حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۲, پنجشنبه

قلقلک مجهول

موج از اسیری ساحل
از به چهار میخ کشیده شدنش بّر این زمین
چیزی نمی‌داند
چه فایده دارد که ملامتش کنم؟؟

من هم اسیرم
اسیر ساحلی که اسیر زمین شده
و در تکرار هر موج
طعم رهایی را
ماسه‌ها از من میدُزدند

آه حس یک قلقلک مجهول است
حس بودن و میل رفتن

اما

مثل این است که وحشتی بیگانه
دور دست ها 
نشسته برایم دست تکان میدهد
هوس انگیز است ولی‌،
من اینجا به اسیری عادت کرده ام
هرچند سخت است
اما اَمن و بی‌ ریاست
وحشت مرگ در اینجا
سالهاست فراموشم شده
من به همان قلقلک‌های مجهول
اما بی‌ ریا راضیم

هوای رهایی روزی چند بار
با موج به سرم میزند
اما
.
.
.
فراموش کنید گلایه‌هایم را
فراموش کنید که دلتنگم
به روی خودتان نیاورید
انگار نه انگار که حرفی‌ زدم
در من دیوانه‌ای نشسته
که گاهی‌
فراموش می‌کند، سنگ‌های تیز کَف دریا را
گِلِه‌ام بیجا بود
من به این ساحل پا نه، دلبسته ام

من اینجا
با ساحل خسته به تلخی‌ خوشم
...............به دیوانه درون هم که اعتمادی نیست




هیچ نظری موجود نیست: