آه چه زبانه میکشد از درونم
این واژههای خفن گنگ
جمجمههای بینام
ساعدهای بی گوشت
بوی سوخته چربی زیر شکم بد کاره
مشتی استخوان ریز انگشتانی شکستهٔ
ناخونهای زرد شده بر سر انگشتانی سیاه
مذاب میریزد از حنجرهام انگار
و دستانی نیم سوز
به فشردن گلویم اصرار دارند
و من
انگار که در خواب خواب میبینم
فریاد میکشم و صدایی نیست
زبانم تیغی بی حد سوسمار نشان
بریدهام بود و نبود، بودنش را
تو حرافی بخوانش یا هذیان
برای من قدم زدن در مه
کورمال کورمال به مقصد رسیدن است
چه فرقی در انجام است
خون است و خون
پای برهنه است بروی سنگِ آتشفشانِ آبِ یخزده
میچَسبَد و پوست میبازد
اما سوختنی در کار نیست
واژهها سر در گُمند
در عصیانی بدرقم
دیگر صلیب، نان تبّرک
جا نماز، اِحرام بستن و کعبه
منزّه نمیکند
روح آواره سرکشی را
که در خود خویش، به تحصن در مرگِ آزادی نشسته

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر