حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۹۰ خرداد ۴, چهارشنبه

سهم خودم

چیز زیادی از زندگی‌ نمیخواهم
اما شاید هم
من بدنبال چیزی هستم که وجود ندارد

بادبانهأی که از طوفان روی دریا جان سالم بدر میبرند
قایق هایی که از موج نمیترسند
ساحلی که از ضربه‌های موج خسته نمی‌شود، شسته نمی‌شود
غروبی می‌خواهم که بهایش روز هأی من نباشد
شبی‌ را می‌خواهم که با ترس از فردا
سر به بالین نگذارم
دلی‌ می‌خواهم که نه برای کسی‌ بسوزد و نه به حال خود گریه کند
آسمانی را در حسرتم که فقط پروانه‌های خوش  رنگ،
با بالهأی زیباتر از تور عروس
با شاخک هایی که از دور دست‌ها پیدا باشند
در آن پرواز کنند
به روی ابر‌ها بنشینم
و عشقبازی پروانه و گل را تماشا کنم

من؟؟؟؟؟
من چیز زیادی نمیخواهم
من فقط سهم خود را از این زندگی‌ می‌خواهم.
من دوست دارم،
جواب خوبی‌‌هایم را تو، او و دیگران با خوبی‌ بدهند
می‌خواهم وقتی‌ گریه می‌کنم
هیچ نپرسید چرا
 فقط سر شانه‌هایتان را به من قرض دهید
می‌خواهم وقتی‌ میخندم
همه با من بخندید
چیز زیادی از زندگی‌ نمیخواهم

می‌خواهم
وقتی‌ کودکی از ما سراغ بستنی فصل را گرفت
نگوییم  نیست،
بستنی فصل ندارد، تا دیگر هوس نکند
وقتی‌ کفش سفید با روبان قرمز می‌خواهد
نگوئیم کفش تمدن نمیاورد
دمپایی هم از سرمان زیاد است
میخواهم وقتی‌ خبر را گوش میدهم
خبر از حقارت، کشتن، دزدی و گرسنگی نباشد
هوای همهٔ شهر ها
آفتابی وقت روز، بارانی در شب باشد
تا نه به ما ظلم شود،
نه به یاس حیاط

گفتم که چیز زیادی نمیخواهم
فقط سهم خودم را
سهم انسان را از این زمین لعنتی،
این روزگار که ناخواسته ما را به هر سؤ پرتاب می‌کند
آن را می‌خواهم
.
می‌خواهم زمزمه نور را
که با عشوه از روزنه گلبرگ می‌گذرد را بشنوم
رقص قطره شبنم را
با چشمانم به تماشا بایستم و حسّ کنم
نوازش باد را بروی برگ را بروی گونه‌هایم لمس کنم
یاد بگیرم مثل عنکبوت
چگونه تار بتارم و بدون پاگیر شدن در آن زندگی‌ کنم
تارهای سوتی را چنان به بازی بگیرم که قناری شرمنده شود

می‌خواهم مثل قدیم
اسکناس نو لای کتاب حافظ را مچاله کنم
خش خش را دوباره تجربه کنم
ورق بزنم سعدی را،
و بوی کهنگی گلستان را به درونم بکشم

من
کودکی خود را که نا آگاهانه از من دزدیده شد را می‌خواهم

.
دست بزیر چانه از پنجره
به باران وسط روز خیره میشوم
دخترکم زیر باران می‌رقصد
با دو پایش به گودال پر آب میپرد
صدای مادرم را در دالان ذهن می‌شنوم..... خیس شدی بیا تو اتاق
و من
هم چنان به دخترم نگاه می‌کنم
چیز زیادی از دنیا نمیخواهم
می‌خواهم تا ابد زیر باران خیس شود،
نمیخواهم او را پشت پنجره، دست به زیر چانه‌اش ببینم
...
گفتم که از زندگی‌ چیز زیادی نمیخواهم
فقط نمیخواهم کودکی کودکم به پایان برسد






هیچ نظری موجود نیست: