رمضان است
اما
در دلم هوای عاشورا است
مژگانم به صفّ ایستاده
زنجیر میزنند
پلک قمه برداشته
بتعداد قطرههای اشک
چاک میدهد گوی چشمانم را
و من خون میگریم
باید بگویمت نارفیق
سالها برای آمدنت
روزه نذر کرده بودم
نه !!!!! روزه بودم
امیدم به آمدنت بود
رسیدی و نیامده رفتی
سحری ندیدم هیچ،
در هوای رفتنت
روزهایم عاشورا شد
و شبهایم هیچ افطاری به خود ندید

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر