوسه از لب سرخ تو چند؟

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر