با هر روز
هر ساعت
هر دقیقه
انکارش سختتر میشود این خلأ
فصل تاریکی را میگذراند دلهایمان
صورت ماه پر از جوشهای متورم است
خورشید قهر کرده
و هیچ چیزی به چشم زیبا نیست
صدای سوت قطار مرگ
وقتی از روی ریل رگهایمان میگذرد
متزلزلترین صداست
صوتش خبر رسیدن نیست
له شدن نبض ماست زیر گذر سنگین چرخ آهنی
پای دیوار
به تعداد آجرها
وجود بدون سر
دست و پا زنان
گذشت قطار را انکار میکنند
و سر ها
چشم دوخته خیره
به تماشا نشستهاند روی صندلی خِرخِره به روی خاکِ
تماشأیی نیست جان دادن پیکری بی سر
اما
به این هم عادت کرده ایم، افسوس.......
روزگاری
خدا با ما بود
خانه در دلها داشت
خانه ویران شد و رفت
و خدا غیبش زد
نه دگر خاکِ ما گندم داد
نه دگر آب خوشی از گلو پائین رفت
کم کَمَک
این خلأ بی همهچیز
همه جا را پر کرد
و
خدا میداند
مار سیلانی مرگ
چِقَدَر سخت تن خسته ما میفِشُرَد
و چه افسوس که ما
به این عاقبت شوم عادت کردیم
با گذشت هر ثانیه
هر دقیقه
هر روز
.
.
.
امیدی به سال هست؟؟؟؟؟؟؟؟

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر