حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۳, جمعه

تخته فرشی نو

یک قالی فرسوده
بزیر پای خسته تو
انگار
میل قدم زدنی‌ نمانده ترا
بروی سینه‌ای که راز دارت بود
دیگر حالی‌ نمانده در تو که در آفتاب
بروی بند، ترکه‌ام بزنی‌
شاید گرد و غبار
این لایه لعنتی، این هذیان
از وجودم جدا شود
من همینطور پهن اتاق
تو ایستاده به تماشا
هر دو مسکون و متحیر
............
یادش بخیر

زمانی‌، صورتم بالشت بود
کجا را نگاه میکنی‌‌ای غریبه با من
بوی نم گرفته تار و پودم
از گریه‌های مکرر شبانه تو
منکه هنوز پا بندم
نمی‌بینی؟
شاید
آنقدر‌ها هم خوش آب و رنگ نباشم،
اما هنوز به ایوان عمرت زیبایی می‌بخشم،

نمی‌دانی چه پوسیدم

وقتی‌ امروز
از شانه‌هایت بار سنگین تخته فرشی نو را به ایوان انداختی...







هیچ نظری موجود نیست: