ای کاش موج بودم
بی ترس، بی واهمه
بدون وحشت از فردا،
بی آنکه اسیر باشم در امروز
جدا از آسیبهای دیروز
خروشان
، پر از فریاد هایم
کاش میشد که خود را در سینه ساحل میباختم
،
تکرار میشدم در جزر و مّد
و هر بار
هر بار که به صخره ای میکوبیدم تن دردمندم را
تکه تکه شدن را مزه میکردم
مزه میکردم در لابلای هرشیار
فنا شدن را،
و سپس گریختن را به دل طوفانی دریا
ای کاش آزاد بودم
از این طناب اسارت که برایم بافته اند
و لعنت به من
که در بافتن آن سهمم کوچک نبود
دلم میخواست
........نه
دلم میخواهد که سر تا پای
این بدن عصیان زده ام را
مثل موج به صخره بکوبم
در پایش جان ببازم
و دریا دوباره به درونش مرا بکشد
تا دوباره و دوباره
عصیانم را
به صخرهها آنقدر بکوبم، تا از بغض خالی شوم
آه این بغض
این بغض لعنتی،
در درونم جمع شده
و هر روزم را
مثل عصر روز جمعه دلگیر کرده
جمعهای که پر از ابرهای خاکستری،
و خیس تر از دریاست
کاش موج بودم
بدن کوفته من در زمین خاکی
روزی هزار بار بیصدا
بی هیچ تحولی
خُرد میشود و کسی نیست خُردهها را جمع کند
باز هم معرفت دریا
اگر موج بودم،
میشکستم،
خُرد میشدم،
او مرا به درون میکشید
بی هیچ سوال،
بی هیچ پرسشی
.......
یک روز
همین روز ها
موج میشوم
و دریا را شاهد میگیرم
که
اگر تنم به صخره خورد،
ذرههایم را به او بسپارم
تا مرا راهی صخرهای بزرگتر کند
میشکنم این بغض لعنتی را
میبینی یک روز تمام میشود فصل ای کاش ها
من به صخره میخورم و بغض را
آنچنان میشکنم که حتی دریا هم از شکستنش طغیان کند
................آه، جه زیبا ست آنروز در سینه صخره جان دادن

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر